!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نوشته ادبی - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

 

<<نامه ای به پایِ نفس هایِ بیمار >>

 

(1)

سر از شیشه بر نمی دارم، نه !

که دستانِ مادر سالهاست

روی صرعِ ارثیِ این نسل  به خواب رفته اند

و برادرانم آه...

برادرانم که با مُشتی دستمالِ خونی می خواستند

لای دندان های شهر را باز نگاه دارند...

قصه ی ناتوانی من از لمسِ خاک است

کوچک شدنِ هر روزِ پدر برای یافتنِ آخرین اخبارِ

در بینیِ نیم سوخته و خونینِ کودکی؛

 صدها هزار ستاره دورتر از شهرِ روسپیِ من...

قصه ی گُم شدنِ کفش های آبیِ توست

در جاده ای که هذیانش ؛

 با خراشی از تگرگ هایِ منسوخِ تاریخ

 از کنار کوهستان می گذشت

و شقایق هایش را برای آراستنِ مزارِ سربازی

آنسویِ خش خشِ بی سیم ها به دستارِ غربت می بردند...

 

(2)

و این فنس ها

و این فنس هایِ منقلب؛

هنوز در کانال هایِ کولر

دنبالِ مقصر می گردند...

 

(3)

کسی چه میداند

میانِ اینهمه آوازِ ناتنی که از گله ی همسایه می رسد

فانوسی کاغذی بر آبِ مَن زده ی عصر برای تو روشن است...

فانوسی که از هر تکانِ لیوانی شکسته

در کافه ای شلوغ و اشباع از زمان؛ تکان می خورد...

 

(4)

خانه

خانه ی ما ام اسِ عجیب و غریبی مبتلاست !

و هیچکس جز داس های بارور از نفرت

وقتی در بازوانِ کم سنِ من فرو می رفتند...

این را نفهمید...

گاهی؛

"سه قطره خون " کافی ست...

 

(5)

مقصر مردِ آکاردئون به دستِ فرانسوی نبود

مقصر برفِ آب شده در هُرمِ پستان های من نبود

مقصر گرگ پیر جاده نبود که میخواست یک بار دیگر

با خواب رفتنِ تو؛پشت فرمانِ سی سالگی خطر کند...

مقصر زبان سرخ و لیزِ کوچه ای ست

که هر سال در سیزدهمین روزِ فروردین روی تنگِ کوچکِ من بالا می آید...

 

(6)

و" یک روز"

و "یک روز"

نهادِ جمله ی هزارانی ست

پیش و پس از من

 که در طعم ِ گسِ سیگارهایی

با خاکسترِ نامیرا بر لبانِ شهر تشییع شدند...

روزی که

بخارهایِ الکل حلقه حلقه از تاریکیِ وحشتِ آورِ سینما

بیرون می زنند و در حراجِ زمستانه ی چشمهایِ تهران

با قاب عکسی  

که به لهجه ی آسمان سرفه می کند همخوابه می شوند...

روزی که شهادتینِ آزادی

از بطنِ نعره های چاهی پر ازعفن و مُردار

سر بر دستهای مادر می ساید

و نردبان های آن گرگ و میشِ باران خورده

پله های دیگری می شوند

برای پاک کردنِ شیشه ها...

برای پاک کردنِ شیشه ها ؛

با دستمالی سه پرده انتحار

از صورتی و آبی و طوسیِ چندش آورِ پیراهن هایی

 آستین بلند و گشاد

که شبی بر تنمان می کردند...

 

(7)

 ویک روز

و یک روز

 خبر می رسد...

 

شبنم سمیعی- 28 بهمن ماه 1390

 

 

پ.ن:نقاشی بالا زیبای کوچکِ غمگینی ست که سعی کردم برای عیدی "تو"

طرح بزنم و دوستدارم اینجا تقدیمش کنم به همه ی خوانندگان این وبلاگ...

 

 

و این عکس هرچند ردپای زمستان روی سلول های بی جانش ماسیده تقدیم

به بغضی که سه شنبه صبح ،روی برگه های هندسه که پر از"مسیرهایِ دایره

ای شکل و بسته " بود پخش شد...

 

تشکر و اعتذار !!

 

در سالی که گذشت برای من تمام فریادها، گریه ها، حتی فحش ها و بوسه ها

و  لبخندهایم پشتِ درهایِ بسته ای که میخواستم مثل گربه های پدر از

زیرشان رد شوم ، دلیل داشت.

و خوشحالم که برای هیچکدام از رفتارهایم تا این لحظه پشیمان نیستم !

چون سعی کردم همیشه و همیشه خودم باشم....حتی اگربرای  این "خودم"

بودن بهای سنگینی را پرداخته باشم...

با این حال؛گاهی باید از لاله ی گوش و سوراخ بینی فراتر رفت و خیلی چیزها را

از دریچه ای دیگر دید زد....

پس ! دوستانِ نازنینم که توی این یک سال با تمامِ بدی هایم کنار  آمدید و لب

فرو بستید که می دانستید درد دارد چگونه از من کام میگیرد، به اندازه ی تمام

تا سحر بیداری ها و ایمانم به  اهلی کردنِ انسان ها دوستتان دارم...

و آغوشم تا روزی که عاقبت چادرِ شب از سرِ بیدار باشِ زندان بکشیم به روی

همه تان باز است.

 

امیدوارم بهارِ مردّدِ 1391 مبارک باشد...

:)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠



چنان تنهاییِ وحشتناکی احساس می کردم که خیالِ خودکشی به سرم زد؛ تنها چیزی که جلویم را گرفت  این بود که من در مرگ  تنهاتر از زندگی خواهم بود...

"ژان پل سارتر"

 

 پنجم بهمن که بیاید شانزده ساله می شوم

این شعر را که خیلی دوستش دارم تقدیم می کنم به تمام روزهایی که ناخواسته بزرگ شدم...به تمام روزهایی که تمام تن و روحم زخمی بود از سیگارهایی که مدتهاست خاکستر شده اند...

اما ته مانده هایشان تمام نمی شود...

 

پدر !

بگذار ساعتی بگذرد از شب

از چراغ هایِ خانه همسایه ؛

که تا زایمانِ خون

در صدفهای پیکرِ بیمارِ مادر روشن اند...

بگذار ساعتی

از کوکِ نفس گیرِ مرگ

 در قاب هایِ شامِ آخرِ افیون ...

 

آه پدر !

به کوتاهیِ دستانم

با آن همه کابوس که در پستان هایِ روشن صبح

مایه می بندد؛ نگاه کن !

به غربتمان در صفر و یک بار ؛

بوته هایِ جاده ی "دیری" را آتش زدن...

به عکس هایت

که شبیه تو نیستند

که شبیه هیچکس نیستند...

به عکس هایمان که شبیهِ پیله های هیچ کتابی

در سرنگ های خالی از هوای ناصرخسرو نیست !

به پلنگ های دل زِ آهو بریده ات نگاه کن

وقتی که ساعت ها از شب گذشته است

و آفتابِ خائنِ این سالیانِ وحش؛

پوسته ی عصیانشان را

آرام

آرام

آرام

نرم می کند؛

تا درونِ قفس های بی دیوار خوابشان ببرد !

به ایستادن من

خیره در رگه های نارنجی برف و نور

با دخترکی در آغوشِ افلیجِ لالایی ها نگاه کن!

پدر

به شانزده بار قایم کردنِ پستانک های تلخ

زیر درختِ انجیر نبوده این روزهای گیج  نگاه کن...

 

 

 

در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست، می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است، می‌دانم، و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط  نگاه می‌کنم. آن‌سوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم.

ولادیمیر مایا کوفسکی

 

 

 

 

 

نذرِ سلامتیت هر پیکِ آخرم !

 

به سلامتیِ " تو" که عصر چهارشنبه 27 مهرماه به پیشوازِ دستهای دیگری رفتیتا به من بفهمانی می شود به هق هق افتاد حتی توی غربت غسال خانه ای که در ازدحامِ غمگینش تو  فقط یک نفری و در سرمایِ شیشه هایش زمان معنا ندارد...

به سلامتی "ه" که زندان را از چهار بُعدِ زنانگی من دید می زد تا به طلوعی که نیست دخیل ببند...

به سلامتی" پدر" که تا ابد شانه هایش وارثِ قداست های بزرگی مثل انسانیت است که مدتهاست به دستان فراموشی بوسه داده اند...

به سلامتی "مادر" که فقط می توانم با عشق و نفرت برایش بنویسم "میم" مثلِ مادر...

به سلامتی "کاوه،کیهان ،آرش "که تمام داشته های منند پس از طوفانی عجیب !

به سلامتی "نیلوفر" که تا ابد برایم قهرمانِ قصه ای ست که در معصومیت های کودکانه گم شد...

به "سلامتی "سیمین" که بیشتر از درخت 30 ساله اش پوست لبش را به وقت بغض کوک زده و باز سرباز کرده  بغضهایی که صدایش را از آن امنِ مطمنئن در می آورند...و مادرانه خیلی چیزها را به من یاد داده که توی هیچ کتابی و با هیچ فرمولی بدست نمی آیند... :)

به سلامتی " سحر " که بدجور نگرانش هستم توی اینروزهایی که هی دردهایش را توی سکوت مچاله می کند...

به سلامتی "عمو سیامک" و  وسعت تنهایی اش با همان چشمهای سبز....سبز...

به سلامتی"ناتا"با  لواشک ها و گهواره های نوستالژیک،با انتظار معجزه ای که همیشه در دل دارد و شبی که یک نفس برایم گفت تا در امنیت صدایش خلخالِ هزار لالایی را خواب ببینم...

به سلامتی" ز" که همین چند شب پیش خوابش را دیدم  هرچند فکر می کنم دلتنگ شدن بهانه ی خوبی برای تحقیر و اشتباهِ دوباره نباشد !

به سلامتی "پریسا" که توی شهری غریب دلتنگِ  گنجه ی مرواری هایِ عشق است و من اینجا جز شعر خواندن و لرزیدن با دردهایش کاری از دستم بر نمی آید...

