!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> نرم نرمک میرسد اینک بهار - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

 

<<نامه ای به پایِ نفس هایِ بیمار >>

 

(1)

سر از شیشه بر نمی دارم، نه !

که دستانِ مادر سالهاست

روی صرعِ ارثیِ این نسل  به خواب رفته اند

و برادرانم آه...

برادرانم که با مُشتی دستمالِ خونی می خواستند

لای دندان های شهر را باز نگاه دارند...

قصه ی ناتوانی من از لمسِ خاک است

کوچک شدنِ هر روزِ پدر برای یافتنِ آخرین اخبارِ

در بینیِ نیم سوخته و خونینِ کودکی؛

 صدها هزار ستاره دورتر از شهرِ روسپیِ من...

قصه ی گُم شدنِ کفش های آبیِ توست

در جاده ای که هذیانش ؛

 با خراشی از تگرگ هایِ منسوخِ تاریخ

 از کنار کوهستان می گذشت

و شقایق هایش را برای آراستنِ مزارِ سربازی

آنسویِ خش خشِ بی سیم ها به دستارِ غربت می بردند...

 

(2)

و این فنس ها

و این فنس هایِ منقلب؛

هنوز در کانال هایِ کولر

دنبالِ مقصر می گردند...

 

(3)

کسی چه میداند

میانِ اینهمه آوازِ ناتنی که از گله ی همسایه می رسد

فانوسی کاغذی بر آبِ مَن زده ی عصر برای تو روشن است...

فانوسی که از هر تکانِ لیوانی شکسته

در کافه ای شلوغ و اشباع از زمان؛ تکان می خورد...

 

(4)

خانه

خانه ی ما ام اسِ عجیب و غریبی مبتلاست !

و هیچکس جز داس های بارور از نفرت

وقتی در بازوانِ کم سنِ من فرو می رفتند...

این را نفهمید...

گاهی؛

"سه قطره خون " کافی ست...

 

(5)

مقصر مردِ آکاردئون به دستِ فرانسوی نبود

مقصر برفِ آب شده در هُرمِ پستان های من نبود

مقصر گرگ پیر جاده نبود که میخواست یک بار دیگر

با خواب رفتنِ تو؛پشت فرمانِ سی سالگی خطر کند...

مقصر زبان سرخ و لیزِ کوچه ای ست

که هر سال در سیزدهمین روزِ فروردین روی تنگِ کوچکِ من بالا می آید...

 

(6)

و" یک روز"

و "یک روز"

نهادِ جمله ی هزارانی ست

پیش و پس از من

 که در طعم ِ گسِ سیگارهایی

با خاکسترِ نامیرا بر لبانِ شهر تشییع شدند...

روزی که

بخارهایِ الکل حلقه حلقه از تاریکیِ وحشتِ آورِ سینما

بیرون می زنند و در حراجِ زمستانه ی چشمهایِ تهران

با قاب عکسی  

که به لهجه ی آسمان سرفه می کند همخوابه می شوند...

روزی که شهادتینِ آزادی

از بطنِ نعره های چاهی پر ازعفن و مُردار

سر بر دستهای مادر می ساید

و نردبان های آن گرگ و میشِ باران خورده

پله های دیگری می شوند

برای پاک کردنِ شیشه ها...

برای پاک کردنِ شیشه ها ؛

با دستمالی سه پرده انتحار

از صورتی و آبی و طوسیِ چندش آورِ پیراهن هایی

 آستین بلند و گشاد

که شبی بر تنمان می کردند...

 

(7)

 ویک روز

و یک روز

 خبر می رسد...

 

شبنم سمیعی- 28 بهمن ماه 1390

 

 

پ.ن:نقاشی بالا زیبای کوچکِ غمگینی ست که سعی کردم برای عیدی "تو"

طرح بزنم و دوستدارم اینجا تقدیمش کنم به همه ی خوانندگان این وبلاگ...

 

 

و این عکس هرچند ردپای زمستان روی سلول های بی جانش ماسیده تقدیم

به بغضی که سه شنبه صبح ،روی برگه های هندسه که پر از"مسیرهایِ دایره

ای شکل و بسته " بود پخش شد...

 

تشکر و اعتذار !!

