!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> شعر - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

این ها را می نویسم اینجا.که یادم بماند.که شاید بقول لونا شاد دیگر هرگز فرصت نشود بنویسم.من درباره ی اینده زیادی رویایی فکر میکنم.شبها توی دفتر سر رسد برای خودم یک برنامه ی عالی می نویسم.و زیر پلک هایم انگار ستاره ها آرام و قرارِ خوابیدن ندارند.ستاره ها.آرزوها.زندگی ایده آلی که پُرم می کند.هنر درمانگر شدن.کمک کردن به بیماران روحی و جسمی و کودکان مبتلا به معلولیت ذهنی از راه هنر.چه کاری برای من بهتر از این.که با کمک کردن و محبت کردن به دیگران ارام میشوم.و احساس غرور میکنم.یکباره در خیالم همه تابلوهای نقاشی ام به فروش می روند.یکباره خودم را می بینم که با کلی ادم بزرگ در ارتباطم و به کلی ادم زندگی می بخشم.بعد میگویم وای چقدر عالی.چه زندگی پرباری.با خودم میگویم اگر بهم بگویند تا فلان روز مهلت زندگی داری ،چقدر ارزو دارم.ممکن است صبح بلند شوم.تنبلی وترس و خجالت را کنار بگذارم و از چه جاهایی که سر در نیاورم.اما همه ی اینها جایی معنا دارد که جوانیِ من پشت صفحه ی مانیتور حرام نشود.جایی که طعم واقعی شادی و لبخند را بچشم.این خانه سیاه است.قبول کن که سیاه است.و من دیگر از زل زدن به درخت گردویمان با آن تنه ی ستبر و صبوری و سکوت بی پایانش شگفت زده نمی شوم.

انگار توی حباب کوچکی اسیرم و تو فراموش کرده ای کلید را بچرخانی تا صدای جعبه ی موزیک دار و رقص میان این حباب کوچک از نو اغاز شود.بهانه ای دیگر.

 

صدای ناله ی شهوانی ویولن

آن دم که بر پیکر آهنین شهر می پیچد

صدای خاموشیِ عربده های شبانه،در گوشِ آسمانِ تیره ی شب

دستی که گوش ها و چشم ها را از لاجورد پُر میکند

ساعنی برای رقصیدن

چشم در چشمِ خدایان

لحظه ای بی بازگشت

که وحشتِ مرگ؛صدای خنده های بلند من است،در کافه ی شهر

صدا ،صدا،صدای بهم خوردن بالهای پروانه ای بر شیشه ی اتاق

تقلایی میان نور و غبارِ صبح

سکوت

گوشت مثله مثله ی بشر

زیر چرخ دنده های زمان

جنایتی میانِ ملافه های بهم خورده

شبنم-امرداد 93




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱

خیلی منتظر بودم که روز تولدم برسد.نمی دانم چرا ولی خیلی بیشتر از هرسال برایش انتظار کشیدم.اما حالا که از راه رسیده حس می کنم تمام این سالها کم گذاشتم.خیلی هم کم گذاشتم.برای خودم ،اطرافیانم و جامعه ای که عضو آن هستم.

جای خیلی ها خالی خواهد بود.جای خیلی ها.که دوست داشتم یک بار در خواب از زبانشان بشنوم:چقدر بزرگ شدی دختر !

و هر روز دلم غنج می رود برای قربان صدقه رفتن هایی که فقط مخصوص خودشان بود.اما حالا دلخوشم به دف مهربانم .سازی که صدای بهم خوردن زنجیرهایش مثل خنده های بلند و شیطنت آمیزم فضای اتاق را پر می کند.دلخوشم به ادبیات.برای یک نفس خواندن و نوشتن.برای تمام شب هایی که نمی شود کسی را بیدار کرد و گفت دلتنگم! دلخوشم به بوی رنگ.به شهوتی که در تجاوز به برگه های سپید است.ناخن هایی که هیچوقت تمیز و خوشبو نیست.دلخوشم به لحظه های کوچک،حرفهای کوچک،دلخوشی های کوچک وقتی ضربان قلبم را بالا و بالاتر می برند.و گاهی خجالت می کشم اینهمه شوق را که از نگاهم لبریز است بروز بدهم.

با اینهمه هنوز پدر هست که شانه به شانه اش راه رفتن یعنی  هیچکس و هیچ چیز در این دنیا نمی تواند ترا بترساند.

مادر هست برای کلافه شدن هایش از بی پروایی ها و رندی هایم.

و دوست هایی که خیلی بیشتر از آنچه دارند به تو می بخشند.

 

این شعر.برای "تو" که تمام این یک سال را کنارم بودی.برای راهی که باهم طی کردیم.

برای تو که معلم بودی،دوست بودی،مادر بودی،و بقول شاملو صبور و پرستار و مومن.

برای مبارزه ،تفنگ و گل و گندم.

و کسی  که از خنده های من در جواب نگرانی های تو پشت گوشی همراه می ترسد.

 

تمام شب

در خانه راه می روم.

چون مردی که با پوزخند

در کوچه ای تاریک

به سینه زنان حمله می برد

انگشت اشاره ام را

به سمت دیوار می گیرم.

 

در این لحظه

مردان هنوز کودکند.

و نمی دانند که باد

چگونه بر فراز باغ وزیدن گرفته

و پستان های گرم و سرخ ِزنان را

از شاخه چیده است...

برگ های خشکیده

هنوز زیبا و مغرور

صبح خیابان را قداره می بندند

و تو چنان می روی

که ستاره های گاز خورده

از شانه هات می ریزند...

 

مانند تمام پدرانم...مادران بسیارم.

در برابر این دیوار بی جان

لب های صورتی رنگم

 در سیم های خاردار فرو رفته است.

تو لبخند تازه میخواهی

عکاس...بس کن.

 

تنم رود نیلی ست

خشکیده و بی روح

گور سبد های خالی.

و با اینهمه هنوز نفس داده ام

هرار سرباز جوان را  

که پایشان به راه رکاب اسب

تقلا می کرد و اکنون

پرچمی سیمانی

پیچیده در بازوان سیمانی شان

میدان شهر را آراسته است.

 

 چشم های تو در پس دارِ بار کرده ی قالی

روزها و شب های فراوان

 در انتظار گرهی دیگر

خیره مانده است

و انگشتانت پینه بسته-خالی از قطره ای خون-

در میان پرده ی صاف و محکم رنگ ها و نخ ها

پوسیده است.

 

بی تفنگ

بی نشان نظامی و پوتین

قهرمان این قصه ای.

از شهر من می گذری

شعرهایم در زهدان

کیف چهل تکه ی دست دوز

سقط می شوند.

و گریه های پنهانی کودکان یتیم

پرنده هایی که زخم بالهایشان

به روسری سپید تو گره خورده است

قلب خورشید را به هم می فشارد.

 

تمام سطرهای پیش از این را فراموش کن.

از یاد می رود خط نوری که تار و پود قالی را

شکافت و تنش لمس و بی جان

در دیگ رنگ های قالی جوشید.

 

از یاد می رود

همه چیز حتی منی که صدای خنده را

روی ماسه ها می نوشتم.

از یاد می رود

حریر صورتی رنگی

که بر پلک های تو کوک خورده بود

و دور از نگاه نگرانِ من هر صبح تر می شد.

 

نمیدانی اما تمام شب

عروسکانم را یک به یک شو دادم

و باتری های خالی درون سینه هاشان را

بلعیدم.

نمیدانی اما تمام راههای جهان

به مسیری ختم می شود که در این اتاق می پیمایم.

 

تنها می توانم پیوند زنم

ناله های پنهانی ات را

با شیون زنان کولی و مردانِ بربط زن.

و چون کوهها شانه در شانه ات فرو روم

سنگین و استوار

آنچنان که بال های شاهینی

آسمان را مال خود می کند.

 

شبنم سمیعی – 5 بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و یک

بعدا نوشت:

این بهترین تولد عمرم بود.درست لحظه ای که چشمام پر از اشک شده بود زنگ در رو زدن و من با کسانی مواجه شدم که خودشون رو پشت بادکنک های رنگی و کیک تولد قایم کرده بودن.دوستانی دارم بهتر از برگ درخت...






کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :تولد



 

نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱

صبح؛ از ریش های نتراشیده ی تو شروع می شود

بر گونه های من

با چمدانی از لباس های کارگری

باز می گردی

و مرا که بی شک

-با پلک های باز-

به خواب رفته ام

می بوسی.





کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

 

<<نامه ای به پایِ نفس هایِ بیمار >>

 

(1)

سر از شیشه بر نمی دارم، نه !

که دستانِ مادر سالهاست

روی صرعِ ارثیِ این نسل  به خواب رفته اند

و برادرانم آه...

برادرانم که با مُشتی دستمالِ خونی می خواستند

لای دندان های شهر را باز نگاه دارند...

قصه ی ناتوانی من از لمسِ خاک است

کوچک شدنِ هر روزِ پدر برای یافتنِ آخرین اخبارِ

در بینیِ نیم سوخته و خونینِ کودکی؛

 صدها هزار ستاره دورتر از شهرِ روسپیِ من...

قصه ی گُم شدنِ کفش های آبیِ توست

در جاده ای که هذیانش ؛

 با خراشی از تگرگ هایِ منسوخِ تاریخ

 از کنار کوهستان می گذشت

و شقایق هایش را برای آراستنِ مزارِ سربازی

آنسویِ خش خشِ بی سیم ها به دستارِ غربت می بردند...

 

(2)

و این فنس ها

و این فنس هایِ منقلب؛

هنوز در کانال هایِ کولر

دنبالِ مقصر می گردند...

 

(3)

کسی چه میداند

میانِ اینهمه آوازِ ناتنی که از گله ی همسایه می رسد

فانوسی کاغذی بر آبِ مَن زده ی عصر برای تو روشن است...

فانوسی که از هر تکانِ لیوانی شکسته

در کافه ای شلوغ و اشباع از زمان؛ تکان می خورد...

 

(4)

خانه

خانه ی ما ام اسِ عجیب و غریبی مبتلاست !

و هیچکس جز داس های بارور از نفرت

وقتی در بازوانِ کم سنِ من فرو می رفتند...

این را نفهمید...

گاهی؛

"سه قطره خون " کافی ست...

 

(5)

مقصر مردِ آکاردئون به دستِ فرانسوی نبود

مقصر برفِ آب شده در هُرمِ پستان های من نبود

مقصر گرگ پیر جاده نبود که میخواست یک بار دیگر

با خواب رفتنِ تو؛پشت فرمانِ سی سالگی خطر کند...

مقصر زبان سرخ و لیزِ کوچه ای ست

که هر سال در سیزدهمین روزِ فروردین روی تنگِ کوچکِ من بالا می آید...

 

(6)

و" یک روز"

و "یک روز"

نهادِ جمله ی هزارانی ست

پیش و پس از من

 که در طعم ِ گسِ سیگارهایی

با خاکسترِ نامیرا بر لبانِ شهر تشییع شدند...

روزی که

بخارهایِ الکل حلقه حلقه از تاریکیِ وحشتِ آورِ سینما

بیرون می زنند و در حراجِ زمستانه ی چشمهایِ تهران

با قاب عکسی  

که به لهجه ی آسمان سرفه می کند همخوابه می شوند...

روزی که شهادتینِ آزادی

از بطنِ نعره های چاهی پر ازعفن و مُردار

سر بر دستهای مادر می ساید

و نردبان های آن گرگ و میشِ باران خورده

پله های دیگری می شوند

برای پاک کردنِ شیشه ها...

برای پاک کردنِ شیشه ها ؛

با دستمالی سه پرده انتحار

از صورتی و آبی و طوسیِ چندش آورِ پیراهن هایی

 آستین بلند و گشاد

که شبی بر تنمان می کردند...

 

(7)

 ویک روز

و یک روز

 خبر می رسد...

 

شبنم سمیعی- 28 بهمن ماه 1390

 

 

پ.ن:نقاشی بالا زیبای کوچکِ غمگینی ست که سعی کردم برای عیدی "تو"

طرح بزنم و دوستدارم اینجا تقدیمش کنم به همه ی خوانندگان این وبلاگ...

 

 

و این عکس هرچند ردپای زمستان روی سلول های بی جانش ماسیده تقدیم

به بغضی که سه شنبه صبح ،روی برگه های هندسه که پر از"مسیرهایِ دایره

ای شکل و بسته " بود پخش شد...

 

تشکر و اعتذار !!

 

در سالی که گذشت برای من تمام فریادها، گریه ها، حتی فحش ها و بوسه ها

و  لبخندهایم پشتِ درهایِ بسته ای که میخواستم مثل گربه های پدر از

زیرشان رد شوم ، دلیل داشت.

و خوشحالم که برای هیچکدام از رفتارهایم تا این لحظه پشیمان نیستم !

چون سعی کردم همیشه و همیشه خودم باشم....حتی اگربرای  این "خودم"

بودن بهای سنگینی را پرداخته باشم...

با این حال؛گاهی باید از لاله ی گوش و سوراخ بینی فراتر رفت و خیلی چیزها را

از دریچه ای دیگر دید زد....