به سلامتی "الهام میزبان" که خدایِ سکوت های ممتد است و  هرچند همیشه عاصیش می کنم اما این چیزی از عاشقانه دوست داشتن  من نسبت به او  کم نمی کند !

به سلامتی " مژگان احمدی پور" که رویِ دستهایش غبارِ زنانگی ای ست که بوی خون می دهد. و خون صدای زخمی فاصله هاست...!!

به سلامتی" آنالی" که تا نیمه های شب دخترکانِش را خواب میکند...

با موهایی بنفش که مرا یاد استرس آنروزهای گس می اندازد !

به سلامتی "حمیده"با تمام بی قراری ها و شیطنت هایش....

به سلامتی "ر" که همیشه نگران من است با آن دوچشم سیاه و نافذِ مشکی...

به سلامتی "مارال" که عصیانش مثل  بوی الکل استخوان هایم را می سوزاند لعنتی !!

به سلامتی "فهیمه "با صدای غمگین و سکوت های میان کلام محبت... و زخمهایشکه  همه از عشق است...از عشق...عشق ...

به سلامتی "فاطمه اختصاری" و لباس های سبزی که همیشه مرا به گریه می اندازد...

به سلامتی" م.مصدق" ،مرد جنوبی ام...که صبورانه بدخلقی هایم را تحمل کرد....کاش مرا ببخشد برایِ همه چیز...

به سلامتی "دکتر موسوی" قصیده ای که تا ابد در قافیه ها زنده است و تمام نمی شود...

به سلامتی " الف" که دلم می گیرد وقتی توی آن مغازه ی لعنتی سرش را پایین می اندازد و به حرفها و شعر های من گوش می دهد...

به سلامتی "صحرا" که هق هقم را تاب نمی آورد...که بهانه گرفتن هایم را می فهمد...که آرام است آرام و مطمئن برای همیشه بودن....بودن....

به سلامتی "ویولت" که خیلی چیزها را توی من عوض کرد...

به سلامتی "عمه" و ام اس...."فرهاد" و دریا...

به سلامتی "لیلا حیدری"که معصومانه سکوت کرده و سرش را پایین انداخته تا کسی اشکهایش را نبیند...که به من گفت شبنم دنیا قفسه ! ما واسه همه تنگ ترش نکنیم !

به سلامتی "سورین" و "سوفی " ،"رومینا "و ،"زهرا "و"کلئوپاترا"

که همیشه مثلِ آخرین بوسه سرخ و آتش بارند...

به سلامتی "رامین اعلایی" معدنچی منتقد فیلم؛ که در این روزهای سخت مثل جنگ در کوچه ی بن بست  ادامه میدهد  !

به سلامتی "نانی" که زیباترین ملکه غمگین دنیاست حتی بدون مو ...

به سلامتی تمام شعرها و شاعرانِ ممنوعه که بی مجوز هم نفس می کشند...

به سلامتی تمام تخت های بیمارستان

و سنگِ مزارهایِ خاک گرفته....

به سلامتی عطر تنِ تو که اولین و آخرین معبدِ دنیاست...

به سلامتی تمام کتاب های نازنینِ توی قفسه...

به سلامتی همه آنهایی که از قلم افتادند...

که پاره های تن منند...که آرامشِ لحظه هایِ خاکستری منند...

 

ودر آخر به سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره...

 

 

 

 

شبنم – 5 بهمن 90

تولد 16 سالگی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :تولد




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

"من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم....."

.

.

.

از نفس نفس زدن ها شروع می شود

 از گیجی و خلسه ای که شبیه هیچکدام از بیماری هایی که می شناسی نیست؛

از ترس ،از نداشتن،و اجبار به ادامه دادن...

از شعری که نیمه کاره ماند،

                                                                                                                      ازجای خالی دو کلیه در بدنت؛

از ویلچرِ زنگ زده ی عمه

از زیر سیگاریِ یک مرد واقعا تنها با پوکه های خالی فشنگی که دورتادورش حلقه زده بود

و اینهمه روزی که نمیدانم کجای این نقشه به عصیانش چسبیده...

او در خاکی غریب و من در خاکی غریب تر...؟؟!

از پلک های یخ زده ی من شروع می شود

وقتی توی خواب تمام اتاقهای خانه ی پدری را دنبالِ زنگ خنده هایت می گردم،و بر خلاف همیشه از خواب نمی پرم ! بلکه خیلی آرام پلک هایم را باز می کنم و تنها زمانی به خودم می آیم که صورتم را داغِ داغ پشت دستهایم قایم کرده ام...

از دی ماه شروع می شود

از" تولدت مبارکی "که روزهاست مثل لاک خشک نشده ی ناخن هایت به من چسبیده؛

از کوچه ی حصار اراک...از قمری خسته ای که هر صبح روی دیوار آفتاب گرفته ی خانه مادربزرگ می نشیند و غریب تر از آنچه فکر میکنی به بالکن اتاق تو زل میزند و می خواند..

گاهی خلسه امضای خوبی ست برای سکوووت

تولدت مبارک تک درختِ ابدی...

.

.

.

بر کشوی سردخانه پروانه ای

سووشون گرفته با ماه...

و سکر مذبوحانه ی خاک

تا کفش های ورنی من بالا می کشد...

می دود در ابتدای سربیِ یک حلقه از مادربزرگ

و برای آخرین بار؛راه نفس

 از برف هایِ خوابیده بر دیوار می گیرد...

آنچنان که گوشِ سگ های زنده یاب

پر می شود از صدای گله ای دووور؛

که در آن سالهاست

پرهای سوخته سیمرغ

روی گیجی شب بوها

ماشه می چکانند...

 

"شبنم - 15 آذر90 "

 

 

 

عشق هم سهم روزگارانی ؛ که کسی،زیر لب گفت بیدارم:

 

در این مدت که نبودم؛

روزهای بدی را گذراندم و دارم می گذرانم

حتی جرئت فکر کردن به روزهایِ دراز و استقامت هایِ کمی را که گذراندم ندارم

حتی باورم نمی شود توی تمام اینروزها این من بودم که ایستاده مُردم....

حتی حالا ،حالاها قصدِ نوشتن نداشتم...

توی دردهایی صیقل خوردم که توی من قد می کشیدند

 و من از دیواری به دیواری دیگر اسیرشان می کردم...

توی این مدت خیلی حرف ها ناگفته ماند...

و من توی این مدت فکر کردم اگر تو بودی

تا مثل همیشه یک حرف..یک اتفاق...یک دردِ تازه نطفه بسته را

با تو قسمت کنم...چقدر همه چیز خوب بود !

این خوب را با بغض می گویم

با بغض وقتی اتفاقی افتاده و من دلم بودنِ هر روزه ی ترا میخواهد...

فقط و فقط برای شنیدن...

اما حالا  آرامتر از همیشه توی آینه به لب هایم خیره خیره  نگاه میکنم

لبهایی که وقتی غمگینم حس میکنم برای آینده ای که از راه می رسد

و چیرهایی که ناخواسته باید روایت شوند خیلی پیر شده اند...

خیلی...

.

.

.

 

بند می آیی

در خوابِ من از سرگیجه ای مطلق؛

                                           بند می آیی

و از آن سویِ خیابان

به لهجه ی دلقکی

صاف،صاف تُف می کنی...

روی خون هایِ سیاه

و در امتدادِ دو انگشت؛ که قبله را

از پایان بندِ قصه های هدایت میخواهند...

بند می آیی!

روی پوسیدگیِ لباس طوسی زندان

                                 بند می آیی!

و عنکبوت ها

رازِ حقارتِ این جمعه ی سیاه را

در عقاب هایِ کاغذی دیوار

بر بام می برند...

حالا قرنی از زرنیمِ تن هامان هم که بگذرد

آب از آب تکان نمی خورد

دیشب کسی میگفت:

"کاری ست که شده..."

و سواری سیاه آن سوتر

با کلاهِ تو شمشیر بازی می کرد...

 

"شبنم-مهرماه 90"

عکس برداشتِ آزاد  من از پنجره ی اتاقم

 

 

دراین پست:  

1.بر باد رفته-مارگارت میچل

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

پاره ی یکم:

به امروز صبح فکر میکنم؛

و دهانم مزه ی سیم ظرفشویی را میدهد که میخواهند

آتشش بزنند...

 

بی هیچ خون بسی حتی

چهل روز تمام می شود

چهل بار به خاک افتادن روی گرگ و میش...

چهل بار توی شیشه سرکه حل شدن

توی شیشه ی سرکه با همان نامه ی دست نویس...

چهل بار  تمامِ زن های خیابان را با تو اشتباه گرفتن...

چهل بار محکوم شدن به عصرِ چهارشنبه

چهل بار صبح نشدن...

 

 

5 شنبه 3 آذر چهل  بار روی باران خاک میریزم...

روی باران حتی...

 

 

پاره ی دوم:

و این شعر

برای سحر

امیر و سیاوش...

برای عمو سیامک با همان مهربانی مخصوص

برای تو که در سطرهای بعدی از قلم می افتی...

و به حرمتِ  زنی که  چهل روز است

به مرگ بوسه داده...

 و به راستی که چهل،گاهی چه ناباوری عجیبی دارد...

 

 

نشسته ای آنجا

لای خاکِ نرمِ کویر

ستاره های بنفش نخ میکنی

و عروسکی

از شیون و ضبحه؛مست

روی شانه های تکیده ی درختِ گردو

 ...به خواب می رود

که کِرکیت کشانِ رگ های منعقدت اینجاست بانو !

در جوگندمِ موهایِ شقیقه ی یک مرد

مردی تیله شکسته

چسبیده بر تنِ سلول هایِ سربسته

نشسته ای آنجا

سماعی خوان

روی رحلی از شمعدانی های سرخ...

می دوی به سوی در از ضربانِ پله ها اما

به سکسکه می افتد

 از هق هق

گلی روی کوبلن

ناتمام

ناتمام

ناتمام

.

.

.