 

در سالی که گذشت برای من تمام فریادها، گریه ها، حتی فحش ها و بوسه ها

و  لبخندهایم پشتِ درهایِ بسته ای که میخواستم مثل گربه های پدر از

زیرشان رد شوم ، دلیل داشت.

و خوشحالم که برای هیچکدام از رفتارهایم تا این لحظه پشیمان نیستم !

چون سعی کردم همیشه و همیشه خودم باشم....حتی اگربرای  این "خودم"

بودن بهای سنگینی را پرداخته باشم...

با این حال؛گاهی باید از لاله ی گوش و سوراخ بینی فراتر رفت و خیلی چیزها را

از دریچه ای دیگر دید زد....

پس ! دوستانِ نازنینم که توی این یک سال با تمامِ بدی هایم کنار  آمدید و لب

فرو بستید که می دانستید درد دارد چگونه از من کام میگیرد، به اندازه ی تمام

تا سحر بیداری ها و ایمانم به  اهلی کردنِ انسان ها دوستتان دارم...

و آغوشم تا روزی که عاقبت چادرِ شب از سرِ بیدار باشِ زندان بکشیم به روی

همه تان باز است.

 

امیدوارم بهارِ مردّدِ 1391 مبارک باشد...

:)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نقطه می گذاری!

سر خط،سفیدی کاغذ، که آدم را به حرف می آورد یا همه ی حرف ها را پاک از یاد آدم می برد.

فراموشی ،خاموشی ،سر خط!

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی ...*

 

 

اندر احوالا تِ89

 

89 زنی بود که با گریه در خواب راه می رفت!

89 هذیان های بود  مبهمی که یکسره  تکرار می شد و تو هرچه گوشهایت را میگرفتی فایده ای نداشت!

89 اردیبهشتی بود که پله های مدرسه را برای دیدنت دوتا یکی می کردم!

89نفس نفس زدن در سینمای تنگ و تاریکی بود که برایم درست کردی ومن با شوق هنوز درِ گوش ات عاشقانه می خواندم!

89 خردادی بود که برگه هایِ امتحان پر از شعرهایی شد که هرگز تکرار نمی شوند!

89 سنگینی نگاهی بود که موهایش را دو گوشی می بست تا مرا دیوانه تر کند!

89 لحظه ای بود که آن شیروانی سرخ و مهربان را برای همیشه ترک کردم گرچه یادم نرفت تک تک سایه چنار ها و یار دبستانی خواندن هایی که تا همیشه ویرانم می کند...

89فایل کوچک تو بود که درونش یک عروسکِ بی دست جا گذاشتم!

89تیرماهی بود که سانازبهشتی میانِ یک مشت پرِ عقاب گم شد و ما هنوز نشانش را از خانه ای می گیریم که دیگر خطوط درهم اش ما را به مستی وا نخواهد داشت...

 

89 سه شنبه ای بود که گربه ی الهام میزبان در خانه ای پراز آدمک ها کز کرد،تا به همه بفهماند هیچ چیز نمی تواند خواهرانگی آزیتا را از بین ببرد حتی مردمی که،حتی مستطیل کوچکی که،حتی تیترهای درشتی که...

 

89 بغضی بود که عطر تندِ غربت می داد، غریبانگی با آدم هایی که مثل شبح به رویت لبخند می زدند ...

89گوشه چادر سیاهی که میان هق هق دوری از تمام شادی هایِ بی تکرار هراس گرفت..

89 لالایی خواندن برای کودکی بود که دیگر هیچ چیز آرام اش نخواهد کرد..

89مرد مهربانی بود که همیشه می ترسید برفها تا بهار آب نشوند...

 

ودر پایان89 نوستالژی های درهمی بود که سوا کردنش آسان نیست،باور کن!

 

                                                 شبنم سمیعی         -اسفندماه 1389

 

 

Game over:

سردیِ این آب

رَدِ هیچ خونی را پاک نخواهد کرد..

وقتی گودیِ چشمانمان را

به قرینه ی جبر

در فردایِ مجهول خط می زنیم

تاس می اندازیم

بالا و پایین !

جفت شش!

روی دستانمان سلاطین را بارها و بارها به سجده می بریم

اما...

       اما...