پس ! دوستانِ نازنینم که توی این یک سال با تمامِ بدی هایم کنار  آمدید و لب

فرو بستید که می دانستید درد دارد چگونه از من کام میگیرد، به اندازه ی تمام

تا سحر بیداری ها و ایمانم به  اهلی کردنِ انسان ها دوستتان دارم...

و آغوشم تا روزی که عاقبت چادرِ شب از سرِ بیدار باشِ زندان بکشیم به روی

همه تان باز است.

 

امیدوارم بهارِ مردّدِ 1391 مبارک باشد...

:)




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠



چنان تنهاییِ وحشتناکی احساس می کردم که خیالِ خودکشی به سرم زد؛ تنها چیزی که جلویم را گرفت  این بود که من در مرگ  تنهاتر از زندگی خواهم بود...

"ژان پل سارتر"

 

 پنجم بهمن که بیاید شانزده ساله می شوم

این شعر را که خیلی دوستش دارم تقدیم می کنم به تمام روزهایی که ناخواسته بزرگ شدم...به تمام روزهایی که تمام تن و روحم زخمی بود از سیگارهایی که مدتهاست خاکستر شده اند...

اما ته مانده هایشان تمام نمی شود...

 

پدر !

بگذار ساعتی بگذرد از شب

از چراغ هایِ خانه همسایه ؛

که تا زایمانِ خون

در صدفهای پیکرِ بیمارِ مادر روشن اند...

بگذار ساعتی

از کوکِ نفس گیرِ مرگ

 در قاب هایِ شامِ آخرِ افیون ...

 

آه پدر !

به کوتاهیِ دستانم

با آن همه کابوس که در پستان هایِ روشن صبح

مایه می بندد؛ نگاه کن !

به غربتمان در صفر و یک بار ؛

بوته هایِ جاده ی "دیری" را آتش زدن...

به عکس هایت

که شبیه تو نیستند

که شبیه هیچکس نیستند...

به عکس هایمان که شبیهِ پیله های هیچ کتابی

در سرنگ های خالی از هوای ناصرخسرو نیست !

به پلنگ های دل زِ آهو بریده ات نگاه کن

وقتی که ساعت ها از شب گذشته است

و آفتابِ خائنِ این سالیانِ وحش؛

پوسته ی عصیانشان را

آرام

آرام

آرام

نرم می کند؛

تا درونِ قفس های بی دیوار خوابشان ببرد !

به ایستادن من

خیره در رگه های نارنجی برف و نور

با دخترکی در آغوشِ افلیجِ لالایی ها نگاه کن!

پدر

به شانزده بار قایم کردنِ پستانک های تلخ

زیر درختِ انجیر نبوده این روزهای گیج  نگاه کن...

 

 

 

در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست، می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است، می‌دانم، و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط  نگاه می‌کنم. آن‌سوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم.

ولادیمیر مایا کوفسکی

 

 

 

 

 

نذرِ سلامتیت هر پیکِ آخرم !

 

به سلامتیِ " تو" که عصر چهارشنبه 27 مهرماه به پیشوازِ دستهای دیگری رفتیتا به من بفهمانی می شود به هق هق افتاد حتی توی غربت غسال خانه ای که در ازدحامِ غمگینش تو  فقط یک نفری و در سرمایِ شیشه هایش زمان معنا ندارد...

به سلامتی "ه" که زندان را از چهار بُعدِ زنانگی من دید می زد تا به طلوعی که نیست دخیل ببند...

به سلامتی" پدر" که تا ابد شانه هایش وارثِ قداست های بزرگی مثل انسانیت است که مدتهاست به دستان فراموشی بوسه داده اند...

به سلامتی "مادر" که فقط می توانم با عشق و نفرت برایش بنویسم "میم" مثلِ مادر...

به سلامتی "کاوه،کیهان ،آرش "که تمام داشته های منند پس از طوفانی عجیب !

به سلامتی "نیلوفر" که تا ابد برایم قهرمانِ قصه ای ست که در معصومیت های کودکانه گم شد...

به "سلامتی "سیمین" که بیشتر از درخت 30 ساله اش پوست لبش را به وقت بغض کوک زده و باز سرباز کرده  بغضهایی که صدایش را از آن امنِ مطمنئن در می آورند...و مادرانه خیلی چیزها را به من یاد داده که توی هیچ کتابی و با هیچ فرمولی بدست نمی آیند... :)

به سلامتی " سحر " که بدجور نگرانش هستم توی اینروزهایی که هی دردهایش را توی سکوت مچاله می کند...

به سلامتی "عمو سیامک" و  وسعت تنهایی اش با همان چشمهای سبز....سبز...

به سلامتی"ناتا"با  لواشک ها و گهواره های نوستالژیک،با انتظار معجزه ای که همیشه در دل دارد و شبی که یک نفس برایم گفت تا در امنیت صدایش خلخالِ هزار لالایی را خواب ببینم...

به سلامتی" ز" که همین چند شب پیش خوابش را دیدم  هرچند فکر می کنم دلتنگ شدن بهانه ی خوبی برای تحقیر و اشتباهِ دوباره نباشد !

به سلامتی "پریسا" که توی شهری غریب دلتنگِ  گنجه ی مرواری هایِ عشق است و من اینجا جز شعر خواندن و لرزیدن با دردهایش کاری از دستم بر نمی آید...

به سلامتی "الهام میزبان" که خدایِ سکوت های ممتد است و  هرچند همیشه عاصیش می کنم اما این چیزی از عاشقانه دوست داشتن  من نسبت به او  کم نمی کند !

به سلامتی " مژگان احمدی پور" که رویِ دستهایش غبارِ زنانگی ای ست که بوی خون می دهد. و خون صدای زخمی فاصله هاست...!!

به سلامتی" آنالی" که تا نیمه های شب دخترکانِش را خواب میکند...

با موهایی بنفش که مرا یاد استرس آنروزهای گس می اندازد !

به سلامتی "حمیده"با تمام بی قراری ها و شیطنت هایش....

به سلامتی "ر" که همیشه نگران من است با آن دوچشم سیاه و نافذِ مشکی...

به سلامتی "مارال" که عصیانش مثل  بوی الکل استخوان هایم را می سوزاند لعنتی !!

به سلامتی "فهیمه "با صدای غمگین و سکوت های میان کلام محبت... و زخمهایشکه  همه از عشق است...از عشق...عشق ...

به سلامتی "فاطمه اختصاری" و لباس های سبزی که همیشه مرا به گریه می اندازد...

به سلامتی" م.مصدق" ،مرد جنوبی ام...که صبورانه بدخلقی هایم را تحمل کرد....کاش مرا ببخشد برایِ همه چیز...

به سلامتی "دکتر موسوی" قصیده ای که تا ابد در قافیه ها زنده است و تمام نمی شود...

به سلامتی " الف" که دلم می گیرد وقتی توی آن مغازه ی لعنتی سرش را پایین می اندازد و به حرفها و شعر های من گوش می دهد...

به سلامتی "صحرا" که هق هقم را تاب نمی آورد...که بهانه گرفتن هایم را می فهمد...که آرام است آرام و مطمئن برای همیشه بودن....بودن....

به سلامتی "ویولت" که خیلی چیزها را توی من عوض کرد...

به سلامتی "عمه" و ام اس...."فرهاد" و دریا...

به سلامتی "لیلا حیدری"که معصومانه سکوت کرده و سرش را پایین انداخته تا کسی اشکهایش را نبیند...که به من گفت شبنم دنیا قفسه ! ما واسه همه تنگ ترش نکنیم !

به سلامتی "سورین" و "سوفی " ،"رومینا "و ،"زهرا "و"کلئوپاترا"

که همیشه مثلِ آخرین بوسه سرخ و آتش بارند...

به سلامتی "رامین اعلایی" معدنچی منتقد فیلم؛ که در این روزهای سخت مثل جنگ در کوچه ی بن بست  ادامه میدهد  !

به سلامتی "نانی" که زیباترین ملکه غمگین دنیاست حتی بدون مو ...

به سلامتی تمام شعرها و شاعرانِ ممنوعه که بی مجوز هم نفس می کشند...

به سلامتی تمام تخت های بیمارستان

و سنگِ مزارهایِ خاک گرفته....

به سلامتی عطر تنِ تو که اولین و آخرین معبدِ دنیاست...

به سلامتی تمام کتاب های نازنینِ توی قفسه...

به سلامتی همه آنهایی که از قلم افتادند...

که پاره های تن منند...که آرامشِ لحظه هایِ خاکستری منند...

 

ودر آخر به سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره...

 

 

 

 

شبنم – 5 بهمن 90

تولد 16 سالگی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :تولد




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٠

"من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تا اینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم....."

.

.

.

از نفس نفس زدن ها شروع می شود

 از گیجی و خلسه ای که شبیه هیچکدام از بیماری هایی که می شناسی نیست؛

از ترس ،از نداشتن،و اجبار به ادامه دادن...

از شعری که نیمه کاره ماند،

                                                                                                                      ازجای خالی دو کلیه در بدنت؛

از ویلچرِ زنگ زده ی عمه

از زیر سیگاریِ یک مرد واقعا تنها با پوکه های خالی فشنگی که دورتادورش حلقه زده بود

و اینهمه روزی که نمیدانم کجای این نقشه به عصیانش چسبیده...

او در خاکی غریب و من در خاکی غریب تر...؟؟!

از پلک های یخ زده ی من شروع می شود

وقتی توی خواب تمام اتاقهای خانه ی پدری را دنبالِ زنگ خنده هایت می گردم،و بر خلاف همیشه از خواب نمی پرم ! بلکه خیلی آرام پلک هایم را باز می کنم و تنها زمانی به خودم می آیم که صورتم را داغِ داغ پشت دستهایم قایم کرده ام...

از دی ماه شروع می شود

از" تولدت مبارکی "که روزهاست مثل لاک خشک نشده ی ناخن هایت به من چسبیده؛

از کوچه ی حصار اراک...از قمری خسته ای که هر صبح روی دیوار آفتاب گرفته ی خانه مادربزرگ می نشیند و غریب تر از آنچه فکر میکنی به بالکن اتاق تو زل میزند و می خواند..

گاهی خلسه امضای خوبی ست برای سکوووت

تولدت مبارک تک درختِ ابدی...

.

.

.

بر کشوی سردخانه پروانه ای

سووشون گرفته با ماه...

و سکر مذبوحانه ی خاک

تا کفش های ورنی من بالا می کشد...

می دود در ابتدای سربیِ یک حلقه از مادربزرگ

و برای آخرین بار؛راه نفس

 از برف هایِ خوابیده بر دیوار می گیرد...

آنچنان که گوشِ سگ های زنده یاب

پر می شود از صدای گله ای دووور؛

که در آن سالهاست

پرهای سوخته سیمرغ

روی گیجی شب بوها

ماشه می چکانند...

 

"شبنم - 15 آذر90 "

 

 

 

عشق هم سهم روزگارانی ؛ که کسی،زیر لب گفت بیدارم:

 

در این مدت که نبودم؛

روزهای بدی را گذراندم و دارم می گذرانم

حتی جرئت فکر کردن به روزهایِ دراز و استقامت هایِ کمی را که گذراندم ندارم

حتی باورم نمی شود توی تمام اینروزها این من بودم که ایستاده مُردم....

حتی حالا ،حالاها قصدِ نوشتن نداشتم...

توی دردهایی صیقل خوردم که توی من قد می کشیدند

 و من از دیواری به دیواری دیگر اسیرشان می کردم...

توی این مدت خیلی حرف ها ناگفته ماند...

و من توی این مدت فکر کردم اگر تو بودی

تا مثل همیشه یک حرف..یک اتفاق...یک دردِ تازه نطفه بسته را

با تو قسمت کنم...چقدر همه چیز خوب بود !

این خوب را با بغض می گویم

با بغض وقتی اتفاقی افتاده و من دلم بودنِ هر روزه ی ترا میخواهد...

فقط و فقط برای شنیدن...

اما حالا  آرامتر از همیشه توی آینه به لب هایم خیره خیره  نگاه میکنم

لبهایی که وقتی غمگینم حس میکنم برای آینده ای که از راه می رسد

و چیرهایی که ناخواسته باید روایت شوند خیلی پیر شده اند...

خیلی...

.

.

.

 

بند می آیی

در خوابِ من از سرگیجه ای مطلق؛

                                           بند می آیی

و از آن سویِ خیابان

به لهجه ی دلقکی

صاف،صاف تُف می کنی...

روی خون هایِ سیاه

و در امتدادِ دو انگشت؛ که قبله را

از پایان بندِ قصه های هدایت میخواهند...

بند می آیی!

روی پوسیدگیِ لباس طوسی زندان

                                 بند می آیی!

و عنکبوت ها

رازِ حقارتِ این جمعه ی سیاه را

در عقاب هایِ کاغذی دیوار

بر بام می برند...

حالا قرنی از زرنیمِ تن هامان هم که بگذرد

آب از آب تکان نمی خورد

دیشب کسی میگفت:

"کاری ست که شده..."

و سواری سیاه آن سوتر

با کلاهِ تو شمشیر بازی می کرد...