 

شبنم سمیعی-آبان 90""

 

 

 

پینوشت :از همان بچگی یاد داده بود از هیچ چیز و هیچ کس

خجالت نکشم همیشه موقع دست زدن و رقصیدن قایم

میشدم...

اما این چند سال یاد گرفتم/یادم داد

وقتی لحظه های خوب گاها سراغم را می گیرد

برای نشان دادن شادی هایم از کسی خجالت نکشم...

اما...

هنوز از گریه کردن خجالت می کشم...

و هنوز گوشه ی کمد بهترین پناهِ این بغضِ چندساله است...


بی هیچ هراسی...به تو...به همه ی نداشته ها...به برگشتنت امیدوار بودن !!

 

"با گریه گم می شم تو مهمونا

دید یه جاهایی رو مجبوری ؟؟!"

 

پاره ی سوم:

این شعر را سوفی صابری عزیزم برای من نوشته

برای من و دلتنگی های گاه و بیگاهم...چیزی ندارم برای تشکر

جز آغوشی که...

http://donyayesooofi.blogfa.com/

 

 

 

 



 

این عکس هم با عشق و عصیان برای دوستانم...

شبنم در یک روز بارانی




 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

یه عطره محو که تمومِ خونه رو تیکه تیکه می بوسه

و نگرانی برایِ آلرژی ای که فرصتِ خوب گریه کردن رو از من و مامان و تو میگیره...

امروز عصر به این فکر کردم که مگر اون بُرشِ کوچیک از کیک،که روی سفیدیِ بشقاب شکلِ مردابِ گوگوش رو داشت مگه سهمِ تو نبود؟؟

پس چرا پسِش دادم به سردردی که همیشه توی زرد ترین چینِ دامنم بهم پشتِ پا میزنه...هان؟؟!

مگه لمسِ اشکهای یه مرد چقدر میتونه دردناک باشه؟

حتی صورتش وقتی سرخِ سرخ آه میکشه...

حتی دستمال مچاله ای که برداشتِ آزادِ من از تمام مجلس های ختم و سوم و چهلم شده ..

وقتی بعد از اینهمه روز...

هنوز..اون خیابونِ بلند کنجِ تنهایی های یه دخترک رو پرت میکنه تو صورتم...

من تو اون خیابونِ بلند حقارت رو حس میکنم مرد...

و نبودن و نبودن و نبودن که زیباترین و زجه آور ترین قسمتِ این کاجِ زرد شده...

مگر چقدر باید تاوان داد؟ برای دونستن؟ برای فهمیدن؟

برای سری که نیمه  شب ها روی شونه ام سنگینی میکنه...

برای عکسای محوی که توی یه باکسِ بزرگ از بتادین گم میشه...

همیشه همین جوری بوده عزیزم !

 همیشه آدما از ناتوانی سکوت میکنن...

از ناتوانی باهات قهر میکنن...

از ناتوانی ازت دووور میشن..

اونقدر که باید با هندزفری تو گوشت ساعت 5 صبح تکرار کنی:

 

تحمل کن عزیزِ دل شکسته

تحمل کن به پایِ شمعِ خاموش

تحمل کن کنارِ گریه ی من

به یادِ دلخوشی هایِ فراموش....

 

بعد اینجوری میشه که به سرت میزنه برایِ نویسنده ی کتابِ "چاهِ بابل" پیام بذاری...

-"ساعتِ 5 صبح به وقت ایران "

شاید که نه حتما غریبانه ترین جمله ای میتونه باشه که برایِ ساموئل و آناهیتا و این نویسنده ی عزیز بنویسی و ...

 واین مردِ بزرگ بهت بگه:

"مراقبِ خودت باش دختر خوب! همنوایی شبانه بد دردیه !"

و تو...

و تو...

و تو...

حس کنی چقدر نزدیکی به دختری که حتی اسمش...جنسیتش...راه رفتنش...غمگین بودنش...خندیدنش...و حتی شکستنش ...

پشت گوشیِ تلفن  از هق هق به سکسکه میفته !

 و  تصور کن حال کسی که آنطرفِ خط بود....

 

و این شعر

برایِ ناتانائیل (آزاده رضایی)

و انتظارِ غریبی که همیشه پیشِ رو دارد...

 

 

شب از زایمانِ گرگها سرمست

فلس هایِ داغِ تنت را برگشت می زند

آن دم؛

که دکمه هایِ سراسر حسرتم

به بارانی از برگ جا می افتند

و امنِ صدای کودکانه ات

آخرین گوشواره ی

این مرغِ سراسر دریا می شود...

 

نیمه است !

صبورِ کاج هایِ باران خورده !

نیمه است !

و شب در بامِ خانه ی ما؛

مادرانه انار قسمت میکند...

 

تا آخرین تارِ موی بلوندت

عروسِ چشمانِ بندری ام باشد...

 

حالا نوبت توست؛

که چشم بگذاری از این پاییزِ عریان*

که باداباده هرچه بوسه در من

از تو جام می کوبد...

 

"شبنم سمیعی-4 مهر- "

 

 

پ.ن:

حمیده هاشمی را خیلی وقت است می شناسم

از وبلاگی با تیترِ "شاید بارون بباره"

از شبی که تمام تسبیح های خانه را برای دوباره بودنِ من جمع کرد

از ترانه هایی که همیشه بوی مردی را میداد با سیگار وینستُن در کنارِ شومینه

و بوی زنی که خاکستر سیگار را می بوسید و ترانه می نوشت...

دختری که با تمام زخمهایش بیرحمانه می خندید !

حمیده را آنقدر می شناسم که بگویم در این چندسال خودش؛ خودش را ساخته

نه حمایت کسی پشت سرش بوده و نه...

حالا یکی از ترانه های خوبش به دست اجرا در آمده

دوست دارم گوش کنید و بقول مهدی موسوی حتی اگر دوست ندارید

به هنرمندش احترام بگذارید !

همین ! این هم آدرس وبلاگ حمیده :

www.15sep.blogfa.com

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

 

این داستانِ کاملا واقعی تقدیم می شود

به اس ام اسی که ساعت 12 شبِ تیرماهِ 1389

به مقصدی فرستاده شد که اولین ایستگاه از جاده ای بود

که نتوانستم تویش با سرعت ثابت برانم...

و گارد ریل ها...وگارد ریل ها...و گارد ریل ها...

 

 

گاهی ترجیح میدهم لبخند بزنم!

لبخند بزنم و بگذارم پلک هایم روی هم لَم بدهند

لبخند بزنم تا آن سوزش عجیب تهِ گلویم قرقره نشود

تا  یادم نیاید روزهای آلبالویی!

 "خنده هایِ همیشه از سرِ غم"!

 دست های خیس و عرق کرده!

یادم نیاید پله هایی که نفس نفس زنان دوتا یکی می شد

یادم نیاد قرص های قرمزی  که در جیب کوله پشتیِ غمگینم قایم می کردم....

یادم نیاید نگاه های یواشکی از لای درِ کتابخانه....

یادم نیاید چطور از درد و غم برایت عزیز شدم...

گاهی دلم خیلی چیزها میخواهد!

خیلی چیزها که نبودنشان عادت نمی شود

روزمره نمی شود

خوابِ دمِ عصر نمی شود

گاهی دلم اما؛

زیادی می بخشد

زیادی کوتاه می آید

زیادی دوست می دارد...

زیادی! زیادی!!

اما هرچه لبخند بزنی

هرچه هندزفری را توی گوش ات محکم تر کنی

هرچه عکس صفحه موبایلت را عوض کنی

هرچی بیراهه بروی

باز یک چیزی آن تهِ ته نمی تواند خودش را گول بزند

نمی تواند خاطرات خیالی را برای خودش بلند بلند تعریف نکند

نمی تواند وقتی نگاههای پرسش گر و خنده های موذی را می بیند

سرش را پایین نیندازد و مثل یک تکه کاغذ مچاله

در مسیر جوی آب کوچه نیفتد...

حالا دوباره پاییز است و عبور سریع من از جلوی آینه

دوباره پاییز است و دیگر خبری از آن قایم باشک ها نیست

حالا دیگر دقیقه ها را سانت نمیرنم به خیال شنیدن و دیدنت....

حالا فقط...فقط...فقط

یک شبنم مانده،با کلی گیجی و وهم،با کلی حسِ برگشتن

که هنوز هم

هنوز هم

هنوز هم

با تمام پس زدن ها

با همان دو چشمی که موقع هق هق و قهقهه یکسان می بیند

یا شاید ترجیح میدهد فقط ببیند...

با همان دلواپسی ها و نگرانی ها

حاضر است دوباره برگردد،برگردد و تمام شهر را دنبال کفش های زنانه ی تو بگردد

حاضر است قول بدهد فقط و فقط برایت بخندد

از ته دل بخندد،قول بدهد سرش را لای دست هایش ندزدد...

قول بدهد بخندد ؛

حتی اگر یک چیزی

یک چیزی

یک چیزی مثل خون

ته گلویش را بسوزاند...

 

 

و یک شعرِ نسبتا قدیمی که پیش از این در سایت طغیان هم منتشر شده بود برای اینروزهایِ خودم...و خودم و خودم...

 

 

شیشه های بلندِ آی سی یو

و "تا" خوردنِ هق هق

در فاصله ی سردِ صندلی ها....

رنگواره های درد

           بر صورتِ سیلی خورده ی ملافه ها...

 

ونبضِ تو در آستانه ی تحملِ خاک...

چنگ مزن!

        چنگ مزن!

             بر ته سیگاری که در تنم جا مانده....

این رسمِ تقدسِ عقربه هاست....

 

"شبنم سمیعی"

 

 

 و این آخرِ آخر اگر اشکالی ندارد یک دقیقه سکوت به نامِ نهال...

 

 

 






کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

در این چند هفته اتفاقاتی افتاد که خیلی زیاد به این جمله ی

 <<مریمِ عزیز>> فکر کنم:

 "- از عمد برای هم نمی نویسیم یا این که دیگر حرف نگفته ایی

 نداریم برای هم؟؟!"

