دردها به رقص می آیند!

"عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن

دیر است"

 سلام به تو

همین تویی

که "وقتی حکومت نظامیست

 

در تقاطع چشمانم قدم میزنی!"

 

میدانم

 

که میدانی و

 

میداند

و باید بدانی!

که صورتی سرانگشتانم

 توانی نداشت برای نوشتن

اما آمدم

 

تا دوباره بنویسم

حرفهایی که گفتنش لازم بود

 

اما دیگرنیست!

تنها برای تویی که مرا به رسالت نوشتن

قّسم دادی که نت بزنم

 

باردیگر این کیبورد همیشه خاکستری را...

بالا و پایین رویِ این حرفهای همیشه غمگین

 

بی هیچ توضیحی یکی دو نخ شعر بزنید ..!

  

/ 68 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مهدی موسوی

سلام دوست... و باز هم «غزل پست مدرن» به روز شد در وبلاگ جدیدم به روزم به خانه ام بیا بی چراغ یا با چراغ... منتظرت خواهم ماند

ادیب/نوری

من هم مثل تو ام شبنم اما بدبختیم این است که روی گل نمینشینم

سیمین

برای آخرین لحظه ی پیش از مردنم و حرف آخرتری که خوابم کرد ساده و بی صدا... باران - برگ به روز شد با عشق و درد و اتفاق . . .

ش.شکری

سلام شبنم عزیز شعرهات خیلی خوب شده. من هم آپم بیا سر بزن

محمد tOxic

سلام شبنم خوبی؟ عزیز بهتر نشدی؟ خیلی نگرانتم؟ کجایی چرا نمیایی؟ من چشمم به قلم توء! راستی اپم!

محمد علینقیان

میخواهم مرغ سحری باشم.در بزم بلبلان دم بدهم.بلبلانی چون تورا همخوان باشم. از روزگار بخوانی و من بگویم آری.از صیاد بگویی اشک بریزم....[گل]