 

"شبنم-مهرماه 90"

عکس برداشتِ آزاد  من از پنجره ی اتاقم

 

 

دراین پست:  

1.بر باد رفته-مارگارت میچل

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

پاره ی یکم:

به امروز صبح فکر میکنم؛

و دهانم مزه ی سیم ظرفشویی را میدهد که میخواهند

آتشش بزنند...

 

بی هیچ خون بسی حتی

چهل روز تمام می شود

چهل بار به خاک افتادن روی گرگ و میش...

چهل بار توی شیشه سرکه حل شدن

توی شیشه ی سرکه با همان نامه ی دست نویس...

چهل بار  تمامِ زن های خیابان را با تو اشتباه گرفتن...

چهل بار محکوم شدن به عصرِ چهارشنبه

چهل بار صبح نشدن...

 

 

5 شنبه 3 آذر چهل  بار روی باران خاک میریزم...

روی باران حتی...

 

 

پاره ی دوم:

و این شعر

برای سحر

امیر و سیاوش...

برای عمو سیامک با همان مهربانی مخصوص

برای تو که در سطرهای بعدی از قلم می افتی...

و به حرمتِ  زنی که  چهل روز است

به مرگ بوسه داده...

 و به راستی که چهل،گاهی چه ناباوری عجیبی دارد...

 

 

نشسته ای آنجا

لای خاکِ نرمِ کویر

ستاره های بنفش نخ میکنی

و عروسکی

از شیون و ضبحه؛مست

روی شانه های تکیده ی درختِ گردو

 ...به خواب می رود

که کِرکیت کشانِ رگ های منعقدت اینجاست بانو !

در جوگندمِ موهایِ شقیقه ی یک مرد

مردی تیله شکسته

چسبیده بر تنِ سلول هایِ سربسته

نشسته ای آنجا

سماعی خوان

روی رحلی از شمعدانی های سرخ...

می دوی به سوی در از ضربانِ پله ها اما

به سکسکه می افتد

 از هق هق

گلی روی کوبلن

ناتمام

ناتمام

ناتمام

.

.

.

 

شبنم سمیعی-آبان 90""

 

 

 

پینوشت :از همان بچگی یاد داده بود از هیچ چیز و هیچ کس

خجالت نکشم همیشه موقع دست زدن و رقصیدن قایم

میشدم...

اما این چند سال یاد گرفتم/یادم داد

وقتی لحظه های خوب گاها سراغم را می گیرد

برای نشان دادن شادی هایم از کسی خجالت نکشم...

اما...

هنوز از گریه کردن خجالت می کشم...

و هنوز گوشه ی کمد بهترین پناهِ این بغضِ چندساله است...


بی هیچ هراسی...به تو...به همه ی نداشته ها...به برگشتنت امیدوار بودن !!

 

"با گریه گم می شم تو مهمونا

دید یه جاهایی رو مجبوری ؟؟!"

 

پاره ی سوم:

این شعر را سوفی صابری عزیزم برای من نوشته

برای من و دلتنگی های گاه و بیگاهم...چیزی ندارم برای تشکر

جز آغوشی که...

http://donyayesooofi.blogfa.com/

 

 

 

 



 

این عکس هم با عشق و عصیان برای دوستانم...

شبنم در یک روز بارانی




 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

یه عطره محو که تمومِ خونه رو تیکه تیکه می بوسه

و نگرانی برایِ آلرژی ای که فرصتِ خوب گریه کردن رو از من و مامان و تو میگیره...

امروز عصر به این فکر کردم که مگر اون بُرشِ کوچیک از کیک،که روی سفیدیِ بشقاب شکلِ مردابِ گوگوش رو داشت مگه سهمِ تو نبود؟؟

پس چرا پسِش دادم به سردردی که همیشه توی زرد ترین چینِ دامنم بهم پشتِ پا میزنه...هان؟؟!

مگه لمسِ اشکهای یه مرد چقدر میتونه دردناک باشه؟

حتی صورتش وقتی سرخِ سرخ آه میکشه...

حتی دستمال مچاله ای که برداشتِ آزادِ من از تمام مجلس های ختم و سوم و چهلم شده ..

وقتی بعد از اینهمه روز...

هنوز..اون خیابونِ بلند کنجِ تنهایی های یه دخترک رو پرت میکنه تو صورتم...

من تو اون خیابونِ بلند حقارت رو حس میکنم مرد...

و نبودن و نبودن و نبودن که زیباترین و زجه آور ترین قسمتِ این کاجِ زرد شده...

مگر چقدر باید تاوان داد؟ برای دونستن؟ برای فهمیدن؟

برای سری که نیمه  شب ها روی شونه ام سنگینی میکنه...

برای عکسای محوی که توی یه باکسِ بزرگ از بتادین گم میشه...

همیشه همین جوری بوده عزیزم !

 همیشه آدما از ناتوانی سکوت میکنن...

از ناتوانی باهات قهر میکنن...

از ناتوانی ازت دووور میشن..

اونقدر که باید با هندزفری تو گوشت ساعت 5 صبح تکرار کنی:

 

تحمل کن عزیزِ دل شکسته

تحمل کن به پایِ شمعِ خاموش

تحمل کن کنارِ گریه ی من

به یادِ دلخوشی هایِ فراموش....

 

بعد اینجوری میشه که به سرت میزنه برایِ نویسنده ی کتابِ "چاهِ بابل" پیام بذاری...

-"ساعتِ 5 صبح به وقت ایران "

شاید که نه حتما غریبانه ترین جمله ای میتونه باشه که برایِ ساموئل و آناهیتا و این نویسنده ی عزیز بنویسی و ...

 واین مردِ بزرگ بهت بگه:

"مراقبِ خودت باش دختر خوب! همنوایی شبانه بد دردیه !"

و تو...

و تو...

و تو...

حس کنی چقدر نزدیکی به دختری که حتی اسمش...جنسیتش...راه رفتنش...غمگین بودنش...خندیدنش...و حتی شکستنش ...

پشت گوشیِ تلفن  از هق هق به سکسکه میفته !

 و  تصور کن حال کسی که آنطرفِ خط بود....

 

و این شعر

برایِ ناتانائیل (آزاده رضایی)

و انتظارِ غریبی که همیشه پیشِ رو دارد...

 

 

شب از زایمانِ گرگها سرمست

فلس هایِ داغِ تنت را برگشت می زند

آن دم؛

که دکمه هایِ سراسر حسرتم

به بارانی از برگ جا می افتند

و امنِ صدای کودکانه ات

آخرین گوشواره ی

این مرغِ سراسر دریا می شود...

 

نیمه است !

صبورِ کاج هایِ باران خورده !

نیمه است !

و شب در بامِ خانه ی ما؛

مادرانه انار قسمت میکند...

 

تا آخرین تارِ موی بلوندت

عروسِ چشمانِ بندری ام باشد...

 

حالا نوبت توست؛

که چشم بگذاری از این پاییزِ عریان*

که باداباده هرچه بوسه در من

از تو جام می کوبد...

 

"شبنم سمیعی-4 مهر- "

 

 

پ.ن:

حمیده هاشمی را خیلی وقت است می شناسم

از وبلاگی با تیترِ "شاید بارون بباره"

از شبی که تمام تسبیح های خانه را برای دوباره بودنِ من جمع کرد

از ترانه هایی که همیشه بوی مردی را میداد با سیگار وینستُن در کنارِ شومینه

و بوی زنی که خاکستر سیگار را می بوسید و ترانه می نوشت...

دختری که با تمام زخمهایش بیرحمانه می خندید !

حمیده را آنقدر می شناسم که بگویم در این چندسال خودش؛ خودش را ساخته

نه حمایت کسی پشت سرش بوده و نه...

حالا یکی از ترانه های خوبش به دست اجرا در آمده

دوست دارم گوش کنید و بقول مهدی موسوی حتی اگر دوست ندارید

به هنرمندش احترام بگذارید !

همین ! این هم آدرس وبلاگ حمیده :

www.15sep.blogfa.com

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

 

این داستانِ کاملا واقعی تقدیم می شود

به اس ام اسی که ساعت 12 شبِ تیرماهِ 1389

به مقصدی فرستاده شد که اولین ایستگاه از جاده ای بود

که نتوانستم تویش با سرعت ثابت برانم...

و گارد ریل ها...وگارد ریل ها...و گارد ریل ها...

 

 

گاهی ترجیح میدهم لبخند بزنم!

لبخند بزنم و بگذارم پلک هایم روی هم لَم بدهند

لبخند بزنم تا آن سوزش عجیب تهِ گلویم قرقره نشود

تا  یادم نیاید روزهای آلبالویی!

 "خنده هایِ همیشه از سرِ غم"!

 دست های خیس و عرق کرده!

یادم نیاید پله هایی که نفس نفس زنان دوتا یکی می شد

یادم نیاد قرص های قرمزی  که در جیب کوله پشتیِ غمگینم قایم می کردم....

یادم نیاید نگاه های یواشکی از لای درِ کتابخانه....

یادم نیاید چطور از درد و غم برایت عزیز شدم...

گاهی دلم خیلی چیزها میخواهد!

خیلی چیزها که نبودنشان عادت نمی شود

روزمره نمی شود

خوابِ دمِ عصر نمی شود

گاهی دلم اما؛

زیادی می بخشد

زیادی کوتاه می آید

زیادی دوست می دارد...

زیادی! زیادی!!

اما هرچه لبخند بزنی

هرچه هندزفری را توی گوش ات محکم تر کنی

هرچه عکس صفحه موبایلت را عوض کنی

هرچی بیراهه بروی

باز یک چیزی آن تهِ ته نمی تواند خودش را گول بزند

نمی تواند خاطرات خیالی را برای خودش بلند بلند تعریف نکند

نمی تواند وقتی نگاههای پرسش گر و خنده های موذی را می بیند

سرش را پایین نیندازد و مثل یک تکه کاغذ مچاله

در مسیر جوی آب کوچه نیفتد...

حالا دوباره پاییز است و عبور سریع من از جلوی آینه

دوباره پاییز است و دیگر خبری از آن قایم باشک ها نیست

حالا دیگر دقیقه ها را سانت نمیرنم به خیال شنیدن و دیدنت....

حالا فقط...فقط...فقط

یک شبنم مانده،با کلی گیجی و وهم،با کلی حسِ برگشتن

که هنوز هم

هنوز هم

هنوز هم

با تمام پس زدن ها

با همان دو چشمی که موقع هق هق و قهقهه یکسان می بیند

یا شاید ترجیح میدهد فقط ببیند...

با همان دلواپسی ها و نگرانی ها

حاضر است دوباره برگردد،برگردد و تمام شهر را دنبال کفش های زنانه ی تو بگردد

حاضر است قول بدهد فقط و فقط برایت بخندد

از ته دل بخندد،قول بدهد سرش را لای دست هایش ندزدد...

قول بدهد بخندد ؛

حتی اگر یک چیزی

یک چیزی

یک چیزی مثل خون

ته گلویش را بسوزاند...

 

 

و یک شعرِ نسبتا قدیمی که پیش از این در سایت طغیان هم منتشر شده بود برای اینروزهایِ خودم...و خودم و خودم...

 

 

شیشه های بلندِ آی سی یو

و "تا" خوردنِ هق هق

در فاصله ی سردِ صندلی ها....

رنگواره های درد

           بر صورتِ سیلی خورده ی ملافه ها...

 

ونبضِ تو در آستانه ی تحملِ خاک...

چنگ مزن!

        چنگ مزن!

             بر ته سیگاری که در تنم جا مانده....

این رسمِ تقدسِ عقربه هاست....

 

"شبنم سمیعی"

 

 

 و این آخرِ آخر اگر اشکالی ندارد یک دقیقه سکوت به نامِ نهال...

 

 

 






کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

در این چند هفته اتفاقاتی افتاد که خیلی زیاد به این جمله ی

 <<مریمِ عزیز>> فکر کنم:

 "- از عمد برای هم نمی نویسیم یا این که دیگر حرف نگفته ایی

 نداریم برای هم؟؟!"

محمدرضا صحیفی (نقاش)

 

و این شعر را تقدیم می کنم به "محمدرضا صحیفی عزیزم"

و اینهمه روزی که دلم برایش تنگ شده...

کاش بداند هنوز کسی در فکرِ او نقاشی می کشد و شعر می نویسد...

حتی اگر در سکوت و انزوا دخترانِ تابلوهایش را به بلوغ برساند...

 

 

غسل تعمید می دهی مرگ را؛

که چایِ تلخِ فراموشی ست...

و دورتر از 
اثر انگشتِ یک نامه ی قدیمی

تمامِ رنگ را؛

به دنبالِ رقصی مقدس زیر و رو می کنی...

نه که خواب،سکرِ محالی باشد،نه !

که انحنایِ پیپِ تو

در زهدانِ شب جای نمی گیرد...

حتی اگر تمامِ شهر

قتلِ عامِ خسرو و شیرین باشد

باز؛ این قطب نمایِ زانوانِ توست

که ریشه می دواند

در این جزیره ی نَظَر کرده

 

شانه هایت هنوز؛ می پرد گاهی

مثل پلکِ چشمِ من...

و این بار، اگر هیچ بزرگراهی بند نیاید

کسی برای همیشه

در توتونِ تو جا می ماند...