محمدرضا صحیفی (نقاش)

 

و این شعر را تقدیم می کنم به "محمدرضا صحیفی عزیزم"

و اینهمه روزی که دلم برایش تنگ شده...

کاش بداند هنوز کسی در فکرِ او نقاشی می کشد و شعر می نویسد...

حتی اگر در سکوت و انزوا دخترانِ تابلوهایش را به بلوغ برساند...

 

 

غسل تعمید می دهی مرگ را؛

که چایِ تلخِ فراموشی ست...

و دورتر از 
اثر انگشتِ یک نامه ی قدیمی

تمامِ رنگ را؛

به دنبالِ رقصی مقدس زیر و رو می کنی...

نه که خواب،سکرِ محالی باشد،نه !

که انحنایِ پیپِ تو

در زهدانِ شب جای نمی گیرد...

حتی اگر تمامِ شهر

قتلِ عامِ خسرو و شیرین باشد

باز؛ این قطب نمایِ زانوانِ توست

که ریشه می دواند

در این جزیره ی نَظَر کرده

 

شانه هایت هنوز؛ می پرد گاهی

مثل پلکِ چشمِ من...

و این بار، اگر هیچ بزرگراهی بند نیاید

کسی برای همیشه

در توتونِ تو جا می ماند...

 

"شبنم سمیعی-شهریور90"

 

 

 

دوستانی که از شنبه های پیش عقب ماندند پیشنهاد میکنم

حتما سری به پست های قبلی بزنند.چرا که شدیدا مشتاقِ

نظراتتون هستم!

 

و در آخر:




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

یکم:

"فکر می کنیدکه نوازش آدم هارو به هم نزدیک می کنه؟

نه..آدم هارو از هم جدا می کنه.نوازش کلافه می کنه..اعصاب

خورد کنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آد..در

پس هر نوازشی دردی هست..درد این که نمیشه واقعا به هم رسید..."

 

 

قرص هایم را

در بستری از ستاره ها می خوابانم

که جا بمانم

در گیره هایی که عطر تنت را

از نبضِ شقیقه هایِ وُدکا خورده می نوشند...

تو گنگِ ترن ها و قهوه هایِ لب زده ی کافه؛

و
من

زیرِ فشارِ کشفِ سرنگ ها

                     و رنگِ خال خورده ی دستانم...

.

.

.

بیخیال
!

بیخیال
مردِ شرقیِ من !!

صدایِ پیش شماره هایِ انتظار

خیالِ در آمدن ندارد انگار...

 

"شبنم
سمیعی-10تیر90"

 

 

دوم:

“ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ

تأسفی ندارم، از نگاهِ خالیِ نوجوانانِ فارغ از کابوس و رؤیا حیرت

 می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل

معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ،زیبایی

 و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت.

از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی

سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی

 هایی که در راه هستند با بود و نبودِ انسان.

متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم..."

 

 

سوم:

و شعر جدیدم را که خودم شخصا خیلی خیلی دوستش
دارم را میتوانید در سایت ادبی طغیان بخوانید :

www.toghyan.com

 

مثل همیشه منتظر نقد و لنگه دمپایی های عزیز
هستم
♥♥♥

بدون شرح!

در این پست:

1. نوای اسرارآمیز / اریک امانوئل اشمیت

2.غزاله علیزاده

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

بالاتر از سیاهی سکوت است

راست میگفتی؛

خواب هایِ من همیشه زودتر از آنکه بخواهم ببینم شان تعبیر شده اند

 خیلی زودتر از دید زدنِ تو از لابلایِ نرده های نارنجی...

و حالا تو در خوابِ من کودکت را خواب میکنی!!

معادله ی مجهولی ست ! که تو فرضا" بچه دار شده باشی و فرضا" در

خواب من کودکت را با یک جغجغه خواب کنی و من آنطرف معادله هی از

خودم جذر بگیرم...هی جذر بگیرم..و باز دلم بخواهد مثل آن 5 عصرِ پر

تشنج توی خیابان شریعتی راه بروم و پچ پچ گنجشک ها خسته ام

کند..خسته...

میدانی خسته از آن واژه هایی ست که هیچوقت معنی نمیشود...

یعنی باید تجربه اش نکنی تا بفهمی اش!

یک چیزی مثل انگشت های بی جانِ من...

مثل اینروزها که از همیشه خالی ترم...

خالی، خالی ،خالی از جنونِ آینه ها..

و هی دلم برایِ برگشتن ضعف میرود...

و زل میزنم به لاکِ قرمزِ ناخن هایم...

به اینکه این روزها چقدر بی تفاوت شده ام...شادی ،غم ،آمدنت،عطر

 تنت،رنگِ روشنِ چشمانت،راه رفتنت،روی صندلی های موریانه خورده

 نشستن ات و حالا نبودنت...

 

((یکشنبه 6 شهریور تو چهل ساله شدی...

و غم هایِ من به اندازه ی هزار سالِ نوری غربت در این شهر 

بیشتر و بیشتر...))

 

با شاملو لب هایِ بی رنگم به لرزش می افتد:

 

"که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یٲس

           که سایه ها دراز میشوند

و شب با قدم های کوتاه

                دره
                    را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزی حسرت است،

باز آمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

                
آفتاب

سفر را

        جاودانه

                  بار بسته است... "

 

و چقدر من از نگاههای تو خودم را میان دو لحظه از تردید و یقین جا
گذاشتم...و چقدر...نه ! نه !!

میدانی این روزها هیچ شعری احساسم را قلقلک نمیدهد...هیچ جمله

ای حالتِ صورتم را عوض نمیکند...حتی اگر توی دلشان به من فحش

 بدهند...حتی اگر بایستی جلویم...زل بزنی توی چشمهایم و سرم داد

 بکشی! بازهم شاید تنها چیزی که نصیبت شود دستی باشد که

انحنای چانه و گونه ام را پر میکند...انگار آنقدر به قول آنالی در این

"انجمادِ مبهم و گنگ" اسیر شده ام...

که باید یک نفر شانه هایم را بگیرد و محکم تکانم بدهد ! خیلی محکم !!

"فقط تکان بده محکم تر..."

 

وشعری که شاید مثلِ دلسترِ کلاسیک تو را در لحظه مسخ کند !!

 

به سلامتیِ تخمِ عقاب

شمعی تازه و

               داغیِ رگهایم...

شاید؛ حشوی بی انتها

                   که می ترسد
از چوپانِ بی گلّه...

دروغ هامان را فوت کن روی آب

که گریه می کند دستی:

لایِ دندان هایم

پر از آل بالو هایِ یخ زده...

 

*

تورِ سیاهم شبی

کبریت در خون کشید

و شعری؛خالی از واژه...

مچِ دستانم را

به خوابِ دم عصر عادت داد... 

 

"شبنم سمیعی-امرداد 90"

عصیان

Photo by:shabnam samiei

 

(اگر این پست را خواندید؛ حالا مرا تصور کنید با حال خیلی خیلی بدی

که اینروزها داشتم/دارم/خواهم داشت...و هیچکس نفهمید ! یعنی لازم

نیست بفهمد ! ما آدمها فکر می کنیم تنها چیزی که باید جدی اش

بگیریم مرگ است !)

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠

نه آبی، نه
شرابی

دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود

و تماشای غروب از پنجره نیز

تو با خورشید زندگی می‌کنی

من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است



برای من، دوستی وفادار و ظریف

برای تو دختری سرزنده و شاد

اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم

توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای

دیدارها کوتاه و دیر به دیر



در شعر من فقط صدای توست که میخواند

در شعر تو روح من است که سرگردان است

آتشی برپاست که نه فراموشی

و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود

وای کاش می‌دانستی در این لحظه

لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست
دارم...*



..." برایم مشکل است از بیماریم حرف بزنم. حس می کنم
عمیقا در من جا گرفته است. مثلا اغلب اول شخص مفرد را در حرف زدنم بسیار زیاد به کار میبرم. جملاتم را اینطور شروع می کنم: من معتقدم که...در صورتی که یک مرد سالم می گوید: اعتقاد بر این است که...از طرف دیگر دوست ندارم که به من دست بزنند و این نشانه بسیار خطرناکیست...برایم اتفاق افتاده است که فکر کنم با لبخند زدن به کسی او را انتخاب کرده ام. خواسته ام که فقط او شاهد محبت من باشد. فرد سالم به همه بخند می زند. در دشت اغلب راههای خلوت و کم سرو صداتر را انتخاب میکنم. فرد سالم در جستجوی سر و صدا و تحرک است. وقتی عده ای یک نفر را در دشت کتک می زنند غریزه ام به من حکم میکند که به کمک کسی بروم که در وضعیت ضعیف تری قرار گرفته است. فرد سالم همواره به اکثریت می پیوندد...*"

 

و این شعر که سعی میکند سرسره ی نارنجی و کوتاهِ پارک را
فراموش کند !

 

نگران؟!

نه ... نمی شوم از بویِ ادکلن پیر مرد

حتی از نفست

که بالا می رود از تعفّن و "نا"

خیابان تیربارش را برداشته و تو

 پرچم میزنی

در موهایِ شرابیِ زنان شهر...

دور می شوم

نزدیک می شوی...

انگار دکمه ی پیراهنت

سالهاست عطسه می کند...

لب کج نمی کنم

نظربند لایِ کتاب نگذار

من فقط خواب یک باجه ی تلفن دیدم...

 

"شبنم سمیعی-2 امرداد 90"

حیاط خانه ی ما تنهاست !

PHOTO BY:SHABNAM SAMIEI

 

در این پست :

1. آنا آخماتووا

2.میرا /کریستوفر فرانک

اگر هنوز پست قبل را نخوانده اید
پیشنهاد میکنم ماوس را پایین بکشید و بخوانید

و اینکه بازم فکر میکنم باید یگم که این وبلاگ هر هفته شنبه
ها به روز می شود !!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

مامان تو یخچال نیست

تو قفسه ها نیست

تو سطل آشغال نیست !

مامان زیرِ میز نبود

پشت مبل نبود !

تو جیب کتت نبود...