             اما...                                  شبنم-بهمن89

 

 

رایان ! از حالا به بعد طوری زندگی کن که زندگیت ارزش زندگی اینهمه ادم که برای نجات تو کشته شدند رو داشته باشه.   
(نجات سرباز رایان)
 
:At  last
همیشه
 از درد که می گویم
زیرِ لب"وان یکاد" می خوانی
بی توجه
 به گردیِ این حلقه
        دنبالِ پناه می گردی
وجز تنِ استخوانیم
سایه ای نیست  
      برایِ در آغوش کشیدن...
 
زن هایِ شهر
 زیرِ چادرشان
از مستیِ من حرف می زنند
وتو برایم اسپند دود می کنی!
مرگ را کلاغی میکشی
با دوچشم از سوال
وخسته از تمامِ فعل هایِ مجهول
آینده ام را
در فاصله ی دو انگشت از یاد می بری
 
ما کجایِ این معادله ایم مادر؟؟!!
 
یه  پیشنهاد:
89 را مچاله کن بنداز دووور
اسفند را بچرخان دورِ سرت
دوباره شروع کن!
یک
دو
سه
امتحان میشود/میشوی!
 
1.و کمی شبنم سمیعی در تاسیان ( نشریه بین المللی زنان)
http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=532
با تشکرویژه از آیدا عمیدی عزیزم...



کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩

سال 1388 خوب یا بد ؟             مسئله این است!                                       

سالی که گذشت با خود حامل حوادث تلخ و شیرین بسیاری بود.حوادثی که هرکدام گاهی لبخندرا بر لب کاشتند،گاه گره کور ابرویمان شدندو گاه قلقلک آرام قطره های اشک روی گونه هایمان.

حوادثی که چون درختی میان خاطراتمان ریشه کردند ،گاه ما را به آینده پیوند دادند و هرازچندگاهی از گذشته هایمان برایمان قاب عکس خاطرات فراموش شده را آوردند.

لحظه هایی که گاه رخنه کردن میان ثانیه ثانیه های ساعت و خیال حرکت کوتاهی نداشتندوگاه آنقدر سریع و پرشتاب  میدویدند که ماراتون کم می آورد پیش پایشان .

ازبحث لحظه ها و خاطرات که بگذریم،چهره های زیادی دیدیم گاه فقط از کنارشان رهگذری بودیم و گاه به سلامی هزار حرف از آیینه نگاهشان خواندیم،گاه شادی خنده هایمان را باهم قسمت کردیم،گاه نیز ستاره باران شبهای سیاه غم و دلتنگی هم بودیم همدرد بودیم نه فقط تسلای خاطری.به کلبه های زیادی سر زدیم ،نشان از خیلی ها گرفتیم ودراین میان میزبان خیلی ها هم بودیم.

لحظه های زیادی را خط خطی کردیم ،خط و خطا کار انسان است.نهال نیکی احسان های زیادی را نیز نشاندیم.

حس پرواز را چشیدیم ،گاه به پرواز یک جنین از پیله تن مادر به عالم بیرون وتولد یک انسان ،یک زندگی ،یک رویش ....

وگاه به پرواز یک انسان ازاین دنیا و رفتنش به سرای باقی دیگر...ومهمانی  اش میان خروارها خاک .. مرگ یک انسان ،یک زندگی ،یک دنیا خاطره....

خیلی ها رفتند...

خیلی ها هستند...تا بمانند و بدانند رسالت انسان بودن را!

 

 








نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸

نی می زنند.......

 

به حرمت بزرگیت برخیز!

 

بازی کن غم انگیز درام زندگی را!

 

نی میزنند .......

 

 

برخیز!

 

اقامه کن نمازت را پشت انعکاس آب!

 

 

اقتدا کن بر صبوری!

 

 

نی میزنند ....

 

 

برخیز!

 

باز کن دریچه را بوی عید می آید.......

 

یکبار دگر به طپش درآور بطن های خانه را با حضورت!                                                                                شبنم سمیعی_در انتظار بهار ٨٩                                                                                    پینوشت :این مطلب مخاطب خاصی نداره مخاطبش همه کسایی هستند که به یه شکلی بهار امسال براشون غم انگیز تداعی شده          یکسال گذشت ..چه زود ٣۶۵ روز..عیدتون پیش پیش مبارک...

                  بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک 

آسمان آبی و ابر سپید

برگ های سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

خوش به حال روزگار!







 

4 مدال رنگی