 

"شبنم سمیعی-شهریور90"

 

 

 

دوستانی که از شنبه های پیش عقب ماندند پیشنهاد میکنم

حتما سری به پست های قبلی بزنند.چرا که شدیدا مشتاقِ

نظراتتون هستم!

 

و در آخر:




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

یکم:

"فکر می کنیدکه نوازش آدم هارو به هم نزدیک می کنه؟

نه..آدم هارو از هم جدا می کنه.نوازش کلافه می کنه..اعصاب

خورد کنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آد..در

پس هر نوازشی دردی هست..درد این که نمیشه واقعا به هم رسید..."

 

 

قرص هایم را

در بستری از ستاره ها می خوابانم

که جا بمانم

در گیره هایی که عطر تنت را

از نبضِ شقیقه هایِ وُدکا خورده می نوشند...

تو گنگِ ترن ها و قهوه هایِ لب زده ی کافه؛

و
من

زیرِ فشارِ کشفِ سرنگ ها

                     و رنگِ خال خورده ی دستانم...

.

.

.

بیخیال
!

بیخیال
مردِ شرقیِ من !!

صدایِ پیش شماره هایِ انتظار

خیالِ در آمدن ندارد انگار...

 

"شبنم
سمیعی-10تیر90"

 

 

دوم:

“ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ

تأسفی ندارم، از نگاهِ خالیِ نوجوانانِ فارغ از کابوس و رؤیا حیرت

 می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل

معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ،زیبایی

 و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت.

از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی

سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی

 هایی که در راه هستند با بود و نبودِ انسان.

متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم..."

 

 

سوم:

و شعر جدیدم را که خودم شخصا خیلی خیلی دوستش
دارم را میتوانید در سایت ادبی طغیان بخوانید :

www.toghyan.com

 

مثل همیشه منتظر نقد و لنگه دمپایی های عزیز
هستم
♥♥♥

بدون شرح!

در این پست:

1. نوای اسرارآمیز / اریک امانوئل اشمیت

2.غزاله علیزاده

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

بالاتر از سیاهی سکوت است

راست میگفتی؛

خواب هایِ من همیشه زودتر از آنکه بخواهم ببینم شان تعبیر شده اند

 خیلی زودتر از دید زدنِ تو از لابلایِ نرده های نارنجی...

و حالا تو در خوابِ من کودکت را خواب میکنی!!

معادله ی مجهولی ست ! که تو فرضا" بچه دار شده باشی و فرضا" در

خواب من کودکت را با یک جغجغه خواب کنی و من آنطرف معادله هی از

خودم جذر بگیرم...هی جذر بگیرم..و باز دلم بخواهد مثل آن 5 عصرِ پر

تشنج توی خیابان شریعتی راه بروم و پچ پچ گنجشک ها خسته ام

کند..خسته...

میدانی خسته از آن واژه هایی ست که هیچوقت معنی نمیشود...

یعنی باید تجربه اش نکنی تا بفهمی اش!

یک چیزی مثل انگشت های بی جانِ من...

مثل اینروزها که از همیشه خالی ترم...

خالی، خالی ،خالی از جنونِ آینه ها..

و هی دلم برایِ برگشتن ضعف میرود...

و زل میزنم به لاکِ قرمزِ ناخن هایم...

به اینکه این روزها چقدر بی تفاوت شده ام...شادی ،غم ،آمدنت،عطر

 تنت،رنگِ روشنِ چشمانت،راه رفتنت،روی صندلی های موریانه خورده

 نشستن ات و حالا نبودنت...

 

((یکشنبه 6 شهریور تو چهل ساله شدی...

و غم هایِ من به اندازه ی هزار سالِ نوری غربت در این شهر 

بیشتر و بیشتر...))

 

با شاملو لب هایِ بی رنگم به لرزش می افتد:

 

"که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یٲس

           که سایه ها دراز میشوند

و شب با قدم های کوتاه

                دره
                    را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزی حسرت است،

باز آمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

                
آفتاب

سفر را

        جاودانه

                  بار بسته است... "

 

و چقدر من از نگاههای تو خودم را میان دو لحظه از تردید و یقین جا
گذاشتم...و چقدر...نه ! نه !!

میدانی این روزها هیچ شعری احساسم را قلقلک نمیدهد...هیچ جمله

ای حالتِ صورتم را عوض نمیکند...حتی اگر توی دلشان به من فحش

 بدهند...حتی اگر بایستی جلویم...زل بزنی توی چشمهایم و سرم داد

 بکشی! بازهم شاید تنها چیزی که نصیبت شود دستی باشد که

انحنای چانه و گونه ام را پر میکند...انگار آنقدر به قول آنالی در این

"انجمادِ مبهم و گنگ" اسیر شده ام...

که باید یک نفر شانه هایم را بگیرد و محکم تکانم بدهد ! خیلی محکم !!

"فقط تکان بده محکم تر..."

 

وشعری که شاید مثلِ دلسترِ کلاسیک تو را در لحظه مسخ کند !!

 

به سلامتیِ تخمِ عقاب

شمعی تازه و

               داغیِ رگهایم...

شاید؛ حشوی بی انتها

                   که می ترسد
از چوپانِ بی گلّه...

دروغ هامان را فوت کن روی آب

که گریه می کند دستی:

لایِ دندان هایم

پر از آل بالو هایِ یخ زده...

 

*

تورِ سیاهم شبی

کبریت در خون کشید

و شعری؛خالی از واژه...

مچِ دستانم را

به خوابِ دم عصر عادت داد... 

 

"شبنم سمیعی-امرداد 90"

عصیان

Photo by:shabnam samiei

 

(اگر این پست را خواندید؛ حالا مرا تصور کنید با حال خیلی خیلی بدی

که اینروزها داشتم/دارم/خواهم داشت...و هیچکس نفهمید ! یعنی لازم

نیست بفهمد ! ما آدمها فکر می کنیم تنها چیزی که باید جدی اش

بگیریم مرگ است !)

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠

نه آبی، نه
شرابی

دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود

و تماشای غروب از پنجره نیز

تو با خورشید زندگی می‌کنی

من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است



برای من، دوستی وفادار و ظریف

برای تو دختری سرزنده و شاد

اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم

توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای

دیدارها کوتاه و دیر به دیر



در شعر من فقط صدای توست که میخواند

در شعر تو روح من است که سرگردان است

آتشی برپاست که نه فراموشی

و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود

وای کاش می‌دانستی در این لحظه

لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست
دارم...*



..." برایم مشکل است از بیماریم حرف بزنم. حس می کنم
عمیقا در من جا گرفته است. مثلا اغلب اول شخص مفرد را در حرف زدنم بسیار زیاد به کار میبرم. جملاتم را اینطور شروع می کنم: من معتقدم که...در صورتی که یک مرد سالم می گوید: اعتقاد بر این است که...از طرف دیگر دوست ندارم که به من دست بزنند و این نشانه بسیار خطرناکیست...برایم اتفاق افتاده است که فکر کنم با لبخند زدن به کسی او را انتخاب کرده ام. خواسته ام که فقط او شاهد محبت من باشد. فرد سالم به همه بخند می زند. در دشت اغلب راههای خلوت و کم سرو صداتر را انتخاب میکنم. فرد سالم در جستجوی سر و صدا و تحرک است. وقتی عده ای یک نفر را در دشت کتک می زنند غریزه ام به من حکم میکند که به کمک کسی بروم که در وضعیت ضعیف تری قرار گرفته است. فرد سالم همواره به اکثریت می پیوندد...*"

 

و این شعر که سعی میکند سرسره ی نارنجی و کوتاهِ پارک را
فراموش کند !

 

نگران؟!

نه ... نمی شوم از بویِ ادکلن پیر مرد

حتی از نفست

که بالا می رود از تعفّن و "نا"

خیابان تیربارش را برداشته و تو

 پرچم میزنی

در موهایِ شرابیِ زنان شهر...

دور می شوم

نزدیک می شوی...

انگار دکمه ی پیراهنت

سالهاست عطسه می کند...

لب کج نمی کنم

نظربند لایِ کتاب نگذار

من فقط خواب یک باجه ی تلفن دیدم...

 

"شبنم سمیعی-2 امرداد 90"

حیاط خانه ی ما تنهاست !

PHOTO BY:SHABNAM SAMIEI

 

در این پست :

1. آنا آخماتووا

2.میرا /کریستوفر فرانک

اگر هنوز پست قبل را نخوانده اید
پیشنهاد میکنم ماوس را پایین بکشید و بخوانید

و اینکه بازم فکر میکنم باید یگم که این وبلاگ هر هفته شنبه
ها به روز می شود !!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

مامان تو یخچال نیست

تو قفسه ها نیست

تو سطل آشغال نیست !

مامان زیرِ میز نبود

پشت مبل نبود !

تو جیب کتت نبود...

تو جیبِ کتت این کاغذه بود...*

 

چرا همه اش از مسیرهای کج؟ پر از پیچ و سربالا؟ نفس گیر...نفس

بر...چرا همه اش از مسیرهای نشد؟ نخواهد شد...مسیرهای ناتوان از

 شدن...مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید میترسم...شاید میترسم؟ شاید

 خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می آید از تهِ هرچیز؛از انتها...از آخر،از

ایستادن در لبه ی فساد؛مثل میوه ای در انتهایِ تابستان...مثل ایستگاه

آخر اتوبوس؛یا قطار؛اینجا یا هرکجا.

مثل این ریه ها و قلب که ایستاده اند در لبه ی فساد. و من ناتوان از

مهار کردنِ وضع...سیگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پیش...روز اول

 سه تا،بعد پنج تا،بعد شش تا. روز بعد باقیمانده ی پاکت را کشیدم و

شرمنده شدم از شکستِ خویش.حالا باز روز از نو ترکِ سیگار از نو.

 همه ی هستی ام دردآلودِ همین مسائل کوچک است؛چیزهایی که هر

 آدمی باید به سادگی از پسِ شان بربیاید.سهم نداند انگار لمحه ای

آسایش؛مگر به خواب یا به عالمِ مرگ.عشق هم سهمش برای ما

شناست میانِ ماهیانِ تاریکِ اعماق؛به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر

همه هولِ هستی !!

 

و شعر که گاهی چندان هم که می
گویند ؛محکومِ سر به راهی نیست !!

لیوانِ
ترک خورده ات

هنوز
طعمِ انار دارد...

بوی
خون هایی که بند نیامدند

                        و ته مانده ی
سرانگشتانی؛

که نذر
شلیک بودند...

در
تمامِ پرده ها

دو تکه
نان

سوخته
ی خاک و آغشته ی کافور

تاب می
خورند روی صندلی...

تا
گربه ها روی پنجه ی زنانگی بدوند

      بی تو

اینجا

کاش
بدانی؛ موش ها هم در آرامش می میرند...

 

شبنم سمیعی – 16 امرداد 90

 

 و
خبر مهم  اینکه این وبلاگ از این پس هر
هفته شنبه ها به روز می شود

شعرهای زیادی هست که باید برای سلاخی آماده
شوند !!

پس یادتان نرود که اول هفته ها شدیدا منتظرم...

 

گنبدانه هایِ قبیله ی تو خوب میدانند ؛

انحنایی که از خون دانه های زهدانِ من

با خط کشی هایِ خیابان

تن به تن می ریزد...

سالهاست از پسِ این آکواریومِ شفاف

گلویِ کراوات هایِ خوش طعم تو را بریده است !!

در این پست:

1.دیالوگِ فیلم
کاغذ بی خط-ناصر تقوایی

2.رضا قاسمی- وردی که بره ها می خوانند

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠



آنکه می‌پندارد مرگ مقتدر است

خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد...



مرگ

همیشه در فاصله‌ی همین لحظه تأخیر می‌کند...



بیهوده دستگیره‌ی دری نامرئی را

برای باز شدن تکان می‌دهد...

اما هر چه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد. ..*

 

شازده احتجاب می دانست که حالا نوبتِ عمه هاست.و عمه ها با همان پیراهن هایِ بلند و سیاه و چشمهای سفید آمدند و نشستند...و شازده نخواست.می دانست که آنسوی سایهِ روشنِ عکس عمه ها خیلی چیزها هست.واگر بخواهد می تواند در ظلمتِ آنسوتر چیزی بیابد،چیز دندان گیری شاید،که با آن می توان فخرالنساء را از نو ساخت و یا حتی خودش را.اما وقتی
چشمها را با قلمتراش درآورده بود،وقتی عمه ها آن دور بودند،وقتی پوست تنشان را آن پیراهن های سیاه و بلند می پوشاند...و خیلی وقت بود که رها کرده بود. و باز همان
دو دیوارِ سیاه و پرگو بر گِردِ شازده کشیده شد...*

 

 

و این شعر که دلش میخواهد
چشمهایش را ببندد ،انگشت اشاره اش را بگذارد روی لبش و آرام بگوید :هیســــــــ  دخترم اینجا هیچ دردی فرکانس ندارد!!



 

سر میکوبد به پیله های دامنت

شاپری بال بریده...

که از انحنای چهلمین پله

"گاهی" ها را به توری از مویم صید میکند...

سبک می شِکَند شورِ به تلخی نشسته ی این خون

آن لحظه که "تا" می خورم

باریک

منظم

بنفش..!