تو جیبِ کتت این کاغذه بود...*

 

چرا همه اش از مسیرهای کج؟ پر از پیچ و سربالا؟ نفس گیر...نفس

بر...چرا همه اش از مسیرهای نشد؟ نخواهد شد...مسیرهای ناتوان از

 شدن...مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید میترسم...شاید میترسم؟ شاید

 خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می آید از تهِ هرچیز؛از انتها...از آخر،از

ایستادن در لبه ی فساد؛مثل میوه ای در انتهایِ تابستان...مثل ایستگاه

آخر اتوبوس؛یا قطار؛اینجا یا هرکجا.

مثل این ریه ها و قلب که ایستاده اند در لبه ی فساد. و من ناتوان از

مهار کردنِ وضع...سیگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پیش...روز اول

 سه تا،بعد پنج تا،بعد شش تا. روز بعد باقیمانده ی پاکت را کشیدم و

شرمنده شدم از شکستِ خویش.حالا باز روز از نو ترکِ سیگار از نو.

 همه ی هستی ام دردآلودِ همین مسائل کوچک است؛چیزهایی که هر

 آدمی باید به سادگی از پسِ شان بربیاید.سهم نداند انگار لمحه ای

آسایش؛مگر به خواب یا به عالمِ مرگ.عشق هم سهمش برای ما

شناست میانِ ماهیانِ تاریکِ اعماق؛به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر

همه هولِ هستی !!

 

و شعر که گاهی چندان هم که می
گویند ؛محکومِ سر به راهی نیست !!

لیوانِ
ترک خورده ات

هنوز
طعمِ انار دارد...

بوی
خون هایی که بند نیامدند

                        و ته مانده ی
سرانگشتانی؛

که نذر
شلیک بودند...

در
تمامِ پرده ها

دو تکه
نان

سوخته
ی خاک و آغشته ی کافور

تاب می
خورند روی صندلی...

تا
گربه ها روی پنجه ی زنانگی بدوند

      بی تو

اینجا

کاش
بدانی؛ موش ها هم در آرامش می میرند...

 

شبنم سمیعی – 16 امرداد 90

 

 و
خبر مهم  اینکه این وبلاگ از این پس هر
هفته شنبه ها به روز می شود

شعرهای زیادی هست که باید برای سلاخی آماده
شوند !!

پس یادتان نرود که اول هفته ها شدیدا منتظرم...

 

گنبدانه هایِ قبیله ی تو خوب میدانند ؛

انحنایی که از خون دانه های زهدانِ من

با خط کشی هایِ خیابان

تن به تن می ریزد...

سالهاست از پسِ این آکواریومِ شفاف

گلویِ کراوات هایِ خوش طعم تو را بریده است !!

در این پست:

1.دیالوگِ فیلم
کاغذ بی خط-ناصر تقوایی

2.رضا قاسمی- وردی که بره ها می خوانند

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠



آنکه می‌پندارد مرگ مقتدر است

خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد...



مرگ

همیشه در فاصله‌ی همین لحظه تأخیر می‌کند...



بیهوده دستگیره‌ی دری نامرئی را

برای باز شدن تکان می‌دهد...

اما هر چه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد. ..*

 

شازده احتجاب می دانست که حالا نوبتِ عمه هاست.و عمه ها با همان پیراهن هایِ بلند و سیاه و چشمهای سفید آمدند و نشستند...و شازده نخواست.می دانست که آنسوی سایهِ روشنِ عکس عمه ها خیلی چیزها هست.واگر بخواهد می تواند در ظلمتِ آنسوتر چیزی بیابد،چیز دندان گیری شاید،که با آن می توان فخرالنساء را از نو ساخت و یا حتی خودش را.اما وقتی
چشمها را با قلمتراش درآورده بود،وقتی عمه ها آن دور بودند،وقتی پوست تنشان را آن پیراهن های سیاه و بلند می پوشاند...و خیلی وقت بود که رها کرده بود. و باز همان
دو دیوارِ سیاه و پرگو بر گِردِ شازده کشیده شد...*

 

 

و این شعر که دلش میخواهد
چشمهایش را ببندد ،انگشت اشاره اش را بگذارد روی لبش و آرام بگوید :هیســــــــ  دخترم اینجا هیچ دردی فرکانس ندارد!!



 

سر میکوبد به پیله های دامنت

شاپری بال بریده...

که از انحنای چهلمین پله

"گاهی" ها را به توری از مویم صید میکند...

سبک می شِکَند شورِ به تلخی نشسته ی این خون

آن لحظه که "تا" می خورم

باریک

منظم

بنفش..!

لایِ نی های بلند و آفتاب خورده یِ این سایبان

سوژه هایِ ساعت ها شنی ماندن

خودسر

بی اعتماد

زیر قدمهایِ تندِ این ایوان...

رفتی که خواب های ندیده را

در خیابان های خالی از شیروانیِ شهر

قسمت کنی با وزغ هایِ آوازه خوان !

 

حالا شمعدانیِ بند زده از من عزیز ...

بوی خاک را که سایه زدی

دو خط مانده به عطری زنانه صدایم کن !

 

*

 

راست میگفت انگار ننه خانم

دالانِ پیرِ کوچه هم قوز کرده است !

از وقتی شعارنویسِ محله عاشق شد...

 

"شبنم سمیعی –7 تیرماه90- 3 نیمه شب"

 

 

شازده احتجاب لیوانش را گرفته بود دستش.شراب سرخِ سرخِ بود و درد حالا داشت ته نشین می شد چلچراغ ها آمده بودند پایین تا روی ِ میز. و وفخری،نه فخرالنساء پشت آن بلورهایِ
الوان تکه تکه شده بود.فقط چشمهایش پیدا بود.همان چشمها که توی چادرنماز قاب گرفته
بود.سیاه و زنده....

 

 

و حرف آخرِ آخر :

هرکسی می رود لابد میداند به کجا.ترس از رفتن
هنگامی لگام از تو می گسلد که تو را ببرند!*

Photo By:Shabnam Samiei

 

در این پست:

1.ویسلاوا شیمبورسکا

2.شازده احتجاب-زنده یاد هوشنگ گلشیری

3.چتر و گربه و دیوار باریک-رضا قاسمی

 

کتاب همشهری عزیزم امید خسروی منتشر شد،با
عاشقانه هایش منتظر است...

ساعت 5 عصر

نشر سخن گستر

 

"چقدر بیهوده بزرگ شدیم

آنقدر که حتی تو عروسک هایت را فروختی

عکس های کودکیت را پاره کردی

آنقدر که دیگر هیچ گاه

بادبادک های گم شده به کوچه
ما نیامدند

دیدی چه زود تمام شد

چرخ و فلکها دیگر نچرخیدند

ارتفاع کمد خانه تان کم شد...

و من دیگر بهانه های بغل کردنت
را از دست دادم!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠

 

Dream:

خودخواهی من

از چاکِ سایه هایِ فردا بود

وقتی نان ها و نامه ها را با کلیپس موهایم

در نگاه های زیر میزی جفت میکردم !!

 

((دردی هست که هرکسی نمی شناسدش؛اینکه از فرطِ برخورداری
هیچ دیداری در تو آتش بر نیانگیزد،و در ابتدای هر دیدار انتهایش را

 مثل کف دست ببینی،آن وقت می گردی پی کسی که

نیست.یا اگر باشد آسان به چشم نمی آید،یا اگر آمد مال تو

نخواهد بود.آنوقت است که متوجه می شوی دیگر جوان نیستی

!! و خیلی چیزها هست که نداری...))*

 

 

 

Nightmare:

 

و شعر ...

که حتی اگر با چنگ و
دندان

که حتی اگر ته یک دره
...

که حتی اگر بی واژه
...بی هذیان...

بیرحمانه دوستش دارم !

و این شعر؛

 

به "تو " وقتی فالگیرِ شهر خنده هایت را برگشت زد.

 

مختصات

بویی نبرده بود 

از جلگه های ته نشین در تنِ تو

وقتی نیمکت ها سراغ هزارمین کشورگشایی را

از صورت گُر گرفته ام میخواستند

و چه کال و وهم برانگیز بودند

شترهایِ دو کوهانی که ؛

بی سر

رو به راهی دراز

مَشکه  ورق می
زدند...

 

و سوسه ی حروف ناخوانای انگلیسی

سنگ می کوبید بر مترسک وارانه ی خانه مان

آن لحظه ی مرگ آور

که  گوشه ی روسری
مادر

جای علامتِ سوال و تعجب را

هرگز به یاد نیاورد...

هرگز...

 

*

شاخه ای آبستنِ خون

رنگ باز میکند در چشم بندم

و من

دزدی بدنبال دخت شاهِ پرنیان

قدم زنان؛ در قلعه های شنی...

 

و سلول ها

و سلول ها

که از صداقت DNA

باز،جایشان را خیس می کنند...

 

"شبنم سمیعی-تیرماه 90"

 

warning:

این وبلاگ از این به بعد خیلی زود به روز
میشه .خیــــــلی منتظر نقد هستم .دقیقا تاریخ مشخص نمی کنم تا ببینم چقدر کنارم می مونید :)

 

End of love:

سرم را به امن سفید یخچال هم که بسپارم

درد شقیقه هایم آرام نمی شود

باز گفتند : فمینیست ! فمینیست ! فمینیست!

باور کن

نه چاقویِ رگ و سیب زمینی بریده

نه ناله هایِ زنی با موهای شرابی در تهران

نه چارقد نجابت زنی در مطبخ

هیچکدام

هیچکدام

به درد تبلیغهای فمینیستی تو نمیخورد!!

