عکس هایت شبیه تو نیستند !

"من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم....."

.

.

.

از نفس نفس زدن ها شروع می شود

 از گیجی و خلسه ای که شبیه هیچکدام از بیماری هایی که می شناسی نیست؛

از ترس ،از نداشتن،و اجبار به ادامه دادن...

از شعری که نیمه کاره ماند،

                                                                                                                      ازجای خالی دو کلیه در بدنت؛

از ویلچرِ زنگ زده ی عمه

از زیر سیگاریِ یک مرد واقعا تنها با پوکه های خالی فشنگی که دورتادورش حلقه زده بود

و اینهمه روزی که نمیدانم کجای این نقشه به عصیانش چسبیده...

او در خاکی غریب و من در خاکی غریب تر...؟؟!

از پلک های یخ زده ی من شروع می شود

وقتی توی خواب تمام اتاقهای خانه ی پدری را دنبالِ زنگ خنده هایت می گردم،و بر خلاف همیشه از خواب نمی پرم ! بلکه خیلی آرام پلک هایم را باز می کنم و تنها زمانی به خودم می آیم که صورتم را داغِ داغ پشت دستهایم قایم کرده ام...

از دی ماه شروع می شود

از" تولدت مبارکی "که روزهاست مثل لاک خشک نشده ی ناخن هایت به من چسبیده؛

از کوچه ی حصار اراک...از قمری خسته ای که هر صبح روی دیوار آفتاب گرفته ی خانه مادربزرگ می نشیند و غریب تر از آنچه فکر میکنی به بالکن اتاق تو زل میزند و می خواند..

گاهی خلسه امضای خوبی ست برای سکوووت

تولدت مبارک تک درختِ ابدی...

.

.

.

بر کشوی سردخانه پروانه ای

سووشون گرفته با ماه...

و سکر مذبوحانه ی خاک

تا کفش های ورنی من بالا می کشد...

می دود در ابتدای سربیِ یک حلقه از مادربزرگ

و برای آخرین بار؛راه نفس

 از برف هایِ خوابیده بر دیوار می گیرد...

آنچنان که گوشِ سگ های زنده یاب

پر می شود از صدای گله ای دووور؛

که در آن سالهاست

پرهای سوخته سیمرغ

روی گیجی شب بوها

ماشه می چکانند...

 

"شبنم - 15 آذر90 "

 

 

 

عشق هم سهم روزگارانی ؛ که کسی،زیر لب گفت بیدارم:

 

در این مدت که نبودم؛

روزهای بدی را گذراندم و دارم می گذرانم

حتی جرئت فکر کردن به روزهایِ دراز و استقامت هایِ کمی را که گذراندم ندارم

حتی باورم نمی شود توی تمام اینروزها این من بودم که ایستاده مُردم....

حتی حالا ،حالاها قصدِ نوشتن نداشتم...

توی دردهایی صیقل خوردم که توی من قد می کشیدند

 و من از دیواری به دیواری دیگر اسیرشان می کردم...

توی این مدت خیلی حرف ها ناگفته ماند...

و من توی این مدت فکر کردم اگر تو بودی

تا مثل همیشه یک حرف..یک اتفاق...یک دردِ تازه نطفه بسته را

با تو قسمت کنم...چقدر همه چیز خوب بود !

این خوب را با بغض می گویم

با بغض وقتی اتفاقی افتاده و من دلم بودنِ هر روزه ی ترا میخواهد...

فقط و فقط برای شنیدن...

اما حالا  آرامتر از همیشه توی آینه به لب هایم خیره خیره  نگاه میکنم

لبهایی که وقتی غمگینم حس میکنم برای آینده ای که از راه می رسد

و چیرهایی که ناخواسته باید روایت شوند خیلی پیر شده اند...

خیلی...

.

.

.

 

بند می آیی

در خوابِ من از سرگیجه ای مطلق؛

                                           بند می آیی

و از آن سویِ خیابان

به لهجه ی دلقکی

صاف،صاف تُف می کنی...

روی خون هایِ سیاه

و در امتدادِ دو انگشت؛ که قبله را

از پایان بندِ قصه های هدایت میخواهند...

بند می آیی!

روی پوسیدگیِ لباس طوسی زندان

                                 بند می آیی!

و عنکبوت ها

رازِ حقارتِ این جمعه ی سیاه را

در عقاب هایِ کاغذی دیوار

بر بام می برند...

حالا قرنی از زرنیمِ تن هامان هم که بگذرد

آب از آب تکان نمی خورد

دیشب کسی میگفت:

"کاری ست که شده..."

و سواری سیاه آن سوتر

با کلاهِ تو شمشیر بازی می کرد...

 

"شبنم-مهرماه 90"

عکس برداشتِ آزاد  من از پنجره ی اتاقم

 

 

دراین پست:  

1.بر باد رفته-مارگارت میچل

 

/ 32 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
amirian

sسلام . لذت بردم قلمتان ریباست[گل]

محسن عاصی

سلام ممنون دختر پر تلاش و با استعداد موفق باشی[گل]

شبنم

سلام شبنم نبینم غمگینی چه اتفاقی افتاده ؟!! به این فکر کن در بدترین اتفاقها بهترین چیز اینه که خدا هست و دوست داره چه چیزی باشکوهتر از این وقتی به یادش باشی یاد هیچ کس نیستی و یاد همه هستی وقتی حسش کنی با تمام وجود دیگه هیچ غم و اندوهی معنی نداره . وقتی ستاره ها به آسمون اومدن کمی بشین و حواست به خودت و وجودت باشه اتفاق خوبی می افته... ادامه اش بده ..... تو می تونی و تنها نیستی

saeed

سلام و عرض ادب فراوان[گل]

نرگس رنجبر

سلام شبنم جان .خیلی شعرات دلنشین و زیباست. شبنم جان به رنج های فردا نیندیش.فردا اندیشه ای برای خود دارد. رنج هر روز برای آن روز کافی است.موفق باشی

فریاد

سلام خیلی زیبا و ظریف نوشتید دلم لرزید وقتی خوندمت برقرار باشی

کلئوپاترا

تا پیش از رفتن ات نمی دانستم این عکس ها هیچ وقت خاطره نمی شوند. این عکس ها همیشه مثل عذاب می مانند. این عکس ها روح تو را در خود حبس کرده اند. گاهی دلم می خواهد عکس را پاره اش کنم تا تو را در بیاورم. تا دوباره بتوانم توی آغوش مهربانی ات رها شوم. این که دلم تنگ شده را می فهمی؟؟ می فهمی و برنمی گردی؟؟ بیا بغلم شبنم .. بیا دلم تنگ است ..