لایِ نی های بلند و آفتاب خورده یِ این سایبان

سوژه هایِ ساعت ها شنی ماندن

خودسر

بی اعتماد

زیر قدمهایِ تندِ این ایوان...

رفتی که خواب های ندیده را

در خیابان های خالی از شیروانیِ شهر

قسمت کنی با وزغ هایِ آوازه خوان !

 

حالا شمعدانیِ بند زده از من عزیز ...

بوی خاک را که سایه زدی

دو خط مانده به عطری زنانه صدایم کن !

 

*

 

راست میگفت انگار ننه خانم

دالانِ پیرِ کوچه هم قوز کرده است !

از وقتی شعارنویسِ محله عاشق شد...

 

"شبنم سمیعی –7 تیرماه90- 3 نیمه شب"

 

 

شازده احتجاب لیوانش را گرفته بود دستش.شراب سرخِ سرخِ بود و درد حالا داشت ته نشین می شد چلچراغ ها آمده بودند پایین تا روی ِ میز. و وفخری،نه فخرالنساء پشت آن بلورهایِ
الوان تکه تکه شده بود.فقط چشمهایش پیدا بود.همان چشمها که توی چادرنماز قاب گرفته
بود.سیاه و زنده....

 

 

و حرف آخرِ آخر :

هرکسی می رود لابد میداند به کجا.ترس از رفتن
هنگامی لگام از تو می گسلد که تو را ببرند!*

Photo By:Shabnam Samiei

 

در این پست:

1.ویسلاوا شیمبورسکا

2.شازده احتجاب-زنده یاد هوشنگ گلشیری

3.چتر و گربه و دیوار باریک-رضا قاسمی

 

کتاب همشهری عزیزم امید خسروی منتشر شد،با
عاشقانه هایش منتظر است...

ساعت 5 عصر

نشر سخن گستر

 

"چقدر بیهوده بزرگ شدیم

آنقدر که حتی تو عروسک هایت را فروختی

عکس های کودکیت را پاره کردی

آنقدر که دیگر هیچ گاه

بادبادک های گم شده به کوچه
ما نیامدند

دیدی چه زود تمام شد

چرخ و فلکها دیگر نچرخیدند

ارتفاع کمد خانه تان کم شد...

و من دیگر بهانه های بغل کردنت
را از دست دادم!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠

 

Dream:

خودخواهی من

از چاکِ سایه هایِ فردا بود

وقتی نان ها و نامه ها را با کلیپس موهایم

در نگاه های زیر میزی جفت میکردم !!

 

((دردی هست که هرکسی نمی شناسدش؛اینکه از فرطِ برخورداری
هیچ دیداری در تو آتش بر نیانگیزد،و در ابتدای هر دیدار انتهایش را

 مثل کف دست ببینی،آن وقت می گردی پی کسی که

نیست.یا اگر باشد آسان به چشم نمی آید،یا اگر آمد مال تو

نخواهد بود.آنوقت است که متوجه می شوی دیگر جوان نیستی

!! و خیلی چیزها هست که نداری...))*

 

 

 

Nightmare:

 

و شعر ...

که حتی اگر با چنگ و
دندان

که حتی اگر ته یک دره
...

که حتی اگر بی واژه
...بی هذیان...

بیرحمانه دوستش دارم !

و این شعر؛

 

به "تو " وقتی فالگیرِ شهر خنده هایت را برگشت زد.

 

مختصات

بویی نبرده بود 

از جلگه های ته نشین در تنِ تو

وقتی نیمکت ها سراغ هزارمین کشورگشایی را

از صورت گُر گرفته ام میخواستند

و چه کال و وهم برانگیز بودند

شترهایِ دو کوهانی که ؛

بی سر

رو به راهی دراز

مَشکه  ورق می
زدند...

 

و سوسه ی حروف ناخوانای انگلیسی

سنگ می کوبید بر مترسک وارانه ی خانه مان

آن لحظه ی مرگ آور

که  گوشه ی روسری
مادر

جای علامتِ سوال و تعجب را

هرگز به یاد نیاورد...

هرگز...

 

*

شاخه ای آبستنِ خون

رنگ باز میکند در چشم بندم

و من

دزدی بدنبال دخت شاهِ پرنیان

قدم زنان؛ در قلعه های شنی...

 

و سلول ها

و سلول ها

که از صداقت DNA

باز،جایشان را خیس می کنند...

 

"شبنم سمیعی-تیرماه 90"

 

warning:

این وبلاگ از این به بعد خیلی زود به روز
میشه .خیــــــلی منتظر نقد هستم .دقیقا تاریخ مشخص نمی کنم تا ببینم چقدر کنارم می مونید :)

 

End of love:

سرم را به امن سفید یخچال هم که بسپارم

درد شقیقه هایم آرام نمی شود

باز گفتند : فمینیست ! فمینیست ! فمینیست!

باور کن

نه چاقویِ رگ و سیب زمینی بریده

نه ناله هایِ زنی با موهای شرابی در تهران

نه چارقد نجابت زنی در مطبخ

هیچکدام

هیچکدام

به درد تبلیغهای فمینیستی تو نمیخورد!!

بتادین

Photo by:shabnam samiei

 

در این پست:

 1.رضا قاسمی چاه بابل




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

 

تقدیم شد به حرمتِ یاد و  نامِ آزیتا میزبان...

 

به رویای بی سرزمینِ الهام میزبان....

 

و به شبنم سمیعی آن لحظه که چنگ می خورد در حباب جا افتاده از دهانِ تو...

 

 

 

فنر بریده های تخت

 

قبله نمایِ برگشت خورده ی طپش هایت

 

و بوی نمور رنگهای قالی

 

در من مرگ می راند از یقین...

 

می زایم از عریانِ پیراهنت

 

شمایل هایِ خواب دیده و ساتن های نخ نما...

 

آن دم که زل می خورم  میانِ صدای قطره آبی

 

که کمر باز کرده در خونینِ دیوار....

 

ما پیش از آنکه سیراب شویم محتاجِ عطش

 

پیچ شده ایم در جعبه قرص ها

 

چپ

 

راست

 

رو به شیهه های ِ بی بهانه و زخمهایی سرکش

 

 که برمی آشوبد از ما

 

خاکی به سرخیِ فانوسی ترک خورده...

 

 □□□

 

هی پولکِ رقصنده بر تاج  شانه ی من

 

این تلگراف سالهاست؛

 

خون می سوزد  از سوزن دوزیِ این تصویر...

 

درهم بریز سبزِ دل آشوبِ ...

 

از ارتفاعِ دایره وارِ بت پرستیدن

 

زاییده مرا در قبر و تو

 

 

خالی

 

خالی

 

خالی از جنونِ آینه ها

 

کِل بکش در ریسه ی رگ هایم

 

آن دم که بُر می خورم

 

رو به شیبی نامعلوم

 

 با مخملین کفشِ هایِ تبدارم...

 

 

 

"شبنم سمیعی-تیرماه90"

 

پ.ن:

 

(همیشه این سطرها را که میخوانی دلم می لرزد...هق هقم اوج میگیرد...حس میکنم بیشتر از همیشه همزاد آنه شرلی شده ام...بیشتر از همیشه...با همان گیس های دو گوشی ..و دخترانه های غمگینِ نارنجی...)

 

 

 

آنه !!

 

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟

 

وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود...

 

 

 

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت ...

 

از تنهایی معصومانه ی دستهایت...

 

آیا میدانی که در هجوم دردها و غمهایت و در گیرودار ملال آور دورانِ  زندگیت

 

حقیقت زلاله ی دریاچه ی نقره ای نهفته بود ؟

 

آنه !

 

اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری

 

در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز در آیی...

 

و اینک آنه !

 

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست...

 

در انتظار توست....

 

(دکلمه آنه شرلی)

 

 


 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته




نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

مستان هراسیدند

و هشیاران سفر کردند

بیم عقوبت با غمِ غربت مقابل شد..*

 

یک جا خوانده بودم که جلال آل احمد پس از مرگ نیما می نویسد

این آخری ها چهره ی نیما خیلی آرام بود و فریادش را تنها می شد در شعرهایش شنید...حالا خیلی وقت است که سر داغ و بزرگ نیما روی پای عالیه نیست.خیلی وقت است که جلال و سیمین...

اما کاش هنوز یک نفر مثل جلال آل احمد باشد که بتواند فریاد مرا در شعرهایم بشنود...

 

رنگ پریده

به دستانِ تو می بازم

        هوهویی که به رقص است

                            میانِ سماعِ دودکش ها...

وقتی دوان

در کمرگاهِ شالِ مشکیم

روی جاکلیدی

                گم می شوم

اینروزها نورگیر

تنها لای قهوه ی اسپرسو مرگ می خوابد

 

مراقبِ فرهادم باش

وقتی کبود برمی گردد از دریا....

"شبنم سمیعی فرودین1390"

 

هر شب عینکم رو که بر میدارم توی آینه به خودم نگاه می کنم،به پای چشمام دست می کشم و سعی می کنم اینهمه خستگی رو توی پوست ورم کرده ام جا بدم.

سعی می کنم کِشی که از لای موهام در میارم رو با همه ی تردیدها و افکارِ سرکشم قسمت کنم.عادت کردم،عادت کردی،عادت کردیم ! به پاک کردنِ همیشگیِ صورت مساله؛ به فرار از دود سنگین سیگار وقتی از بی خواب ترین شب ها بر می گردیم...

شهوت سکرآوری که روی سرامیک های شَتَک خورده از اشک و خون لحظه لحظه، مثل یه بره جون داد، فقط خواست با چشمای نیمه بازش یه رسالت رو تموم کنه:

کسی نیست

کسی نبوده

کسی نمی آید

من این را از مویه های مادرم آموختم*

 

 واین شعر که یادآور آدمهایی ست که عقب عقب راه می روند!

 

مادری دیدم

فرزند بسته بر کمر

عطر بنزین گدایی وُ لایه لایه های غروب را

در دستانِ یک بلیط گره می زد...

استمرار بر ماضیِ این خطوطِ بریده از هم

پاره پاره

         و تن سوخته

دندان هایش را بر لذت یک شکلات می فشرد

تا راهروهای پر از جیغ و عربده

محتاج لکه ای خون باشند وُ قطره ای لباس سفید !

نوری از رخوت مهتابی ها

بنگ بوسه می زد شقیقه های مرا...

 

بگذار این رقص

در رژهای براق و شکسته بی پایان شود

این رقص

این خواب

این تنِ عرق کرده از حجمِ سکوت...

 

"شبنم سمیعی-18اردیبهشت1390"

 

پ.ن1: وقتی گذاشتی یک نفر اهلی ات کند یعنی باید خیلی چیزها را قبول کنی

حتی اگر گریه ات بگیرد...

 

در این پست:

1.نادر نادرپور

2.سید علی صالحی

3.شازده کوچولو

 

 

 




کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

سنجاق سرهای مشکی،هدفونی که تو گوشم داد میزنه:  دلتو بردی با خود به جای دیگه،اونجا که خدا برات لالایی میگه...

و پتوی صورتی که وقتی هیچکس تو این دایره ی مدرج باورت نمیکنه بهش پناه می بری،پتوی صورتی که هق هق و اولین قطره ای که همیشه از چشم راستت جاری میشه رو به روت نمیاره،پتویی که به دلتنگی هات نمی خنده.،که به درد مکررت امید واهی نمی پاشه...

و بعد و بعد...اس ام اس های نگران....و بعد تو که دلت نمی خواد به پاکت ها زردی که ازت می پرسن "شبنمی در چه حالی؟" بگی چقـــــدر حالت مثل بوف کور شده...که دوست نداری بگی به اون جمله صادق هدایت ایمان داری که گفته

" بعضی ها با خودکشی به دنیا میان"

اگه خوب فکر کنی می بینی آره خودکشی چند تا دونه قرص...لبه ی تیز یه تیغ...یا برای همیشه رفتن و گم شدن نیست...! باور کن ! خودکشی همون لحظه ایه که تو به تک تک دقایقِ بودنت شک می کنی.... باور کنید دلم نمی خواد به علامت سوال های مهربونتون...به این محبت های صاف و ساده و بی منت...جواب بدم :

" اصلا خوب نیستم، اصلا" ...

اما...بگذریم...باید گذشت و رفت!

 

بذار یه خورده اطلاعات معتبر در مورد خدا بهت بدم !! خدا اهل شوخیه !
فکرشو بکن ! بهت غریزه رو میده ، هدیه رو میده ، بعد میشینه و درموندگیتو میبینه و میخنده !!!
نگاه کن ، ولی دست نزن ! دست بزن ، ولی نچش ! بچش ، ولی نخور !


آل پاچینو -وکیل مدافع شیطان

 

و گویا شعر...

استکانی چای

سایه ی من و تو در تردید

وداغِ خط کشی هایِ سبز

                      تا همیشه بر دامنِ دخترکانِ چهار راه

حکم سرهایی که تا ابد

                        لایِ شیشه می مانند...

و کلیدهایی

     که بی هراس

            در پنجره هایِ گِل آلودِ مدرسه امضا می شوند...

 

اینجاست که ناخن هایِ خونی ام را

                            اعجازِ هیچ اَسِتونی پاک نخواهد کرد...!