بتادین

Photo by:shabnam samiei

 

در این پست:

 1.رضا قاسمی چاه بابل




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

حالا چند سالی ست به جای اینکه در گرمای سرظهر تابستان که به طرز تهوع آوری از آن نفرت دارم  دمپایی های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه، می نشینم پای کامپیوتر و کتاب ها وآهنگ ها و شعرهایم....،حالا وقتی پرده ی اتاق از سیلی باد می رقصد،دلم می لرزد و بیاد می آورم که چطور دامنم را پای آن درخت شاه  توت پهن می کردم،تا پسر همسایه از آن بالا دانه های سرخ را به دامنم بیندازد...بیاد می آورم که وقتی توت ها روی خاک می افتادند چشمانم چطور پر از اشک می شد و بغض گلویم را می گرفت تا با تمام کودکانه هایم بدوم سمت خانه و هق هق کنان به یکباره تمام دامنم را رها کنم...

بعد،بعد،بعد دلم برای خودم می سوزد ! وفتی با آن پاهای خاکی و زخمی مجبور بودم روزی 3بار لباس هایم را عوض کنم! و چقدر از خودم خجالت می کشیدم !

وقتی از فرت تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه ها را بهم بزنم تا بچه هایشان با ناز و کرشمه ی شاهزاده گونه ای! تن به بازی کردن با من بدهند...دلم می سوزد برای خودم که برای اینکه دل دختر همسایه نشکند پایم را از عمد میگذاشتم روی خط کشی های لی لی بازی که او با خوشحالی و غرور بگوید :دیدی باختی !! بیا اینور!

و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که کم از بازی ندارد  و شده ام مهره ی شطرنج اش ! خیلی وقت ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی ها میگذارم تا ببازم ! تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند:دیدی باخت !!

حالا روزها از آنوقت ها می گذرد،از آن روز که همراه بابا،با خوشحالی دوچرخه ی قرمزم را با آن چرخ های کوچک کمکی این طرف و آنطرف می کردم و تا مدت ها دلم نمی خواست چرخ های کمکی اش را در بیاورم....همانطور که حالا دلم نمیخواست به یکباره بی تو در این هبوط جا بمانم...بی هیچ گهواره امنی...بی هیچ نیمه شب های تا سحر شعر گفتن و دیوانه وار عاشق بودنی...دلم نمیخواست...دلم قرار ندشت/ قرار ندارد،وقتی مثل ماهی روی خاک بال بال میزنم ...

 

مرگ در رگهای تو چون خفاشی معلق بود  و من بی خبر از همه جا موهایم را روی گل های ریزِ دامن ات رها میکردم،آخر من که یادم نمیرود وقتی دست و پایت را مثل یک نعش سر بریده گرفته بودند و از پله ها تو را پایین می آورند ...وقتی با آن جوراب شلواری صورتی خودت را مثل یک طفل به دستشان سپرده بودی تا پای نارس و افلیجت را از یاد ببری...تو که پر از خلخال بودی بگو...به من بگو چرا به یکباره مرا در زیرزمین نمور و پر از بغض و تنهایی رها کردی؟؟ بوی نفت را دوستدارم اما نه بی تو،اینجا، زیر تیرچوبی های موریانه خورده ...مادربزرگ برایت نذر کرده بود...که خوب بمانی! که مرا خیره خیره نگاه نکنی و به به یکباره لب های پر شتابت خالی از سمفونی پرواز نشود و حنجره ات کم بیاورد...

مادربزرگ نذر کرده بود اما پارچ آبی که داشتم از آنسوی دالان برایت می آوردم به یکباره از دستم رها شد و شکست...شکست عزیزم ! میدانی شکستن یعنی چه ؟؟ یعنی هیچکدام از آن شعله زردها و آش هایی که نذر خوب ماندن تو بودند سر سوزنی اثر نداشتند...

وای،وای،وای...که باید پرده ها را کنار بزنم و سرم تیر بکشد از بوی کاهگلی های نم خورده...از آن شبِ لعنتی و گریه های بی بهانه ی چندر روز قبلش...از مشت هایی که به آمبولانس کوبیده می شد...از صدای قرآنی که با نگاه خیره ی "م" به حیاط داشت مغزم را منفجر می کرد...

از دستمال کاغذی های رنگی که روی قالی ها پخش شده بودند...از چیزی که اوج منگی در گوشم سوت می کشید...

 

و حالا پس از آنهمه هنوز سر انگشتانِ تو بهار نارنجِ خوابهای من است ،آن لحظه که می لغزدو می تراود از عشق،آن دم که خیابان های بارانی شهر از جیرو جیر چرخ های ویلچرت به سرفه می افتند...من از شمعدانی ها و پیچک ها برایت شناور می مانم در حوضِ کوچکِ خانه ..چونان سرگیجه های مستی ...بالا و پایین می روم از حجم نداشتن،و پلک هایم به بیهوشی میکشند...موهایم را که بافه ای میکنی از سکرِ دردهایِ آماس بسته ،در تردید بود و نبود به عصیان میکشم تمامِ ناتمام ِتشنج هایم را..."و به یکباره به جای خون خاطراتی تبدار در رگ هایم می چرخند!"     شبنم-خرداد90                                                                                                                                                                      




کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

مستان هراسیدند

و هشیاران سفر کردند

بیم عقوبت با غمِ غربت مقابل شد..*

 

یک جا خوانده بودم که جلال آل احمد پس از مرگ نیما می نویسد

این آخری ها چهره ی نیما خیلی آرام بود و فریادش را تنها می شد در شعرهایش شنید...حالا خیلی وقت است که سر داغ و بزرگ نیما روی پای عالیه نیست.خیلی وقت است که جلال و سیمین...

اما کاش هنوز یک نفر مثل جلال آل احمد باشد که بتواند فریاد مرا در شعرهایم بشنود...

 

رنگ پریده

به دستانِ تو می بازم

        هوهویی که به رقص است

                            میانِ سماعِ دودکش ها...

وقتی دوان

در کمرگاهِ شالِ مشکیم

روی جاکلیدی

                گم می شوم

اینروزها نورگیر

تنها لای قهوه ی اسپرسو مرگ می خوابد

 

مراقبِ فرهادم باش

وقتی کبود برمی گردد از دریا....

"شبنم سمیعی فرودین1390"

 

هر شب عینکم رو که بر میدارم توی آینه به خودم نگاه می کنم،به پای چشمام دست می کشم و سعی می کنم اینهمه خستگی رو توی پوست ورم کرده ام جا بدم.

سعی می کنم کِشی که از لای موهام در میارم رو با همه ی تردیدها و افکارِ سرکشم قسمت کنم.عادت کردم،عادت کردی،عادت کردیم ! به پاک کردنِ همیشگیِ صورت مساله؛ به فرار از دود سنگین سیگار وقتی از بی خواب ترین شب ها بر می گردیم...

شهوت سکرآوری که روی سرامیک های شَتَک خورده از اشک و خون لحظه لحظه، مثل یه بره جون داد، فقط خواست با چشمای نیمه بازش یه رسالت رو تموم کنه:

کسی نیست

کسی نبوده

کسی نمی آید

من این را از مویه های مادرم آموختم*

 

 واین شعر که یادآور آدمهایی ست که عقب عقب راه می روند!

 

مادری دیدم

فرزند بسته بر کمر

عطر بنزین گدایی وُ لایه لایه های غروب را

در دستانِ یک بلیط گره می زد...

استمرار بر ماضیِ این خطوطِ بریده از هم

پاره پاره

         و تن سوخته

دندان هایش را بر لذت یک شکلات می فشرد

تا راهروهای پر از جیغ و عربده

محتاج لکه ای خون باشند وُ قطره ای لباس سفید !

نوری از رخوت مهتابی ها

بنگ بوسه می زد شقیقه های مرا...

 

بگذار این رقص

در رژهای براق و شکسته بی پایان شود

این رقص

این خواب

این تنِ عرق کرده از حجمِ سکوت...

 

"شبنم سمیعی-18اردیبهشت1390"

 

پ.ن1: وقتی گذاشتی یک نفر اهلی ات کند یعنی باید خیلی چیزها را قبول کنی

حتی اگر گریه ات بگیرد...

 

در این پست:

1.نادر نادرپور

2.سید علی صالحی

3.شازده کوچولو

 

 

 




کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سنجاق سرهای مشکی،هدفونی که تو گوشم داد میزنه:  دلتو بردی با خود به جای دیگه،اونجا که خدا برات لالایی میگه...

و پتوی صورتی که وقتی هیچکس تو این دایره ی مدرج باورت نمیکنه بهش پناه می بری،پتوی صورتی که هق هق و اولین قطره ای که همیشه از چشم راستت جاری میشه رو به روت نمیاره،پتویی که به دلتنگی هات نمی خنده.،که به درد مکررت امید واهی نمی پاشه...

و بعد و بعد...اس ام اس های نگران....و بعد تو که دلت نمی خواد به پاکت ها زردی که ازت می پرسن "شبنمی در چه حالی؟" بگی چقـــــدر حالت مثل بوف کور شده...که دوست نداری بگی به اون جمله صادق هدایت ایمان داری که گفته

" بعضی ها با خودکشی به دنیا میان"

اگه خوب فکر کنی می بینی آره خودکشی چند تا دونه قرص...لبه ی تیز یه تیغ...یا برای همیشه رفتن و گم شدن نیست...! باور کن ! خودکشی همون لحظه ایه که تو به تک تک دقایقِ بودنت شک می کنی.... باور کنید دلم نمی خواد به علامت سوال های مهربونتون...به این محبت های صاف و ساده و بی منت...جواب بدم :

" اصلا خوب نیستم، اصلا" ...

اما...بگذریم...باید گذشت و رفت!

 

بذار یه خورده اطلاعات معتبر در مورد خدا بهت بدم !! خدا اهل شوخیه !
فکرشو بکن ! بهت غریزه رو میده ، هدیه رو میده ، بعد میشینه و درموندگیتو میبینه و میخنده !!!
نگاه کن ، ولی دست نزن ! دست بزن ، ولی نچش ! بچش ، ولی نخور !


آل پاچینو -وکیل مدافع شیطان

 

و گویا شعر...

استکانی چای

سایه ی من و تو در تردید

وداغِ خط کشی هایِ سبز

                      تا همیشه بر دامنِ دخترکانِ چهار راه

حکم سرهایی که تا ابد

                        لایِ شیشه می مانند...

