دلتنگم.........................

سبو بشکست ، ساقی ! همتی از غصه می میریم
شکسته تیله ها را بر لبم کش تا سحر گردد
در میخانه را قفلی بزن ترسم که ولگردی
ز درد آتشین زخم خبر گردد
 خبر گردد
به پیراهن بپوشان روزن میخانه را ساقی
 که چشم هرزه گردان هم نبیند ماجرایم را
به خویشم اعتباری نیست ، گیسو را ببر ساقی
 و با آن کوششی کن تا ببندی دست و پایم را
 ز خون سینه ام ، ساقی ! بکش نقش زنی بی سر
 به روی آن خم خالی که پای آن ستون مانده
 به زیر طرح آن بنویس با یک خط ناخوانا
 به راه دشمنی مانده ز راه دوستی رانده
و دندانهای من سوراخ کن با مته ی چشمت
 نخی بر آن بکش ، وردی بخوان آویز بر سینه
 که گر آزاده ای پرسید روزی : پس چه شد شاعر
 نگوید : مرد از حسرت بگوید : مرد از کینه 

                                                            ((نصرت رحمانی))تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

دلم خیلی واسه خودم تنگ شده....
نمی دونم تو کدوم کوچه گمش کردم....
آخرین بار توی یه کوچه با دیوارهای قدیمی با اصالت و فرهنگ با هم بودیم....
من بودم و خودم....
مست از نسیم عشق به باهم بودن فکر می کردیم....
هر دری رو واسه پیدا کردن دلبر می زدیم...
گاهی من خسته می شدم و گاهی اون....
اما گاهی من به اون دلداری می دادم و گاهی اون به من...
نجوا کردن رو دوست داشتیم.....
می گفتیم و می گفتیم.... از عشق ... دل .... بودن.... و ماندن....
گاهی تنها نسیمی که گلبرگی رو نوازش کرده بود افکار آتشین مارو خنک می کرد...
راه عاشق بودن رو بلد بودیم....
می دونستیم عشق چند بخشه....
بخش اول... معرفت.... بخش دوم جنون... و بخش  آخر فنا....
ولی یهو هوا سرد شد...
تاریک شد...
کوچه گم شد....
شعله ها خاموش شد و من گم شدم....
و از اون روز دیگه کسی منو ندید..
نفهمید...
و نخواست..
حالا من گم شدم

و تو تاریکی گم شدن

تنها آوازه خوانی تنهام.... ( به نقل از سایت شعر سبز)بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

 

" از یاد رفته"

رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بی‌قرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفته‌ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می‌روم به بستر خود می‌کشد خروش
هر ذرّه‌ی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعله‌ی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه‌های گرم فزون از شمار کو؟
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو؟

رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفته‌ای ولیک بگو اختیار کو؟


سیمین بهبهانی

/ 6 نظر / 12 بازدید
مهدی

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی خوبی داری... موفق باشی... خوشحال می شم به من هم سر بزنی و نظر بدی... به سراغ من اگر می آیی... نرم و آهسته بیا...مبادا که ترک بردارد... چینی نازک تنهایی من...

چایخانه غزل

سلام چندشعر زیبا مهمانت شدم واقعا دلنشین هستند بازهم سر می زنم وهمیشه منتظرت هستم مانا باشی

مترسک......

یادت هست؟ کودکی مان را شب ها و روزهایی را که گم شده بودند دل هایی که پرپر می زد برای فریاد گنجشکک ها و بعد رقصیدن برگ ها را دیدیم - زرد ، قرمز ،نارنجی - درخت هایی که خوابیدند گنجشک هایی که پریدند و سپس... هیچ کس نبود زمستان که شد نه تو بودی نه من من گمشده شب بودم تو روز را گم کرده بودی روزها رفت حالا... برایت می نویسم از آن چه دیدم و ندیدی از هر چه داشتم و نخواستی یادت هست؟

مترسک......

سلام گلم تو چه وب نازی داری متاسفم که وبت رو تا حالا ندیده بودم لینکت کردم [گل]

تیام دلم

سلام.عزیزم همیشه بهت سر میزنم بعد از ظهر نمی تونم می خوم ا احسان برم عروسی

افشین احمدپور

سلام. امام صادق علیه السلام می فرماید: راه پیدا کردن ریا در دل انسان همچون راه رفتن مورچه ای سیاه در شبی سیاه بر روی سنگی سیاه است!! منم می گم این نوشته های شما مانند یک ردیف مورچه ی سیاه بر روی سنگی سیاه در دل شبی سیاه است چون اصلا دیده نمی شه که بخوای بخونیش.رنگ نوشته هات رو سفید کن چون نمی شه بخونیش [ناراحت]