 

شبنم سمیعی-20فرودین90

 

من هنوز بوی بتادین و زخمهای سرخ رو یادمه ...منوهنوز بانداژ هایی که هر روز برام عوض می کردی یادمه...حالا وقتی غمگینم انگار بخیه ها رو از زخمم میکشی

اما حالا دیگه بچه نیستم که با یه بسته پفک ساکت بشم و زل بزنم به سرخی دیوونه کننده بتادین.. این زخمها خیلی وقته آماس بسته

تو بگو تا کی ادامه بدم؟؟!

 

بی تو

نه بوی خاک نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسکینم

چرا صدایم کردی

چرا ؟

سراسیمه و مشتاق

سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی

نشان به آن نشان

که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت

و عصر

عصر والیوم بود

و فلسفه بود

و ساندویچ دل وجگر

 

حسین پناهی عزیز خیالِ کودکانه هایت را نداری؟!

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

پشت این دهلیز ها زنی پا به ماه مرگ است...

 

((بار اولم نیست که مردن کسی را می بینم، اما این اواخر هر مریضی که می میرد شب کابوس می بینم! مثل بختک رویم می افتد، نمی گذارد نفس بکشم.

خواب می بینم دنیا خالی شده، دوباره بیدار می شوم. نفسی می کشم و با خودم می گویم همه اش خواب بود. اما به دور و برم که نگاه می کنم، می بینم دنیا واقعا" خالی شده.

آدم ها می آیند و می روند.همه شان کارهای مهمی دارند.همه شان عجله دارند.

اما برای من، انگار نیستند.هرچه بین شان می گردم دنیا را خالی تر می بینم!

من مانده ام و یک دنیای خالی. با آن همه عجله و کارهای مهم،آخرش می آیند بیمارستان و زیر دستِ من می میرند. و هر بار می بینم، چیزی از دنیا کم نشده.دنیا با مرگِ آن یک نفر خالی تر نشده.نمی تواند خالی تر از این بشود که هست.

مردمی که راه می روند اما نیستند، مثلِ خودِ من! نه می دانند این کارهای مهم برای چیست

نه می دانند بعد که کارشان را کردند کدام طرف را نگاه کنند.چون هیچ طرفی چیزی نیست.

بعد هم مثل یک پشه می میرند. زنی که امروز مُرد تنها بود.

حتی کسی سراغش نیامد تا جنازه اش را تحویل بگیرد.

ترسیدم!

خیلی وقت است می ترسم!))*

 

 

و شعر که بقول الهام ناراحت نمی شوم دوستش نداشته باشید!

 

بر اریبِ خیابان بچسب مردِ من

   مرگ دست بلند کرده

                            سترگ...

-آقا مستقیم؟!...

 

و تو لایِ دنده هایم

به چنگ

      به رقص

               به سوز..

و کوهها که در شکاف دهان زخمی من

جا باز می کنند....

تا تو کفش هایم را

به سمت پوچی این دستهای سیمانی* جفت کنی..

 

***

عزیزم!

روزی از شاهراهِ پوسیده ی این طناب

برای هندسه ی چشمانت

یک سبد نِی نِیِ ویران* می آورم...

و تمامِ کلاغ ها

خالی از هراس

روی تنم خانه خواهند ساخت...

روزی که بندهای کتانی ام را یکی یکی باز کنی

به چنگ

به رقص

به سوز...

 

"شبنم سمیعی-فروردین90"

 

به (...)

لحظه هایم آبستن گیجی ست اما بلند بلند میخندم تا تو راحت تر سوپ ات را له کنی!

 

الهام میزبان عزیزم  به روز است و فکر میکنم حرفهایش خلاصه ی تمام کلماتی باشد که به زبان و دندان هایم فشار می آورند و متولد نمی شوند! مخصوصا آن نصیحت آخرش!

و این هم لینک دانلود کتاب الهام  (بردن توله گرگ ها به مهد کودک)

http://samuelkaboli.com/home/?page_id=400

 

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم..*

 

 

در این پست:

عنوان پست مصرعی از شعر سیمین عزیزم

1.آرش حجازی/اندوه ماه

2و3: فروغ فرخزاد

4:حسین پناهی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نقطه می گذاری!

سر خط،سفیدی کاغذ، که آدم را به حرف می آورد یا همه ی حرف ها را پاک از یاد آدم می برد.

فراموشی ،خاموشی ،سر خط!

سال بد
سال باد
سال اشک
سال شک
سال روزهای دراز و استقامت های کم
سالی که غرور گدایی کرد
سال پست
سال درد
سال عزا
سال اشک پوری
سال خون مرتضی ...*

 

 

اندر احوالا تِ89

 

89 زنی بود که با گریه در خواب راه می رفت!

89 هذیان های بود  مبهمی که یکسره  تکرار می شد و تو هرچه گوشهایت را میگرفتی فایده ای نداشت!

89 اردیبهشتی بود که پله های مدرسه را برای دیدنت دوتا یکی می کردم!

89نفس نفس زدن در سینمای تنگ و تاریکی بود که برایم درست کردی ومن با شوق هنوز درِ گوش ات عاشقانه می خواندم!

89 خردادی بود که برگه هایِ امتحان پر از شعرهایی شد که هرگز تکرار نمی شوند!

89 سنگینی نگاهی بود که موهایش را دو گوشی می بست تا مرا دیوانه تر کند!

89 لحظه ای بود که آن شیروانی سرخ و مهربان را برای همیشه ترک کردم گرچه یادم نرفت تک تک سایه چنار ها و یار دبستانی خواندن هایی که تا همیشه ویرانم می کند...

89فایل کوچک تو بود که درونش یک عروسکِ بی دست جا گذاشتم!

89تیرماهی بود که سانازبهشتی میانِ یک مشت پرِ عقاب گم شد و ما هنوز نشانش را از خانه ای می گیریم که دیگر خطوط درهم اش ما را به مستی وا نخواهد داشت...

 

89 سه شنبه ای بود که گربه ی الهام میزبان در خانه ای پراز آدمک ها کز کرد،تا به همه بفهماند هیچ چیز نمی تواند خواهرانگی آزیتا را از بین ببرد حتی مردمی که،حتی مستطیل کوچکی که،حتی تیترهای درشتی که...

 

89 بغضی بود که عطر تندِ غربت می داد، غریبانگی با آدم هایی که مثل شبح به رویت لبخند می زدند ...

89گوشه چادر سیاهی که میان هق هق دوری از تمام شادی هایِ بی تکرار هراس گرفت..

89 لالایی خواندن برای کودکی بود که دیگر هیچ چیز آرام اش نخواهد کرد..

89مرد مهربانی بود که همیشه می ترسید برفها تا بهار آب نشوند...

 

ودر پایان89 نوستالژی های درهمی بود که سوا کردنش آسان نیست،باور کن!

 

                                                 شبنم سمیعی         -اسفندماه 1389

 

 

Game over:

سردیِ این آب

رَدِ هیچ خونی را پاک نخواهد کرد..

وقتی گودیِ چشمانمان را

به قرینه ی جبر

در فردایِ مجهول خط می زنیم

تاس می اندازیم

بالا و پایین !

جفت شش!

روی دستانمان سلاطین را بارها و بارها به سجده می بریم

اما...

       اما...

             اما...                                  شبنم-بهمن89

 

 

رایان ! از حالا به بعد طوری زندگی کن که زندگیت ارزش زندگی اینهمه ادم که برای نجات تو کشته شدند رو داشته باشه.   
(نجات سرباز رایان)
 
:At  last
همیشه
 از درد که می گویم
زیرِ لب"وان یکاد" می خوانی
بی توجه
 به گردیِ این حلقه
        دنبالِ پناه می گردی
وجز تنِ استخوانیم
سایه ای نیست  
      برایِ در آغوش کشیدن...
 
زن هایِ شهر
 زیرِ چادرشان
از مستیِ من حرف می زنند
وتو برایم اسپند دود می کنی!
مرگ را کلاغی میکشی
با دوچشم از سوال
وخسته از تمامِ فعل هایِ مجهول
آینده ام را
در فاصله ی دو انگشت از یاد می بری
 
ما کجایِ این معادله ایم مادر؟؟!!
 
یه  پیشنهاد:
89 را مچاله کن بنداز دووور
اسفند را بچرخان دورِ سرت
دوباره شروع کن!
یک
دو
سه
امتحان میشود/میشوی!
 
1.و کمی شبنم سمیعی در تاسیان ( نشریه بین المللی زنان)
http://www.tasiyan.ir/view.php?kindex=532
با تشکرویژه از آیدا عمیدی عزیزم...



کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :نرم نرمک میرسد اینک بهار




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩

اما،حقیقت این است که امروز به راستی تنهایم. منم و گندم زار،واین مه که دم به دم نزدیک تر می شود . که خاموش، در برابر این گندم زار به زانو در افتاده ام، با هر دانه ی گندمی که بر زمین می افتد، لحظه های زندگی ام را به یاد می آورم که آغشته به آدم ها و دور از آنان بود .کاش قاصدکی از جهان آنان پیامی ام می آورد، که تمامِ عمرم در انتظار قاصدکی بودم ...*

 

نیستم!

نه اینکه نباشم!

از بودن خسته شده ام!

میروم دنبالِ خدای پشتِ سجاده بگردم ...

هیچکس منتظرم نباشد لطفا

حالا حالا ها باید بوتیمار باشم

اما بوتیمارِ حقیقی!

 

 

 

دوباره رسیده ام به خانه ی اول

به سلول هایی که حالِ مرا می پرسند

ومن آنقدر سست و بی جانم

که تمامِ سلام ها را یکجا لقمه می کنم !

از پیچِ کوچه می رسی

و من از پشتِ شال گردنت

به آنروزها دید می زنم

باید مطمئن شوم

باید مطمئن شوم

چراغِ این خانه روشن وُ

واین خانه هنوز هم خانه است...

خودت میدانی !

آنقدر خوبی

که درخت ها از قدکشیدن می افتند

 تا من دنبالِ قرص های زیرزبانی بگردم

گفته بودی

دوچرخه ات را برایم زین میکنی

ومن هنوز منتظرم

گیج و منگ وقتی برشانه می برند تو را ...

 

 

 

"شبنم سمیعی- بهمن 89"

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

15 سالگی یعنی نمیشود همه ی شخص های ماضی قصه را خط بزنی!

یعنی نمیشود ترس از عطرِموهای خیس ات نفس نکشد ...

یعنی نمیتوانی در بیخیالی غوطه ور شوی، آنقدر که در بوف کور به دنبال اثبات بودنش نگردی!

15 سالگی یعنی پذیرفتن همه ی باختن ها،یعنی شروع دست به دیوار گرفتن ها!

15 سالگی یعنی التماس آمیخته با پوزخند به زندگی!

یعنی آشتی دوباره با مرگ،وقتی عدد شناسنامه ات را قبول نداری ...

وقتی به خنده های دیگران حسرت میخوری ، ولی بیشتر ازهمیشه چهره ی غمگینت را به بی ارزشی این خنده ها ترجیح میدهی!

15 سالگی یعنی ترسِ مدام برای حرفا و کارهایی که شاید دست نخورده و ناتمام بمانند! یعنی نگرانی برای اتفاقی که هیچ گوینده ای هنگام خواندنش در اخبار ساعت 5 تپق نخواهد زد!

یعنی دستهای سرد

یعنی دوستانِ زیادی خوب!

یعنی دردهای سکرآور!

یعنی دفترِ ریاضیِ پرازشعر!

یعنی تا خودِ صبح بیدار ماندن و ازخواب نوشتن ...

یعنی عطرِ تندِ لاکِ صورتی!

یعنی زنانگی کال و دخترانگیِ زیادی رسیده واز شاخه افتاده.

یعنی با خودت حرف زدن، باخودت آواز خواندن، با خودت گریه کردن

با خودت قایم باشک بازی کردن!!

15 سالگی یعنی یک چیزی که نمیشود جلوی آمدنش را گرفت،یک چیزی ورای این حرف ها،یک چیزی مثلِ بوتیمار بودن،مثلِ عقاید یک ملکه ی غمگین!

5 بهمن 15 سال پیش همه چیز تمام شد، تا رنسانس دختری آغاز شود!

امروز شبنم سمیعی یعنی ترسِ آمیخته با غرور به 14 بهارِ گذشته و فرداهای مجهولِ پیش رو ...

 

وشعر..

 

امواجی از نور

گاز میزند لحظه های ترشم را

چراغ های چشمک زن

و عینک دور  بینِ من

تناقض انسان است و وحش!

سایه سایه

مرگ از تنم در میرود

در چپ ترین خواب زنانه ای

که به نفع بوسه هایت تعبیر شد

تفسیرم از فلسفه شاید

اثبات تو بود

در زل زدگی رگهای یک دست

کوبش آونگ و نوسانِ بیهوده زیستن*

و من

آخرینم که سوال میشوم

از تو

تا بغض نارنجی خیابان ها ...

 

***

 

میله را بچرخان مرد!

عجیب شبیه خدا شده ای!

 

 

شبنم سمیعی- بهمن 89

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

رسالتم را تنها واژه هایم باید به صلابه بکشند...