و کلیدهایی

     که بی هراس

            در پنجره هایِ گِل آلودِ مدرسه امضا می شوند...

 

اینجاست که ناخن هایِ خونی ام را

                            اعجازِ هیچ اَسِتونی پاک نخواهد کرد...!

 

شبنم سمیعی-20فرودین90

 

من هنوز بوی بتادین و زخمهای سرخ رو یادمه ...منوهنوز بانداژ هایی که هر روز برام عوض می کردی یادمه...حالا وقتی غمگینم انگار بخیه ها رو از زخمم میکشی

اما حالا دیگه بچه نیستم که با یه بسته پفک ساکت بشم و زل بزنم به سرخی دیوونه کننده بتادین.. این زخمها خیلی وقته آماس بسته

تو بگو تا کی ادامه بدم؟؟!

 

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی

چرا ؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل وجگر

 

حسین پناهی عزیز خیالِ کودکانه هایت را نداری؟!

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

پشت این دهلیز ها زنی پا به ماه مرگ است...

 

((بار اولم نیست که مردن کسی را می بینم، اما این اواخر هر مریضی که می میرد شب کابوس می بینم! مثل بختک رویم می افتد، نمی گذارد نفس بکشم.

خواب می بینم دنیا خالی شده، دوباره بیدار می شوم. نفسی می کشم و با خودم می گویم همه اش خواب بود. اما به دور و برم که نگاه می کنم، می بینم دنیا واقعا" خالی شده.

آدم ها می آیند و می روند.همه شان کارهای مهمی دارند.همه شان عجله دارند.

اما برای من، انگار نیستند.هرچه بین شان می گردم دنیا را خالی تر می بینم!

من مانده ام و یک دنیای خالی. با آن همه عجله و کارهای مهم،آخرش می آیند بیمارستان و زیر دستِ من می میرند. و هر بار می بینم، چیزی از دنیا کم نشده.دنیا با مرگِ آن یک نفر خالی تر نشده.نمی تواند خالی تر از این بشود که هست.

مردمی که راه می روند اما نیستند، مثلِ خودِ من! نه می دانند این کارهای مهم برای چیست

نه می دانند بعد که کارشان را کردند کدام طرف را نگاه کنند.چون هیچ طرفی چیزی نیست.

بعد هم مثل یک پشه می میرند. زنی که امروز مُرد تنها بود.

حتی کسی سراغش نیامد تا جنازه اش را تحویل بگیرد.

ترسیدم!

خیلی وقت است می ترسم!))*

 

 

و شعر که بقول الهام ناراحت نمی شوم دوستش نداشته باشید!

 

بر اریبِ خیابان بچسب مردِ من

   مرگ دست بلند کرده

                            سترگ...

-آقا مستقیم؟!...

 

و تو لایِ دنده هایم

به چنگ

      به رقص

               به سوز..

و کوهها که در شکاف دهان زخمی من

جا باز می کنند....

تا تو کفش هایم را

به سمت پوچی این دستهای سیمانی* جفت کنی..

 

***

عزیزم!

روزی از شاهراهِ پوسیده ی این طناب

برای هندسه ی چشمانت

یک سبد نِی نِیِ ویران* می آورم...

و تمامِ کلاغ ها

خالی از هراس

روی تنم خانه خواهند ساخت...

روزی که بندهای کتانی ام را یکی یکی باز کنی

به چنگ

به رقص

به سوز...

 

"شبنم سمیعی-فروردین90"

 

به (...)

لحظه هایم آبستن گیجی ست اما بلند بلند میخندم تا تو راحت تر سوپ ات را له کنی!

 

الهام میزبان عزیزم  به روز است و فکر میکنم حرفهایش خلاصه ی تمام کلماتی باشد که به زبان و دندان هایم فشار می آورند و متولد نمی شوند! مخصوصا آن نصیحت آخرش!

و این هم لینک دانلود کتاب الهام  (بردن توله گرگ ها به مهد کودک)

http://samuelkaboli.com/home/?page_id=400

 

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم..*

 

 

در این پست:

عنوان پست مصرعی از شعر سیمین عزیزم

1.آرش حجازی/اندوه ماه

2و3: فروغ فرخزاد

4:حسین پناهی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نقطه می گذاری!

سر خط،سفیدی کاغذ، که آدم را به حرف می آورد یا همه ی حرف ها را پاک از یاد آدم می برد.

فراموشی ،خاموشی ،سر خط!

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی ...*

 

 

اندر احوالا تِ89

 

89 زنی بود که با گریه در خواب راه می رفت!

89 هذیان های بود  مبهمی که یکسره  تکرار می شد و تو هرچه گوشهایت را میگرفتی فایده ای نداشت!

89 اردیبهشتی بود که پله های مدرسه را برای دیدنت دوتا یکی می کردم!

89نفس نفس زدن در سینمای تنگ و تاریکی بود که برایم درست کردی ومن با شوق هنوز درِ گوش ات عاشقانه می خواندم!

89 خردادی بود که برگه هایِ امتحان پر از شعرهایی شد که هرگز تکرار نمی شوند!

89 سنگینی نگاهی بود که موهایش را دو گوشی می بست تا مرا دیوانه تر کند!

89 لحظه ای بود که آن شیروانی سرخ و مهربان را برای همیشه ترک کردم گرچه یادم نرفت تک تک سایه چنار ها و یار دبستانی خواندن هایی که تا همیشه ویرانم می کند...

89فایل کوچک تو بود که درونش یک عروسکِ بی دست جا گذاشتم!

89تیرماهی بود که سانازبهشتی میانِ یک مشت پرِ عقاب گم شد و ما هنوز نشانش را از خانه ای می گیریم که دیگر خطوط درهم اش ما را به مستی وا نخواهد داشت...

 

89 سه شنبه ای بود که گربه ی الهام میزبان در خانه ای پراز آدمک ها کز کرد،تا به همه بفهماند هیچ چیز نمی تواند خواهرانگی آزیتا را از بین ببرد حتی مردمی که،حتی مستطیل کوچکی که،حتی تیترهای درشتی که...

 

89 بغضی بود که عطر تندِ غربت می داد، غریبانگی با آدم هایی که مثل شبح به رویت لبخند می زدند ...

89گوشه چادر سیاهی که میان هق هق دوری از تمام شادی هایِ بی تکرار هراس گرفت..

89 لالایی خواندن برای کودکی بود که دیگر هیچ چیز آرام اش نخواهد کرد..

89مرد مهربانی بود که همیشه می ترسید برفها تا بهار آب نشوند...

 

ودر پایان89 نوستالژی های درهمی بود که سوا کردنش آسان نیست،باور کن!

 

                                                 شبنم سمیعی         -اسفندماه 1389

 

 

Game over:

سردیِ این آب

رَدِ هیچ خونی را پاک نخواهد کرد..

وقتی گودیِ چشمانمان را

به قرینه ی جبر

در فردایِ مجهول خط می زنیم

تاس می اندازیم

بالا و پایین !

جفت شش!

روی دستانمان سلاطین را بارها و بارها به سجده می بریم

اما...

       اما...

             اما...                                  شبنم-بهمن89

 

 

رایان ! از حالا به بعد طوری زندگی کن که زندگیت ارزش زندگی اینهمه ادم که برای نجات تو کشته شدند رو داشته باشه.   
(نجات سرباز رایان)
 
:At  last
همیشه
 از درد که می گویم
زیرِ لب"وان یکاد" می خوانی
بی توجه
 به گردیِ این حلقه
        دنبالِ پناه می گردی
وجز تنِ استخوانیم
سایه ای نیست  
      برایِ در آغوش کشیدن...
 
زن هایِ شهر
 زیرِ چادرشان
از مستیِ من حرف می زنند
وتو برایم اسپند دود می کنی!
مرگ را کلاغی میکشی
با دوچشم از سوال
وخسته از تمامِ فعل هایِ مجهول
آینده ام را
در فاصله ی دو انگشت از یاد می بری
 
ما کجایِ این معادله ایم مادر؟؟!!
 
یه  پیشنهاد:
89 را مچاله کن بنداز دووور
اسفند را بچرخان دورِ سرت
دوباره شروع کن!
یک
دو
سه
امتحان میشود/میشوی!
 
1.و کمی شبنم سمیعی در تاسیان ( نشریه بین المللی زنان)
http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=532
با تشکرویژه از آیدا عمیدی عزیزم...



کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

15 سالگی یعنی نمیشود همه ی شخص های ماضی قصه را خط بزنی!

یعنی نمیشود ترس از عطرِموهای خیس ات نفس نکشد ...

یعنی نمیتوانی در بیخیالی غوطه ور شوی، آنقدر که در بوف کور به دنبال اثبات بودنش نگردی!

15 سالگی یعنی پذیرفتن همه ی باختن ها،یعنی شروع دست به دیوار گرفتن ها!

15 سالگی یعنی التماس آمیخته با پوزخند به زندگی!

یعنی آشتی دوباره با مرگ،وقتی عدد شناسنامه ات را قبول نداری ...

وقتی به خنده های دیگران حسرت میخوری ، ولی بیشتر ازهمیشه چهره ی غمگینت را به بی ارزشی این خنده ها ترجیح میدهی!

15 سالگی یعنی ترسِ مدام برای حرفا و کارهایی که شاید دست نخورده و ناتمام بمانند! یعنی نگرانی برای اتفاقی که هیچ گوینده ای هنگام خواندنش در اخبار ساعت 5 تپق نخواهد زد!

یعنی دستهای سرد

یعنی دوستانِ زیادی خوب!

یعنی دردهای سکرآور!

یعنی دفترِ ریاضیِ پرازشعر!

یعنی تا خودِ صبح بیدار ماندن و ازخواب نوشتن ...

یعنی عطرِ تندِ لاکِ صورتی!

یعنی زنانگی کال و دخترانگیِ زیادی رسیده واز شاخه افتاده.

یعنی با خودت حرف زدن، باخودت آواز خواندن، با خودت گریه کردن

با خودت قایم باشک بازی کردن!!

