ما برابرِ تمام جوخه های آتش ایستاده ایم ؛و ناممان یکیست ..نام تو !

پاره ی یکم:

به امروز صبح فکر میکنم؛

و دهانم مزه ی سیم ظرفشویی را میدهد که میخواهند

آتشش بزنند...

 

بی هیچ خون بسی حتی

چهل روز تمام می شود

چهل بار به خاک افتادن روی گرگ و میش...

چهل بار توی شیشه سرکه حل شدن

توی شیشه ی سرکه با همان نامه ی دست نویس...

چهل بار  تمامِ زن های خیابان را با تو اشتباه گرفتن...

چهل بار محکوم شدن به عصرِ چهارشنبه

چهل بار صبح نشدن...

 

 

5 شنبه 3 آذر چهل  بار روی باران خاک میریزم...

روی باران حتی...

 

 

پاره ی دوم:

و این شعر

برای سحر

امیر و سیاوش...

برای عمو سیامک با همان مهربانی مخصوص

برای تو که در سطرهای بعدی از قلم می افتی...

و به حرمتِ  زنی که  چهل روز است

به مرگ بوسه داده...

 و به راستی که چهل،گاهی چه ناباوری عجیبی دارد...

 

 

نشسته ای آنجا

لای خاکِ نرمِ کویر

ستاره های بنفش نخ میکنی

و عروسکی

از شیون و ضبحه؛مست

روی شانه های تکیده ی درختِ گردو

 ...به خواب می رود

که کِرکیت کشانِ رگ های منعقدت اینجاست بانو !

در جوگندمِ موهایِ شقیقه ی یک مرد

مردی تیله شکسته

چسبیده بر تنِ سلول هایِ سربسته

نشسته ای آنجا

سماعی خوان

روی رحلی از شمعدانی های سرخ...

می دوی به سوی در از ضربانِ پله ها اما

به سکسکه می افتد

 از هق هق

گلی روی کوبلن

ناتمام

ناتمام

ناتمام

.

.

.

 

شبنم سمیعی-آبان 90""

 

 

 

پینوشت :از همان بچگی یاد داده بود از هیچ چیز و هیچ کس

خجالت نکشم همیشه موقع دست زدن و رقصیدن قایم

میشدم...

اما این چند سال یاد گرفتم/یادم داد

وقتی لحظه های خوب گاها سراغم را می گیرد

برای نشان دادن شادی هایم از کسی خجالت نکشم...

اما...

هنوز از گریه کردن خجالت می کشم...

و هنوز گوشه ی کمد بهترین پناهِ این بغضِ چندساله است...


بی هیچ هراسی...به تو...به همه ی نداشته ها...به برگشتنت امیدوار بودن !!

 

"با گریه گم می شم تو مهمونا

دید یه جاهایی رو مجبوری ؟؟!"

 

پاره ی سوم:

این شعر را سوفی صابری عزیزم برای من نوشته

برای من و دلتنگی های گاه و بیگاهم...چیزی ندارم برای تشکر

جز آغوشی که...

http://donyayesooofi.blogfa.com/

 

 

 

 



 

این عکس هم با عشق و عصیان برای دوستانم...

شبنم در یک روز بارانی




 

/ 57 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری

سلام گاهی فکر می کنم برای چه یک درخت نشدم ؟ یا یک نیمکت ؟ مسخره است شبنم جان که هیچ دلیل منطقی ای وجود ندارد برای آدم بودنم یا آدم بودنمان. مسخره است که هی فکر کنم وقتی کسی که یک تکه ی عزیز از زندگی ام است عذاب می کشد چه باید بکنم یا اصلا چه می توانم بکنم؟ وقتی جوابی ندارم فقط یک راه می ماند البته جز اینکه به دروغ ادای آدمهای فهمیده و با شعور و درک بالا را در بیاورم و بگویم می فهمم(با خیال راحت که چشم تو از پشت این صفحه توی چشمم نمی افتد تا ترسم را ببیند و آه بکشی و بگویی نه این هم مثل بقیه ...) فقط آرزو می کنم درخت باشم یا نیمکت . تا همه ببینند که من هم زخم برمی دارم اما صبر را هم بلدم . مثل قلب تیر خورده ی آن درخت یا مثل حرف اول اسمی که در سینه ی آن نیمکت نشسته . تو هم بلدی عزیزم . تا هروقت بخواهی می توانی به این درخت تکیه کنی [ماچ][گل]

هانیه ملکی

چه عکس ها و شعرهای خوبی شبنم جان و چه چیزهای خوبی که یادت داده بود منم مثل تو هنوز از گریه کردن ... ازت ممنونم برای دوستی و شعر لینک هم شدی و اما شعر که تصویرهایش را خیلی دوست دارم از از هق هق گلی روی کوبلن تا نخ کردن ستاره های بنفش [دست]

زاویه

سلام چقدر این شعر برای لذت بردن من زامبی لازم بود مرسی...

پری

سلام نگرانم . نکنه از منم رنجیدی ؟ بخدا شبنمی بین دونستن و ندونستن دست و پا زدن آسون نیست . کاش منم راحت می تونستم بگم می فهممت، کاش... تنها کاری که ازم بر میاد شنیدنه پس گوش میشم فقط گوش

زهرا رجایی

اینجا داره دیگه کم کم خیلی تاریک میشه... روشنش کن... «به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستی بلند شو یه شمع حتی خیلی کوچیک روشن کن!» اینا شعار و شعر نیس، جمله ی قصار فلان آدم هم نیست! فقط صدای منه، از زهرا به شبنم، از این فاصله، که تنها صداست که می ماند... اون یادداشت خصوصی رو قبل از اینکه خصوصی ش کنی اومده و خونده بودم اما حرفی نزدم... ولی الان دیگه نتونستم شبنم! شبنم! شبنم! (توی یک غار خارچ از دنیام/ باز هم زنگ می زند تلفن...) فریاد کن: آه! من بسیار خوشبختم!

م.مهدی پور

می خواستم بخوانمت ولی نشد.پست بالایی و میگم[گل]

سیمین

fhور میکنم دخترکم! باور میکنم...

کلئوپاترا

بیش از این ها آه آری بیش از این ها می توان خاموش ماند ... .. آخ .. کاش پلک هایم این همه تحمل نمی کرد حجم این فشار را

زهرا رجایی

منتظر پست جدیدت هستم که دیگه هی باشی و هی باشی... آفرین