 

محرم هم با همه ی فرداها و دیروزهایش آمد

محرم امسال دیگر هوس نکردم جای آن پسری باشم که از ته دل زنجیر میزد!

دیگر هوس نکردم طبل بکوبم و بلند بلند شعر عاشقانه بخوانم!

دیگر هوس نکردم دستم را بکنم توی دیگ نذری!

امسال محرم

امسال عاشورا

بیماری نخواست

نگذاشت مهمان شوم میان خاطراتم

امسال عاشورا باهمان حال بدی که اول جمله داشتم/دارم!

نشستم توی خانه وبرای خاطرات از دست رفته  یک شمع روشن کردم..

فقط یک شمع

تنها یک شمع

یک شمع..

 

وشعـــــر، که پیشکش است به همه ی چکمه های زمستانی که خواستند برفها را پس بزنند

به همه ی 5عصرهایی که با خدا قرار ملاقات داشت..

به همه ی تویی که  هیچکس  نفهمید رفتنت چه بازگشت بزرگی بود!

 

روی لبانت

ردیف میشود

پسوند خنده های ترک خورده..

همین حالایی که موی صبح

گیر میکند به شانه ی شعرم

دست بندم را به بوسه میکشی

در رسوبِ فریادت

میان ِ اینهمه سیاه مست!

گرمای تنت را

7 های مقدس پس میزند،

در زنده به گوریِ

گردوهای سیاه!

چشمت سیاه

و خال ات سیاهتر!

عزیز ! اینهمه سیاه را بردار

داری رنگ میدهی به شعرم...!

شبنم سمیعی-آذر89

١.میدانی !

گاهی نمیشود همه ی این نگاه های نگران را نادیده بگیرم و هرکاری دلم خواست بکنم!!!

"باید قوی باشم،ببین باید قوی باشم!"




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩

تیتـــر میزنند

روزنامه های دیروز را ومن نقطه میشوم سرِ خط!

 

و شهرزادِ لالِ قصه که نخواست بنویسد

چقدر اینروزها می شِکَند در کلمات،در آدمهای چهارپا!

در تکرار مکررات ،بر یک خط در میانِ روزها

نخواست بنویسد چقدر روزهایش طعم فنجان نیمه خالی میدهد

وبقول یک دوست:چقدر اینروزهایش روز نیست..

 

حالا بیشتر ازهمیشه فکر میکنم

وقتی شعرهایم گواه من اند نیازی به بافتنِ شالهای زیادی بلند و زیادی زیادم نیست!

 

NIGHTMARE--

به شبهایی که دستان کوچکت تمام دنیای من است

 

آسیابان پیر

خاک به خوردم میدهد

وگرگ

میش را زوزه میکشد

در چراگاه ذهن

سلول هایم

از بلندترینت رها میشود

بدنبال طناب

تا میخورم در تمام قصه..

کمــــــــــــک!!

.

.

عروسکم را پس بده کابوس دارم مامان!

 

 

3آذر 89- شبنم سمیعی

-        چشم بند -

از تو میخواهم

رنگ گیسویم را

میپاشم از نگاهت

رج های بهم تافته را

 

صدایم کن عزیز!

نترس از جنونِ مسری ام!

دست بکش

بر کابوس های پاره پاره ام..

چشم بندم را بردار

میخواهم

میان تیترهای پزشــکـی!

شعر گـم و

شعر پیدا بشوم..!

 

                         3 آذر 89- شبنم سمیعی

قلم گیج میخورد

وقتی نمودارها

به چشمانم گیر میکنند

وخط کشی زنگ زده

زیرِ رگهایم

قد  که میکشد

چه زود به صفرمیرسد

تمام سالـــهایِ خداییــت..!                      آذر89- شبنم سمیعی

 

 

پ.ن 1:

در جواب تویی که شاعرانه هایم را به تمسخر گرفتی ومیگیری

بقول حسین پناهیِ :

"می خندم! گله ای نیست اگر حرفهایم را نفهمی. هنوز آنقدر کوچک نشدم تا بخواهم کسی مرا درک کند. باور کن آدمهای مضحک آدمهایی هستند که کاملا درک می شوند. آنقدر کارهایشان و حرفهایشان تکراریست که کامل می شود درکشان کرد. مثل حبه قندی در فکر آدم حل درک میشوند"

 

پ.ن 2:

وتا یادم نرفته

فرشته خودکشی نکرد

بلکه به مجازی هایش بازگشت!

سید مهدی موسوی

با تمام زخمهای آماس بسته اش منتظراست

وهرجمعه جنون شاعرانه اش را برایمان ترجمه میکند :

www.bahal14.persianblog.ir

 

تذکر مهـــــــــــم:

لطفا همه را باهم بخوانید نه 4خط از اول 4خط از پایین!

 

وحرف آخرتر

شدیــدا صبور باشید گرچه درآستانه تحمل!

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

"عادت کرده ایم

آنقدر که یادمان رفته است شب

مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد

و یک روز آنقدر صبح می شود

که برای بیدار شدن

دیر است"

 سلام به تو

همین تویی

که "وقتی حکومت نظامیست

 

در تقاطع چشمانم قدم میزنی!"

 

میدانم

 

که میدانی و

 

میداند

و باید بدانی!

که صورتی سرانگشتانم

 توانی نداشت برای نوشتن

اما آمدم

 

تا دوباره بنویسم

حرفهایی که گفتنش لازم بود

 

اما دیگرنیست!

تنها برای تویی که مرا به رسالت نوشتن

قّسم دادی که نت بزنم

 

باردیگر این کیبورد همیشه خاکستری را...

بالا و پایین رویِ این حرفهای همیشه غمگین

 

بی هیچ توضیحی یکی دو نخ شعر بزنید ..!

  

((خاکسترم را باد برد...))

 

به پایان میرسد

میان انگشتانت..

وموجهای رادیو

که کلاغها را به خانه میرسانند..!

آبی میشوی

آبی تراز رگهایی که فاتحانه پوزخند میزنند..!

ومن خواب جامانده در چشمانم را

درنگاهت پنهان میکنم..

ق..ا..ی..م

ب..ا..ش..ک!

خاکستر میشود

سرم پیچ و تاب میخورد..

تو پُک میزنی..!

به پایان میرسم

میان انگشتانت..

                     

شبنم سمیعی-مهر89

 

((یواش))

 

ودرآخرین قطره

دو کور سو

 

خیابانگردم میکند

وقتی آرام

گذرمیکنم

از جنازه سرمازده ات

برپهنه خط کشی ها

چه دل سنگ شده ام!

پای شعرم

 

که علامت سوال می کاری

درتنم

خونــــسالی میشود!

از براده های روسری ام

رد میشوی  یواش

رد میشوم  یواش

رد میشود ....

تاکه جفت کنم

بندبندم را

کنار فنجان قهوه ات

دیازپام می جوی در دستانم

ومن زودتر از تشنج ات

 

بخواب میروم..!

راست میگفتی

دختر دیوانه من بودم

که حالا برای تو صنـــــم شده ام!

 

شبنم سمیعی

آبان 89- عصری بارانی 

 

            

 

 پ.ن 1:نیلوفرم شاعر حصارها و بندها و خستگی ها آخرین غمت باشد...

 

پ.ن2:حرفهای این پستم را که میخوانم یاد شعر

 روجاچمنکارمی افتم:

با خودم حرف می زنم
با تکه های خودم حرف می زنم
با تکه تکه های خودم حرف می زنم
رابطه مجهول و
دستم دور بازوی تو حلقه
این رقص اما ، به انتهای خود نمی رسد.. 

 

 

 


 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩

و حالا ما تمام  آرزوهاما ن را روی برگه های سپید بالا می آوریم،و میان

همه  حصارها قدمیکشیم و غم میکشیم  .....

اشک ها مان را برتن شعر شلیک می کنیم

هنوز همدیگر را داریم..

و ما دلخوشیم به همین داشته ها  !

شعری که سطر به سطرش را نفس میکشم ..شعری که وحشت یا شاید غم

موهومی درآن موج میزند..اما  برخلاف تمام واژه های به ظاهر تلخش لذت

 عجیبی دارد برایم !

این بار دعوتید به یک مشت فریاد

" به آنها که محکوم به مرگ‌اند

                       به آنها که محکوم به زندگی‌اند "*

نه!

من نمی ترسم

ازتعفن هزارساله ی

این گورستان..

از ادامه ی گیسوانم

هنگامِ مزمزه در دهان کلاغها...

ترس من

ازمستی بیگاه تو بود..

هنگام، که خون قی کردی

درسینکِ زنگ زده ی دنیا..!

میدانی؟!

دیگر قرصها هم اثر ندارند..

تو از یک چرت نیم روزه

به هماغوشی مرگ بازمیگردی..

ودرد مرا

تنها

سرانگشتانِ کرم خورده ات

می فهمند..

تو بگو!

من باید بترسم از زوزه ی

بیگاه گرگهای هار؟

ازهوهوی باد و رقص

شاخه ی درختان؟

خرخره ای جویده دارم و یک هوار درد..

جمجمه ای چنان کوچک؛

که فضا کم دارد

حتی برای گم شدن..!

 میخوانم..

برایت

نت به نت های های ِشبانه را..

"آخرین رنج"

فریاد شکسته درگلو

ازتو

برای تو میخوانم

ای تنِ پیوسته به خاک..

                      شبنم سمیعی-شهریور89

کاشکه سرمن آب می بود و چشمانم چشمه ی اشک

تا روز و شب برای کشتگان دخترقوم خود گریه میکردم.((ارمیاءنبی باب نهم))

 

کلامی با تو:

ساعتی پیش عاشقی را دیدم که میگفت  یک ربع به رستاخیز مانده..!

ببخشید ساعت شما چند است؟!

1: خایمه سابینِس

بعدها نوشتم:ودختری که نه معروف است نه ترانه هایش را بدست هر حنجره ای سپرده

دختری که دغدغه اش

 

تنها شعر است

و شعر است

 و شعر!

دختری با مرد غمگینِ کنار شومینه اش

با سیگارِ wineston!

ودختری در انزوای دخترانه هایش

حمیده هاشمی

 http://rainpoems.blogfa.com

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩

باران که میبارد ،من ازآن خودم نیستم..

میشوم معشوقه ی باران!

برایش میخوانم،برایش میخندم،برایش میرقصم،برایش میسرایم

وبرایش می گِریم!طوری که چشم ها نفهمند..!

باران را دوستدارم،به اندازه عطر ریحان ها..چنان که مست میشوم ..رام

 میشوم و دل میبازم ..دیگر اسیر بودنم نیستم اسیر اینهمه سیاهی 

نیستم ..ازته دل میخندم و مثله همیشه پهنه ی کاغذ میشود آغوش گرمی

برای تمام ناگفته هایم..برا ی تمام آنچه زبانم از گفتنش الکن است..دعوتید به

 یک فنجان باران ،یک دسته  ریحان!

عمیق!

عمیق نفس میکشم

عمیق تر از همیشه..

میخواهم شش هایم

پر شود از عطر باران

دستانم وسعت یابد

به هم آغوشی باران با کویر تنم

دردهایم مکدر شود

وآه هایم بخواب رود..

به شوق موسیقی باران

ضرب میگیرم

مستانه میرقصم..

اما!

از فراز اینهمه شوق وحشتی موهوم

به پیشوازلحظه ها می آید..

من می خندم!

به بلاهت این زندگانی پست..

به غرش شیران دغل باز..!

به صدای بوق کشدارو҆

خط ممتد ضربان....!

 

میخندم!

به کلاغی که تو را از درختان شهر

سراغ میگیرد..!

لحظه ای برگرد

مرا دوباره ببین

مرا دوباره بخواه

میان چک چک باران

وعطر شالیزار

میان اینهمه دیوارو҆

اینهمه تردید..

تو را به پاکی باران

مرا دوباره بخوان...

مرا

دوباره بخوان...

 

شبنم سمیعی-7/6/89

کلامی با الهام میزبان  ودلتنگی ها و کابوس سه شنبه هایش!

با نازنین آزاد و دردها و دلتنگی های مشترکمان

با کاوه  و  وسعت نگاهش

با استاد هاشمی زاده و لطف بیکرانش

و استاد جوادنوری(ادیب) و ساعت پنج صبحی که به تعبیر خودش نمازخدا قضا  شد‍!

شنیده‌ام یک جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ها دلت گرفت
می‌توانی تمامِ ترانه‌های دخترانِ می‌خوش را
به یاد آوری
می‌توانی بی‌اشاره‌ی اسمی  

بروی به باران بگویی
دوستت می‌دارم
یک پیاله آب خُنک می‌خواهم
برای زائران خسته می‌خواهم.
دیگر بس است غمِ بی‌بامدادِ نان وُ
هَلاهلِ دلهره
دیگر بس است این همه
بی‌راه‌رفتنِ من و بی‌چرا آمدن آدمی.
من چمدانم را برداشته
دارم می‌روم.
تمام واژه‌ها را برای باد  باقی گذاشتم
تمامِ باران‌ها را به همان پیاله‌ی شکسته بخشیده‌ام
داراییِ بی‌پایانِ این همه علاقه نیز.
شنیده‌ام یک جایی هست
حدسِ هوایِ رفتنش آسان است
تو هم بیا!                       (سیدعلی صالحی)

برای طولانی شدن پستم شرمنده ام اما میدانم آن کسانی که باید بخوانند

میخوانند تا نقطه آخر!




