تنها تو از دردهای درون من آگاهی

خسته ام.خیلی خیلی زیاد.در حد بیهوش شدن.در حدی که چشمهایم فقط دو حفره ی سیاه اند.میجنگم.برای اینده ام.زندگی حق مرا خورد.زندگی خیلی جاها حسرت نوازش ها و محبت های ندیده ی زیادی را به دلم گذاشت.نه حالا وقت گفتن این حرفها نیست.اینروزها در شلوغی این شهر بزرگ دنبال رویاهایم می گردم.تمام زندگیم خلاصه میشود توی مدادرنگی و تخته شاسی و برگه هایم.شبهای دراز بی خواب از فکر و خیال.روزهای پرکار و طاقت فرسا.حرفهای زیادی دارم.سرفرصت بر میگردم.همه را مینویسم.خدای من بزرگ است...

با استاد فلاح و بچه ها آخرین جلسه کلاس طراحی صنعتی

/ 1 نظر / 32 بازدید
ویولت

چه گروه پرانرژی... موفق باشی[قلب]