من به عشقِ تو پریدم،تو بازم جاخالی دادی...

بالاتر از سیاهی سکوت است

راست میگفتی؛

خواب هایِ من همیشه زودتر از آنکه بخواهم ببینم شان تعبیر شده اند

 خیلی زودتر از دید زدنِ تو از لابلایِ نرده های نارنجی...

و حالا تو در خوابِ من کودکت را خواب میکنی!!

معادله ی مجهولی ست ! که تو فرضا" بچه دار شده باشی و فرضا" در

خواب من کودکت را با یک جغجغه خواب کنی و من آنطرف معادله هی از

خودم جذر بگیرم...هی جذر بگیرم..و باز دلم بخواهد مثل آن 5 عصرِ پر

تشنج توی خیابان شریعتی راه بروم و پچ پچ گنجشک ها خسته ام

کند..خسته...

میدانی خسته از آن واژه هایی ست که هیچوقت معنی نمیشود...

یعنی باید تجربه اش نکنی تا بفهمی اش!

یک چیزی مثل انگشت های بی جانِ من...

مثل اینروزها که از همیشه خالی ترم...

خالی، خالی ،خالی از جنونِ آینه ها..

و هی دلم برایِ برگشتن ضعف میرود...

و زل میزنم به لاکِ قرمزِ ناخن هایم...

به اینکه این روزها چقدر بی تفاوت شده ام...شادی ،غم ،آمدنت،عطر

 تنت،رنگِ روشنِ چشمانت،راه رفتنت،روی صندلی های موریانه خورده

 نشستن ات و حالا نبودنت...

 

((یکشنبه 6 شهریور تو چهل ساله شدی...

و غم هایِ من به اندازه ی هزار سالِ نوری غربت در این شهر 

بیشتر و بیشتر...))

 

با شاملو لب هایِ بی رنگم به لرزش می افتد:

 

"که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یٲس

           که سایه ها دراز میشوند

و شب با قدم های کوتاه

                دره
                    را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزی حسرت است،

باز آمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

                
آفتاب

سفر را

        جاودانه

                  بار بسته است... "

 

و چقدر من از نگاههای تو خودم را میان دو لحظه از تردید و یقین جا
گذاشتم...و چقدر...نه ! نه !!

میدانی این روزها هیچ شعری احساسم را قلقلک نمیدهد...هیچ جمله

ای حالتِ صورتم را عوض نمیکند...حتی اگر توی دلشان به من فحش

 بدهند...حتی اگر بایستی جلویم...زل بزنی توی چشمهایم و سرم داد

 بکشی! بازهم شاید تنها چیزی که نصیبت شود دستی باشد که

انحنای چانه و گونه ام را پر میکند...انگار آنقدر به قول آنالی در این

"انجمادِ مبهم و گنگ" اسیر شده ام...

که باید یک نفر شانه هایم را بگیرد و محکم تکانم بدهد ! خیلی محکم !!

"فقط تکان بده محکم تر..."

 

وشعری که شاید مثلِ دلسترِ کلاسیک تو را در لحظه مسخ کند !!

 

به سلامتیِ تخمِ عقاب

شمعی تازه و

               داغیِ رگهایم...

شاید؛ حشوی بی انتها

                   که می ترسد
از چوپانِ بی گلّه...

دروغ هامان را فوت کن روی آب

که گریه می کند دستی:

لایِ دندان هایم

پر از آل بالو هایِ یخ زده...

 

*

تورِ سیاهم شبی

کبریت در خون کشید

و شعری؛خالی از واژه...

مچِ دستانم را

به خوابِ دم عصر عادت داد... 

 

"شبنم سمیعی-امرداد 90"

عصیان

Photo by:shabnam samiei

 

(اگر این پست را خواندید؛ حالا مرا تصور کنید با حال خیلی خیلی بدی

که اینروزها داشتم/دارم/خواهم داشت...و هیچکس نفهمید ! یعنی لازم

نیست بفهمد ! ما آدمها فکر می کنیم تنها چیزی که باید جدی اش

بگیریم مرگ است !)

 

 

 

/ 17 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جمال ناصر

حالم شبيه شعرهايت ابريست سطر به سطر كه باراني ام مي كني بهترينها براي شما شاد زي

غبارستان

سلام مراقب باش كه دردهاآفريدني نيستند دردمي آيدتابه تواعتبارببخشد به تعبيرحضرت اميرمرگ رازبزرگي است اماانسان رازي بزرگتراست واگربخواهدمرگ هم مسخراو . وزندگي هم تمريني است براي خوب مردن چنانكه عشق تمرين نيايش است ونيايش تمرين سكوت . روبراه باشيد وسلامت آررزومندم !

شهراد میدری

درود بزرگبانوی مهربان ! مانند همیشه زیبا و دلنشین.. خاندم و سرشار هوای تازه شدم. سپاس از آمدنتان..

حوسین زاده

میگم: بابا نویسنده درجه یک کشور(درآینده)بابا شاعر_بابا درجه یک_چی بگم من آخه!!!!!!!!!!!ببین با کی داریم رفاقت میکنیم خاک زیر پاتیم[خجالت] بسه دیگه نیشتو ببندخودتم لوس نکن قربانت حوسین زاده به یاد سالهای گوذشته دلم برات تنگ خواهد شد شبی داریم اساس کشی میکنیم یعنی داریم شروع میکنیم بای گلم بای[هورا][قلب][ماچ] [دلشکسته]اینم آخریش خیلی دوست داشتم دارم و خواهم داشت تا ابد اگه گه گاهی میل بدی بدک نیست