15 سالگی یعنی یک چیزی که نمیشود جلوی آمدنش را گرفت،یک چیزی ورای این حرف ها،یک چیزی مثلِ بوتیمار بودن،مثلِ عقاید یک ملکه ی غمگین!

5 بهمن 15 سال پیش همه چیز تمام شد، تا رنسانس دختری آغاز شود!

امروز شبنم سمیعی یعنی ترسِ آمیخته با غرور به 14 بهارِ گذشته و فرداهای مجهولِ پیش رو ...

 

وشعر..

 

امواجی از نور

گاز میزند لحظه های ترشم را

چراغ های چشمک زن

و عینک دور  بینِ من

تناقض انسان است و وحش!

سایه سایه

مرگ از تنم در میرود

در چپ ترین خواب زنانه ای

که به نفع بوسه هایت تعبیر شد

تفسیرم از فلسفه شاید

اثبات تو بود

در زل زدگی رگهای یک دست

کوبش آونگ و نوسانِ بیهوده زیستن*

و من

آخرینم که سوال میشوم

از تو

تا بغض نارنجی خیابان ها ...

 

***

 

میله را بچرخان مرد!

عجیب شبیه خدا شده ای!

 

 

شبنم سمیعی- بهمن 89

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩

تیتـــر میزنند

روزنامه های دیروز را ومن نقطه میشوم سرِ خط!

 

و شهرزادِ لالِ قصه که نخواست بنویسد

چقدر اینروزها می شِکَند در کلمات،در آدمهای چهارپا!

در تکرار مکررات ،بر یک خط در میانِ روزها

نخواست بنویسد چقدر روزهایش طعم فنجان نیمه خالی میدهد

وبقول یک دوست:چقدر اینروزهایش روز نیست..

 

حالا بیشتر ازهمیشه فکر میکنم

وقتی شعرهایم گواه من اند نیازی به بافتنِ شالهای زیادی بلند و زیادی زیادم نیست!

 

NIGHTMARE--

به شبهایی که دستان کوچکت تمام دنیای من است

 

آسیابان پیر

خاک به خوردم میدهد

وگرگ

میش را زوزه میکشد

در چراگاه ذهن

سلول هایم

از بلندترینت رها میشود

بدنبال طناب

تا میخورم در تمام قصه..

کمــــــــــــک!!

.

.

عروسکم را پس بده کابوس دارم مامان!

 

 

3آذر 89- شبنم سمیعی

-        چشم بند -

از تو میخواهم

رنگ گیسویم را

میپاشم از نگاهت

رج های بهم تافته را

 

صدایم کن عزیز!

نترس از جنونِ مسری ام!

دست بکش

بر کابوس های پاره پاره ام..

چشم بندم را بردار

میخواهم

میان تیترهای پزشــکـی!

شعر گـم و

شعر پیدا بشوم..!

 

                         3 آذر 89- شبنم سمیعی

قلم گیج میخورد

وقتی نمودارها

به چشمانم گیر میکنند

وخط کشی زنگ زده

زیرِ رگهایم

قد  که میکشد

چه زود به صفرمیرسد

تمام سالـــهایِ خداییــت..!                      آذر89- شبنم سمیعی

 

 

پ.ن 1:

در جواب تویی که شاعرانه هایم را به تمسخر گرفتی ومیگیری

بقول حسین پناهیِ :

"می خندم! گله ای نیست اگر حرفهایم را نفهمی. هنوز آنقدر کوچک نشدم تا بخواهم کسی مرا درک کند. باور کن آدمهای مضحک آدمهایی هستند که کاملا درک می شوند. آنقدر کارهایشان و حرفهایشان تکراریست که کامل می شود درکشان کرد. مثل حبه قندی در فکر آدم حل درک میشوند"

 

پ.ن 2:

وتا یادم نرفته

فرشته خودکشی نکرد

بلکه به مجازی هایش بازگشت!

سید مهدی موسوی

با تمام زخمهای آماس بسته اش منتظراست

وهرجمعه جنون شاعرانه اش را برایمان ترجمه میکند :

www.bahal14.persianblog.ir

 

تذکر مهـــــــــــم:

لطفا همه را باهم بخوانید نه 4خط از اول 4خط از پایین!

 

وحرف آخرتر

شدیــدا صبور باشید گرچه درآستانه تحمل!

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

چشمانم را روی هم میگذارم در عطش یک قطره آرامش!

خاطرات از دست رفته دور سرم می چرخند و من هراسان به  دنبالشان میدوم...آه میکشم به حسرت گذشته ها..سرم گیج میرود از این دلتنگی مزمن..پلکم میلرزد از این کابوس تمام نشدنی..دلم عجیب در سینه ام بی تابی میکند..دلم میخواهد این هوشیاری را به حراج بگذارم و به عمق جنون سفر کنم،دوست دارم بانگ برآورم از واژه هایی که سالهاس حبس کرده ام درگلو ..واژه هایی که همسایه بغض اند ..اما!درگلویم سکوتی تلخ لانه کرد است..

به نوسان شادی و غم که فکرمیکنم باخودم میگویم:این آدمیزاد عجب موجود عجیبی است! در لحظه ای لبریز ازشوق است و در ثانیه ای لبالب از اندوه..

از کابوس می پرم ..بیقرار پلک بازمیکنم..برمیخیزم و چون مادری که فرزندش را گم کرده به دنبال دیوان حافظ می گردم.در بی نظمی وازدهام قفسه کتابها انگشتانم را بر عنوان کتابها می گردانم،رنگ سبز کتاب چون روزنه ای از امید است که برویم گشوده میشود ونگاهم را تسخیر میکند..سریع کتاب را بیرون میکشم..به آرامی نیت میکنم و دستی می برم وجودم سرشار میشود از حیرت و اشک در چشمانم حلقه میزند.گویا حافظ برای بیقراریهایم تعبیر شیرینی رقم زده  شعر را زیر لب میخوانم :                                           یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم

‏ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند

چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

به خودم که می آیم اشک هایم آرام روی گونه ام میغلتند..شعر را که میخوانم آرامش عجیبی میگیرم..دیوان حافظ را میبندم و روی قلبم میگذارم..تپش هایم گرمتر از همیشه میزند..

چشمانم را روی هم میگذارم ..اینجا زیر آسمان خدا همه چیز خوب است..نازنین خدا سپاس که بر لحظه های بیقرارم یک دنیا آرامش نقاشی کردی..سپاس                                                                                                        




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩

امشبم را میخواهم با تو قسمت کنم..تویی که همیشه نگاهت را پنهان کرده ای دراشکهایم..تویی که همیشه نگاهت را قرض داده ای به دریچه لحظه هایم…تویی که بوسه هایت را هدیه داده ای به گونه های لبریز از عطشم..تویی که عطرتنم را از بهارنارنج وجودت وام گرفتم..ولی حالا این منم!منی که همه ی آنچه در سبدم گذاشتی به یکباره از یاد بردم و تن سپردم به هیاهوی دنیا و روزهایش..منی که سرشاخه های بلا را بهانه کردم برای دوری ازتو…ویادم رفت تنها بهانه نفس زدنم تویی…

امشب که دامان سیاه آسمان رستنگاه تمام خستگی هایم شود..امشب که ستاره ها را سنجاق بزنی به سقف بی پناهی هایم ..و رویشان اکلیل بپا شی به مهر..میخواهم دوباره جان پناهم تو باشی…تنها خود خودت!

امشب وقتی همه در خوابند و مست رویاهای شیرین..من میخواهم تمام قد برایت کنیزی کنم و هوشیار شوم میان شراب نگاهت..امشب وقتی همه خوبیها و بدی ها تن در نقاب شب دهند من میخواهم برایت نقاب برکنم و عیان کنم آنچه درسکوت یک غفلت بر وجود غرق گناهم رفت..

امشب میخواهم پنجره را باز بگذارم تاصدایم به تو برسد..میخواهم با تمام توان دستور زبان آفرینش را بخوانم..و یک نفس فعل هایی را صرف کنم که تنها فاعلش تویی و بیشمار مغعول دارد…و قیدش همیشه است..

امشب گونه های خیسم را که در شلاق اشکهایم سرخ شده اند به دستان نوازشگر تو میسپارم..

امشب میخواهم در آغوش امن ات بخواب روم…

به آغوشت بازگشته ام مرا در برگیر!

مهربان من!تو بالا باش و خدایی کن من پایین می مانم و بندگی میکنم..

 

شبنم سمیعی-12تیرماه1389    12:28شب




کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

    آروم زد پشت سرم گفت:شبنم !اینقدر دور خودت نچرخ من همین جام بالای سرت .از خجالت نمیدونستم چه جوری سربلند کنم سرمو آروم گرفتم بالا نگام کرد مهربونتر از همیشه دستامو گرفت گرمتر از همیشه تازه فهمیدم تو همیشه بودی همینجا کنارمن من اما حست نکردم لمست نکردم ..توی چاه افتادم با طناب خودم تو اما بلندم کردی بدون اینکه ازم چیزی بخوای من همیشه محتاجت بودم اما فقط اون لحظه یادت میکردم که از شیرینی های زندگیم کم شده بود،یک ثانیه نمیگذشت که یادم میرفت چقدر بزرگی و کریم.همیشه صدات کردم و همیشه جوابمو دادی ازت خواستمو بهم دادی من اما اونقدر توی کارهای خودم غرق بودم که نخواستم بشنوم نخواستم بفهمم .من همیشه اشتباه کردم تو اما هیچوقت اشتباهاتم رو به رخم نکشیدی ..حسودیم میشد وقتی کسی میگفت خدا رو حس کردم امروز اما فهمیدم منم لمست کردم احساست کردم وجودتو بزرگی تو کریمی تو ...توهمیشه بودی همه جا ...ببخش که اونقدر کوچیکم که بزرگیتو ندیدم ...ببخش ...تنها ببخش.نازنین خدای من بگذار پربگیرم زیر ردای مهربانیت اگر هنوز قبولم داری به بندگی ات            شبنم سمیعی-١٢:۵٣ نیمه شب خرداد٨٩




کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی