از بغض دم کشیده ی تابستان...

حالا چند سالی ست به جای اینکه در گرمای سرظهر تابستان که به طرز تهوع آوری از آن نفرت دارم  دمپایی های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه، می نشینم پای کامپیوتر و کتاب ها وآهنگ ها و شعرهایم....،حالا وقتی پرده ی اتاق از سیلی باد می رقصد،دلم می لرزد و بیاد می آورم که چطور دامنم را پای آن درخت شاه  توت پهن می کردم،تا پسر همسایه از آن بالا دانه های سرخ را به دامنم بیندازد...بیاد می آورم که وقتی توت ها روی خاک می افتادند چشمانم چطور پر از اشک می شد و بغض گلویم را می گرفت تا با تمام کودکانه هایم بدوم سمت خانه و هق هق کنان به یکباره تمام دامنم را رها کنم...

بعد،بعد،بعد دلم برای خودم می سوزد ! وفتی با آن پاهای خاکی و زخمی مجبور بودم روزی 3بار لباس هایم را عوض کنم! و چقدر از خودم خجالت می کشیدم !

وقتی از فرت تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه ها را بهم بزنم تا بچه هایشان با ناز و کرشمه ی شاهزاده گونه ای! تن به بازی کردن با من بدهند...دلم می سوزد برای خودم که برای اینکه دل دختر همسایه نشکند پایم را از عمد میگذاشتم روی خط کشی های لی لی بازی که او با خوشحالی و غرور بگوید :دیدی باختی !! بیا اینور!

و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که کم از بازی ندارد  و شده ام مهره ی شطرنج اش ! خیلی وقت ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی ها میگذارم تا ببازم ! تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند:دیدی باخت !!

حالا روزها از آنوقت ها می گذرد،از آن روز که همراه بابا،با خوشحالی دوچرخه ی قرمزم را با آن چرخ های کوچک کمکی این طرف و آنطرف می کردم و تا مدت ها دلم نمی خواست چرخ های کمکی اش را در بیاورم....همانطور که حالا دلم نمیخواست به یکباره بی تو در این هبوط جا بمانم...بی هیچ گهواره امنی...بی هیچ نیمه شب های تا سحر شعر گفتن و دیوانه وار عاشق بودنی...دلم نمیخواست...دلم قرار ندشت/ قرار ندارد،وقتی مثل ماهی روی خاک بال بال میزنم ...

 

مرگ در رگهای تو چون خفاشی معلق بود  و من بی خبر از همه جا موهایم را روی گل های ریزِ دامن ات رها میکردم،آخر من که یادم نمیرود وقتی دست و پایت را مثل یک نعش سر بریده گرفته بودند و از پله ها تو را پایین می آورند ...وقتی با آن جوراب شلواری صورتی خودت را مثل یک طفل به دستشان سپرده بودی تا پای نارس و افلیجت را از یاد ببری...تو که پر از خلخال بودی بگو...به من بگو چرا به یکباره مرا در زیرزمین نمور و پر از بغض و تنهایی رها کردی؟؟ بوی نفت را دوستدارم اما نه بی تو،اینجا، زیر تیرچوبی های موریانه خورده ...مادربزرگ برایت نذر کرده بود...که خوب بمانی! که مرا خیره خیره نگاه نکنی و به به یکباره لب های پر شتابت خالی از سمفونی پرواز نشود و حنجره ات کم بیاورد...

مادربزرگ نذر کرده بود اما پارچ آبی که داشتم از آنسوی دالان برایت می آوردم به یکباره از دستم رها شد و شکست...شکست عزیزم ! میدانی شکستن یعنی چه ؟؟ یعنی هیچکدام از آن شعله زردها و آش هایی که نذر خوب ماندن تو بودند سر سوزنی اثر نداشتند...

وای،وای،وای...که باید پرده ها را کنار بزنم و سرم تیر بکشد از بوی کاهگلی های نم خورده...از آن شبِ لعنتی و گریه های بی بهانه ی چندر روز قبلش...از مشت هایی که به آمبولانس کوبیده می شد...از صدای قرآنی که با نگاه خیره ی "م" به حیاط داشت مغزم را منفجر می کرد...

از دستمال کاغذی های رنگی که روی قالی ها پخش شده بودند...از چیزی که اوج منگی در گوشم سوت می کشید...

 

و حالا پس از آنهمه هنوز سر انگشتانِ تو بهار نارنجِ خوابهای من است ،آن لحظه که می لغزدو می تراود از عشق،آن دم که خیابان های بارانی شهر از جیرو جیر چرخ های ویلچرت به سرفه می افتند...من از شمعدانی ها و پیچک ها برایت شناور می مانم در حوضِ کوچکِ خانه ..چونان سرگیجه های مستی ...بالا و پایین می روم از حجم نداشتن،و پلک هایم به بیهوشی میکشند...موهایم را که بافه ای میکنی از سکرِ دردهایِ آماس بسته ،در تردید بود و نبود به عصیان میکشم تمامِ ناتمام ِتشنج هایم را..."و به یکباره به جای خون خاطراتی تبدار در رگ هایم می چرخند!"     شبنم-خرداد90                                                                                                                                                                      

/ 32 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار

متن با احساسی بود . موفق باشی

نانی آزاد ؛ عروس رند

منم ؛ مترسک ؛ نانی آزاد ! فیلترم کردن ! mataaarsak.persianblog.ir اما من هستم میمونم خواهم ماند با همون سبک و همون ظاهر آدرس جدیدم رو برات گذاشتم [گل] خوشحال میشم اگه هنوز لینک وبلاگم رو داری عوضش کنی و لینک اصلی بگذاری

شبنم...

تو شاهكار ميكني دختر...عاشق نوشته هاتم...دوستت دارم[ماچ]

حسام

خون... خاطره... خرداد.../

نینا

آه شبنم عزیز خط به خط دل نوشتت برام پر بود از درد ها و خاطرات مشترک و اشکهایی که همیشه منتظر تلنگرند برای باریدن . آه شبنم شبنم شبنم... بعد از مدتها جرات کردم و دست به قلم بردم نمی دونم تونستم یا نه اما بی پروا نوشتم و نوشتم وقتی خوندمت به نقطه ی پایان که رسیدم دیدم پرده ی اتاق که نسیم مرقصوندش داره اشکهامو پاک می کنه .آه شبنم زندگی ما رو به کجا میبره!!!

آنالی

آه خیلی این ترانه ی مرغ سحر رو دوست داشتم چه وقتی عمو خسرو تو خانه ی سبز می خوندش و چه وقتی با صدای نامجوی عزیز شنیدمش . جور ظالم به سر کن .....

آنالی

وقتی گیجی انگار از یه جا آویزونی اولش هیجان داری و آخرش همه چیز سردردت شده که داره شبانه روز آزارت می ده ... مثل ماهی شدی که انگار یکی دس کرده و دمتو گرفته می خواد همه ی فکرات از کله ی خرابت بزنه بیرون... مثه آهنگ توماج شدم تو قالب یه گربه ماهی ته یه برکه با پولک و پوست و سبیل های زشت که بیای کنار برکه و عکس ماهو ببینی و بگی راستی این جا گربه ماهی هم هست ...

غزال مرادی

چقدر به مرگ فکر میکنی نازنینم دنیا ارزشش به همین آمدن ورفتنهاست وار دست دادنها وبه دست آوردنها اما استعداد نوشتنت خوبه قلم خوبی داری

سارابهشتی

سلام عسل ممنونم ازحضورت مثل اینکه ژستوکامل نخوندی ازسانازم گذاشتم!!!