The last Kiss

یکم:

"فکر می کنیدکه نوازش آدم هارو به هم نزدیک می کنه؟

نه..آدم هارو از هم جدا می کنه.نوازش کلافه می کنه..اعصاب

خورد کنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آد..در

پس هر نوازشی دردی هست..درد این که نمیشه واقعا به هم رسید..."

 

 

قرص هایم را

در بستری از ستاره ها می خوابانم

که جا بمانم

در گیره هایی که عطر تنت را

از نبضِ شقیقه هایِ وُدکا خورده می نوشند...

تو گنگِ ترن ها و قهوه هایِ لب زده ی کافه؛

و
من

زیرِ فشارِ کشفِ سرنگ ها

                     و رنگِ خال خورده ی دستانم...

.

.

.

بیخیال
!

بیخیال
مردِ شرقیِ من !!

صدایِ پیش شماره هایِ انتظار

خیالِ در آمدن ندارد انگار...

 

"شبنم
سمیعی-10تیر90"

 

 

دوم:

“ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ

تأسفی ندارم، از نگاهِ خالیِ نوجوانانِ فارغ از کابوس و رؤیا حیرت

 می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل

معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ،زیبایی

 و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت.

از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی

سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی

 هایی که در راه هستند با بود و نبودِ انسان.

متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم..."

 

 

سوم:

و شعر جدیدم را که خودم شخصا خیلی خیلی دوستش
دارم را میتوانید در سایت ادبی طغیان بخوانید :

www.toghyan.com

 

مثل همیشه منتظر نقد و لنگه دمپایی های عزیز
هستم
♥♥♥

بدون شرح!

در این پست:

1. نوای اسرارآمیز / اریک امانوئل اشمیت

2.غزاله علیزاده

 

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آنالی

شبنمی عالیه خواهرم ... شعرت تو طغیان رو خونده بودم و دوستش دارم و وبلاگ هم این هفته خیلی خوبه ...و مرسی واسه اون دو بخش که قرمزن که همه درد و دل آدم توشونه ...

Atoosa

سلام متنتو خوندم واقعا عالی بود تبریک میگم به نظر من شما یکی از نویسندگان درجه 1کشورمان در آینده خواهیدشد[دست]

موسوی

سلام گلم می دونی چقدر منتظر شدم تا با این سرعت لاک پشتی اینترنت بتونم نظرم رو بگم. آخه شعر مسخ خیلی عالی بود . دلم نیومد بهت نگم که از خوندنش خیلی لذت بردم. بهم سر بزن ... لطفا".[نگران]

محمد مصدق

سلام شعر مسخ را خوندم ادغام اشکِ شوق و غم مسخ کرده بود مرا...[گل]

مارال

وقتی عطری روی پوستت باقی بمونه... و همش همراهت باشه اونوقت میفهمی نوازش خائن ترین قسمت دوست داشتنه... شعرت معرکه بود شبنمی... اما خودت چطوری؟؟

عباسعلی اسکتی

یکم : من فکر می کنم نوازش موجودات رو به هم نزدیک می کنه ... دوم : با تمام وجود عاشق این نوشته شدم ، دلم گاهی به حال نسل خودمون می سوزه که بهش میگن نسل سوخته اما بعد به خودم دلداری میدم که شاید بعدها از ما به عنوان نسلی نیک و جاودانه یاد کنند ، حتی دلیلشم نمی دونم ... سوم : شعر جدیدت رو دوست داشتم ...