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩

برگشتم ..برگشتم و نوشتم تا پرده ها را کنار بزنیم و عبور صبح را به نظاره بنشینیم ..هرچند خورشید  دور است و تاریکی فراوان اما هوای روشنایی هست..نوشتم برای همه آنهایی که سکوتم را با تمام فریادی که درآن موج میزند میفهمند ..نوشتم با کلماتی که سطر سطر سپیده میبافند.. حتی با خودکار سیاه!  یک سکانس شعر کاملا رنگی دسترنج همه روزهای سیاه و سفید!

یک استکان چای آورده بود

همپای ترنم باران

یک مشت ׳پرآورده بود

آغشته به خون

روسری دریا به سر..

وتنش که از شراب ناب سرشته بود..

قطره قطره میچکید از لای انگشتانش

بیقراری!

از پرواز چلچله ها خبرآورده بود

وازعبور نسیم بر رخ آینه

چشمانش سیاهی رفت

ودستانش لرزید

میان تشنج و التهاب ..

به خود آمدم!

استکان شکسته بود..

یک جرعه نسیم

برتن یخ زده اش میرقصید..

 

یک مشت ׳پرآورده بود ..آغشته به خون

یک آسمان پرواز

یک پنجره رهایی!                                شبنم سمیعی - 16امرداد1389    3:30نیمه شب

پینوشت1:از همه دوستانی که در پست قبل همراهیم کردن به اندازه یک بغل ستاره ی از شب گریخته! سپاسگزارم..

پپینوشت 2:به خاطر حجم زیاد جنون شاعرانه بنده وخط خطی های فراوان در سکوت این چند وقت وبلاگ از این به بعد سریعتر به روز میشه ..و ممنون میشم شعرامونقد کنید نه فقط تعریف و تمجید!

" معلوم نیست این قهقه‌ی کدام کباده‌کشِ کور است
که نمی‌گذارد حتی باد هق‌هقِ خاموشِ زنانِ سرزمین مرا بشنود...

حیف که شاعرم!"

عطر ریحان




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

چشمانم را روی هم میگذارم در عطش یک قطره آرامش!

خاطرات از دست رفته دور سرم می چرخند و من هراسان به  دنبالشان میدوم...آه میکشم به حسرت گذشته ها..سرم گیج میرود از این دلتنگی مزمن..پلکم میلرزد از این کابوس تمام نشدنی..دلم عجیب در سینه ام بی تابی میکند..دلم میخواهد این هوشیاری را به حراج بگذارم و به عمق جنون سفر کنم،دوست دارم بانگ برآورم از واژه هایی که سالهاس حبس کرده ام درگلو ..واژه هایی که همسایه بغض اند ..اما!درگلویم سکوتی تلخ لانه کرد است..

به نوسان شادی و غم که فکرمیکنم باخودم میگویم:این آدمیزاد عجب موجود عجیبی است! در لحظه ای لبریز ازشوق است و در ثانیه ای لبالب از اندوه..

از کابوس می پرم ..بیقرار پلک بازمیکنم..برمیخیزم و چون مادری که فرزندش را گم کرده به دنبال دیوان حافظ می گردم.در بی نظمی وازدهام قفسه کتابها انگشتانم را بر عنوان کتابها می گردانم،رنگ سبز کتاب چون روزنه ای از امید است که برویم گشوده میشود ونگاهم را تسخیر میکند..سریع کتاب را بیرون میکشم..به آرامی نیت میکنم و دستی می برم وجودم سرشار میشود از حیرت و اشک در چشمانم حلقه میزند.گویا حافظ برای بیقراریهایم تعبیر شیرینی رقم زده  شعر را زیر لب میخوانم :                                           یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم

‏ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند

چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

به خودم که می آیم اشک هایم آرام روی گونه ام میغلتند..شعر را که میخوانم آرامش عجیبی میگیرم..دیوان حافظ را میبندم و روی قلبم میگذارم..تپش هایم گرمتر از همیشه میزند..

چشمانم را روی هم میگذارم ..اینجا زیر آسمان خدا همه چیز خوب است..نازنین خدا سپاس که بر لحظه های بیقرارم یک دنیا آرامش نقاشی کردی..سپاس                                                                                                        




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩

تو بزرگی!

قتی گیسوانت از رنگ افتاده

                       درپرتو درد و رنج

وقتی از غم

                     شادی درو میکنی..

تو بزرگی!

وقتی برای همه بی تابی

وسرانگشتانت روزی هزاربار

میلغزد بر دانه های تسبیح

وقتی کمترین غمت

                              پژمردن غنچه هاست!

توبزرگی!

وقتی صبر در قلبت سنگر میگیرد

                      وعشق از گلوگاهت سر میرود..

تو بزرگی!

وقتی روزگار پست را

                                 به مصالحه دعوت میکنی!

وقتی در مرگ آورترین لحظه ممکن

                       به داغ فرزندانت لبخند میزنی!

توبزرگی!باورکن....                                       شبنم سمیعی-٢۵تیرماه١٣٨٩

                                                




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩

در نگاهت پریان جان میگیرند

 

 

وبا ترنم خوش مضراب صداقتت

 

 

به رقص در می آیند

 

 

لبانت  سنگینی سکوت را به دوش میکشد

 

 

وگاه نقش یک روزنه امید میگیرد

 

با تبسمی شیرین

 

ودستانت که امتداد این شاخه های تناور است

 

 

حصاری میشود در بر ترس کودکانه ام

 

 

طعم گس شادی و اندوه در چهره ات به نوسان در می آید

 

 

و من لبریز میشوم

 

 

از حجم یک شوق

 

 

وبه پرواز در می آیم با قاصدکها

 

 

در پرتو محراب وجودت وقتی صدا میزنی سبز و فراگیر

 

 

 

دخترم ،شبنم !         شبنم سمیعی-تیر٨٩ 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد.  ((زنده یاد حسین پناهی))

دستانت پشت تلی از خاطره ها
 دفن میکند تلخی هارا          
شامگاهان زیر روشنایی نور مهتاب
دانه میکنی سرخی انار زندگی را                                                                  
 تک به تک!
 حسودی میکند آینه
 به پاکی و نجابتت
 آنگاه که شکوفه ها در ضیافت دامانت
 مستانه میرقصند                                
وعطر گیسوانت سپیده دمان مرا..
                                ورق میزند...
 بخشش های دیرینت                           
 وستم های هر روزه ام ، ناقوسی  است                                                                                                                                                      میکوبدبرقلبم هرصبح وشام
رقص شورانگیز باد
 تار و پود خاک را میلرزاند        
وقتی رخساره بر سردی مهر نمازت میکشی
وجبهه میسایی فروتنانه برخاک                           
بر آستان پروردگارت
 ونهال دستانت پیوند میخورد به افلاک                                                                                               
وتقدست را در باور من
 فریاد میکنی
 وقتی سروها به احترامت قدعلم کرده اند                                                                                                                                                                                                                                                                               
 من رو به تو سجده میکنم                                   
روبه توکه قبله گاه منی
تکیه گاه منی...                                                                                                          
پاره کن !بند از بند
پاره کن طناب این سکوت عاشقانه را
آواز کن طنین لالایی مادرانه ات را
در نوسان گهواره کوچکم
بگذار در آغوشت بخواب روم                                                                                                                                                              مادر!   
                                 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩

یکی یکی طی می کرد پله ها را

 

 

آن نجیب ، که در پیشانی اش

                                                                                                                                                        

سطوری از گذشت دوران موج میزد       

                                                                                                                                                   

ونفس هایش پر پر میشد

                                                                                                                                                        

در هجوم سرپنجه های درد بر سینه اش....

 

 

 

به سجود در می آمد زیبایی اش

 

 

 

وبه رکوع میرفت بلندای قامتش

 

 

 

ودرنگاهش گرگ و میش یک وهم

 

 

جان میگرفت..

 

 

یکی یکی طی میکرد پله ها را آن نجیب.....

                                                                                                                                                                                        باعصای  با عصای چوبین

            

 

در سقوط از یک دره به نام جوانی

 

 

وصعود ارقام شناسنامه اش به یک قله به نام پیری!

 

 

 

                 شبنم سمیعی-26 اردیبهشت 89                       

 

 

اراده ی پیران کاردان را به چشم حقارت منگر و پشت خمیده آنان را ناچیز منگار،از همین کمان قامت است که میتوان تیر آرزوها را به هدف زد                                                                                                                         




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩

گلواژه های علم و ادب تا فراسوی زمان و مکان از لبانت میشکفد...... 

تو گوشه ای ازانحنای  لبخند بزرگ قبله عالمی ..

 

برتابلوی نقاشی دنیا....

 

آنگاه که تجلی وحی در حرا را دگر بار من میخوانی....

 

وبر ندانستن های من صبر می ورزی...

 

ومن آرام حک میکنم روی گونه های دفترم

 

((ن والقلم و مایسطرون))

 

براستی چه بزرگ واژه ای است قلم !                                                                                        

 

این را از سایه های افتاده به کلام تو دریافتم....                                                                                    

 

چگونه به تصویر بکشم تورا که از تمامیت تاریخ آمده ای...

 

تو را که خورشید گونه بر من می تابی ...

 

تو را که در نگاهت هزار مرغ مهاجر در پروازند ..

 

ودر صدایت طنین هزار حرف ناگفته موج میزند..

 

عجبا!

 

سوگند به قلمی که در دستانم است و به رسالت نوشتن که از تو سرودن

 

کار انسان خاکی نیست!

  

متبرک باد نام تو بر بلند  بلندای تاریخ                                                                                                    بزرگ معلم اخلاق و انسانیت         شبنم -9اردیبهشت 89 در آستانه روز معلم                         پینوشت:نظرات مطلب پایینی فعال است.

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩

میعادگاه من وتو

 

                  همانجا که آدم و حوا ایستاده اند...

 

به روی پلی از نور و قاصدک

 

                  که با دستانی به وسعت خاک بناشده

 

بالای آن تپه بلند

 

آنجا که کلاغ ها گردو هایشان را پنهان میکنند

 

 

میعاد گاه من و تو

 

 

آنجا که هیچ مادری دست فرزندش را رها نمیکند

 

 

وبا هیچ خنجری بر گلوی کسی حکاکی نمیکنند

 

 

کنارآن رودی که کنارش زنبق ها و اطلسی ها رنگین کمان زده اند

 

 

میعادگاه من و تو:               

 

 

 

            "آنجا که دیگر سیب سرخ کسی را نمی فریبد!"     

 شبنم-۴فروردین ٨٩




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩

بوم نقاشی ام  چه ساده بود،دیوار

 

ورنگ هایم چه پرتمنا،سرخ ،سبز،زرد،نیلی

 

نقش میزدم دخترک رویاهایم را

 

باگیسوان کمندش که روی شانه هایش میلرزید

 

زخاطرنمی برم عطر یاس هایی

 

که دزدانه به دستان دخترک میسپردم

 

وآرام طرح میزدم انگشتان نازک و بلندش را....

 

 

دامنی صورتی و پرچین...

 

وطنین صدای کفش های پاشنه بلند زنانه

 

که می پیچید میان دهلیزهای وجودم .... ومیلرزاند سکوت کودکانه ام را

 

کفش های پاشنه بلند را دوست داشتم...

 

میخواستم از همه چیز و همه کس بالاتر بزنم

 

میخواستم اوج بگیرم......بالای بالای بالا.....

 

آسمان را بشکافم بساط ابرهارا به هم بزنم

 

 

اکنون دوباره کفش های پاشنه دار میخواهم

 

 

میخواهم اوج بگیرم به کودکانه هایم...

 

 

همانجا که بوم نقاشی ام دیوار بود!

 

وخنده ام از عمق سلول هایم

 

 

کفش های پاشنه دار من کجاست مادر؟؟؟؟؟




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

حضور تورا این بار گم کرده ام انگار

 

                                                                 میان عطر شب بوها

 

وطنین صلای شادی آفرینت را

                                                           میان هیاهوی غم ها

مهربانا!

 

شاهین تیز پرواز نگاهت را

                                                  درافق های کدام کویر به یاد گار گذاشته ای؟

وهرم نفس هایت را در رویش                                                                                                                                                                              کدامین سیب کال؟                                                                                                                                   

عزیزا!

 

با حریق سرخ بوسه هایت     

 

                                               تن کدام ستاره را متبرک کرده ای؟

 

متبرک کن بار دیگر لحظه هایم را.........

 

                                            نوازش کن بار دیگردستان قندیل بسته ام را.....

 

بباف بار دیگر گیسوان آشفته ام را....

 

 

که گم کرده ام تو را.................

 

 

                                   ! ای بهترین من!

 

شبنم _11فروردین 1389

پینوشت1 :
" من آن سازم
که با مضراب ِمهر ِتو
نوای شور و ماهورم
فلک را کرده بوده کر
کنون امّا
تو خود دانی
که من ناکوک ِناکوکم...."

پینوشت 2:شعر مخاطب خاصی ندارد.

پینوشت 3:نظرات پست پایین بازه.




کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی