!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تولد - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱

خیلی منتظر بودم که روز تولدم برسد.نمی دانم چرا ولی خیلی بیشتر از هرسال برایش انتظار کشیدم.اما حالا که از راه رسیده حس می کنم تمام این سالها کم گذاشتم.خیلی هم کم گذاشتم.برای خودم ،اطرافیانم و جامعه ای که عضو آن هستم.

جای خیلی ها خالی خواهد بود.جای خیلی ها.که دوست داشتم یک بار در خواب از زبانشان بشنوم:چقدر بزرگ شدی دختر !

و هر روز دلم غنج می رود برای قربان صدقه رفتن هایی که فقط مخصوص خودشان بود.اما حالا دلخوشم به دف مهربانم .سازی که صدای بهم خوردن زنجیرهایش مثل خنده های بلند و شیطنت آمیزم فضای اتاق را پر می کند.دلخوشم به ادبیات.برای یک نفس خواندن و نوشتن.برای تمام شب هایی که نمی شود کسی را بیدار کرد و گفت دلتنگم! دلخوشم به بوی رنگ.به شهوتی که در تجاوز به برگه های سپید است.ناخن هایی که هیچوقت تمیز و خوشبو نیست.دلخوشم به لحظه های کوچک،حرفهای کوچک،دلخوشی های کوچک وقتی ضربان قلبم را بالا و بالاتر می برند.و گاهی خجالت می کشم اینهمه شوق را که از نگاهم لبریز است بروز بدهم.

با اینهمه هنوز پدر هست که شانه به شانه اش راه رفتن یعنی  هیچکس و هیچ چیز در این دنیا نمی تواند ترا بترساند.

مادر هست برای کلافه شدن هایش از بی پروایی ها و رندی هایم.

و دوست هایی که خیلی بیشتر از آنچه دارند به تو می بخشند.

 

این شعر.برای "تو" که تمام این یک سال را کنارم بودی.برای راهی که باهم طی کردیم.

برای تو که معلم بودی،دوست بودی،مادر بودی،و بقول شاملو صبور و پرستار و مومن.

برای مبارزه ،تفنگ و گل و گندم.

و کسی  که از خنده های من در جواب نگرانی های تو پشت گوشی همراه می ترسد.

 

تمام شب

در خانه راه می روم.

چون مردی که با پوزخند

در کوچه ای تاریک

به سینه زنان حمله می برد

انگشت اشاره ام را

به سمت دیوار می گیرم.

 

در این لحظه

مردان هنوز کودکند.

و نمی دانند که باد

چگونه بر فراز باغ وزیدن گرفته

و پستان های گرم و سرخ ِزنان را

از شاخه چیده است...

برگ های خشکیده

هنوز زیبا و مغرور

صبح خیابان را قداره می بندند

و تو چنان می روی

که ستاره های گاز خورده

از شانه هات می ریزند...

 

مانند تمام پدرانم...مادران بسیارم.

در برابر این دیوار بی جان

لب های صورتی رنگم

 در سیم های خاردار فرو رفته است.

تو لبخند تازه میخواهی

عکاس...بس کن.

 

تنم رود نیلی ست

خشکیده و بی روح

گور سبد های خالی.

و با اینهمه هنوز نفس داده ام

هرار سرباز جوان را  

که پایشان به راه رکاب اسب

تقلا می کرد و اکنون

پرچمی سیمانی

پیچیده در بازوان سیمانی شان

میدان شهر را آراسته است.

 

 چشم های تو در پس دارِ بار کرده ی قالی

روزها و شب های فراوان

 در انتظار گرهی دیگر

خیره مانده است

و انگشتانت پینه بسته-خالی از قطره ای خون-

در میان پرده ی صاف و محکم رنگ ها و نخ ها

پوسیده است.

 

بی تفنگ

بی نشان نظامی و پوتین

قهرمان این قصه ای.

از شهر من می گذری

شعرهایم در زهدان

کیف چهل تکه ی دست دوز

سقط می شوند.

و گریه های پنهانی کودکان یتیم

پرنده هایی که زخم بالهایشان

به روسری سپید تو گره خورده است

قلب خورشید را به هم می فشارد.

 

تمام سطرهای پیش از این را فراموش کن.

از یاد می رود خط نوری که تار و پود قالی را

شکافت و تنش لمس و بی جان

در دیگ رنگ های قالی جوشید.

 

از یاد می رود

همه چیز حتی منی که صدای خنده را

روی ماسه ها می نوشتم.

از یاد می رود

حریر صورتی رنگی

که بر پلک های تو کوک خورده بود

و دور از نگاه نگرانِ من هر صبح تر می شد.

 

نمیدانی اما تمام شب

عروسکانم را یک به یک شو دادم

و باتری های خالی درون سینه هاشان را

بلعیدم.

نمیدانی اما تمام راههای جهان

به مسیری ختم می شود که در این اتاق می پیمایم.

 

تنها می توانم پیوند زنم

ناله های پنهانی ات را

با شیون زنان کولی و مردانِ بربط زن.

و چون کوهها شانه در شانه ات فرو روم

سنگین و استوار

آنچنان که بال های شاهینی

آسمان را مال خود می کند.

 

شبنم سمیعی – 5 بهمن ماه یک هزار و سیصد و نود و یک

بعدا نوشت:

این بهترین تولد عمرم بود.درست لحظه ای که چشمام پر از اشک شده بود زنگ در رو زدن و من با کسانی مواجه شدم که خودشون رو پشت بادکنک های رنگی و کیک تولد قایم کرده بودن.دوستانی دارم بهتر از برگ درخت...






کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :تولد




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠



چنان تنهاییِ وحشتناکی احساس می کردم که خیالِ خودکشی به سرم زد؛ تنها چیزی که جلویم را گرفت  این بود که من در مرگ  تنهاتر از زندگی خواهم بود...

"ژان پل سارتر"

 

 پنجم بهمن که بیاید شانزده ساله می شوم

این شعر را که خیلی دوستش دارم تقدیم می کنم به تمام روزهایی که ناخواسته بزرگ شدم...به تمام روزهایی که تمام تن و روحم زخمی بود از سیگارهایی که مدتهاست خاکستر شده اند...

اما ته مانده هایشان تمام نمی شود...

 

پدر !

بگذار ساعتی بگذرد از شب

از چراغ هایِ خانه همسایه ؛

که تا زایمانِ خون

در صدفهای پیکرِ بیمارِ مادر روشن اند...

بگذار ساعتی

از کوکِ نفس گیرِ مرگ

 در قاب هایِ شامِ آخرِ افیون ...

 

آه پدر !

به کوتاهیِ دستانم

با آن همه کابوس که در پستان هایِ روشن صبح

مایه می بندد؛ نگاه کن !

به غربتمان در صفر و یک بار ؛

بوته هایِ جاده ی "دیری" را آتش زدن...

به عکس هایت

که شبیه تو نیستند

که شبیه هیچکس نیستند...

به عکس هایمان که شبیهِ پیله های هیچ کتابی

در سرنگ های خالی از هوای ناصرخسرو نیست !

به پلنگ های دل زِ آهو بریده ات نگاه کن

وقتی که ساعت ها از شب گذشته است

و آفتابِ خائنِ این سالیانِ وحش؛

پوسته ی عصیانشان را

آرام

آرام

آرام

نرم می کند؛

تا درونِ قفس های بی دیوار خوابشان ببرد !

به ایستادن من

خیره در رگه های نارنجی برف و نور

با دخترکی در آغوشِ افلیجِ لالایی ها نگاه کن!

پدر

به شانزده بار قایم کردنِ پستانک های تلخ

زیر درختِ انجیر نبوده این روزهای گیج  نگاه کن...

 

 

 

در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست، می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است، می‌دانم، و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط  نگاه می‌کنم. آن‌سوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم.

ولادیمیر مایا کوفسکی

 

 

 

 

 

نذرِ سلامتیت هر پیکِ آخرم !

 

به سلامتیِ " تو" که عصر چهارشنبه 27 مهرماه به پیشوازِ دستهای دیگری رفتیتا به من بفهمانی می شود به هق هق افتاد حتی توی غربت غسال خانه ای که در ازدحامِ غمگینش تو  فقط یک نفری و در سرمایِ شیشه هایش زمان معنا ندارد...

به سلامتی "ه" که زندان را از چهار بُعدِ زنانگی من دید می زد تا به طلوعی که نیست دخیل ببند...

به سلامتی" پدر" که تا ابد شانه هایش وارثِ قداست های بزرگی مثل انسانیت است که مدتهاست به دستان فراموشی بوسه داده اند...

به سلامتی "مادر" که فقط می توانم با عشق و نفرت برایش بنویسم "میم" مثلِ مادر...

به سلامتی "کاوه،کیهان ،آرش "که تمام داشته های منند پس از طوفانی عجیب !

به سلامتی "نیلوفر" که تا ابد برایم قهرمانِ قصه ای ست که در معصومیت های کودکانه گم شد...

به "سلامتی "سیمین" که بیشتر از درخت 30 ساله اش پوست لبش را به وقت بغض کوک زده و باز سرباز کرده  بغضهایی که صدایش را از آن امنِ مطمنئن در می آورند...و مادرانه خیلی چیزها را به من یاد داده که توی هیچ کتابی و با هیچ فرمولی بدست نمی آیند... :)

به سلامتی " سحر " که بدجور نگرانش هستم توی اینروزهایی که هی دردهایش را توی سکوت مچاله می کند...

به سلامتی "عمو سیامک" و  وسعت تنهایی اش با همان چشمهای سبز....سبز...

به سلامتی"ناتا"با  لواشک ها و گهواره های نوستالژیک،با انتظار معجزه ای که همیشه در دل دارد و شبی که یک نفس برایم گفت تا در امنیت صدایش خلخالِ هزار لالایی را خواب ببینم...

به سلامتی" ز" که همین چند شب پیش خوابش را دیدم  هرچند فکر می کنم دلتنگ شدن بهانه ی خوبی برای تحقیر و اشتباهِ دوباره نباشد !

به سلامتی "پریسا" که توی شهری غریب دلتنگِ  گنجه ی مرواری هایِ عشق است و من اینجا جز شعر خواندن و لرزیدن با دردهایش کاری از دستم بر نمی آید...

به سلامتی "الهام میزبان" که خدایِ سکوت های ممتد است و  هرچند همیشه عاصیش می کنم اما این چیزی از عاشقانه دوست داشتن  من نسبت به او  کم نمی کند !

به سلامتی " مژگان احمدی پور" که رویِ دستهایش غبارِ زنانگی ای ست که بوی خون می دهد. و خون صدای زخمی فاصله هاست...!!

به سلامتی" آنالی" که تا نیمه های شب دخترکانِش را خواب میکند...

با موهایی بنفش که مرا یاد استرس آنروزهای گس می اندازد !

به سلامتی "حمیده"با تمام بی قراری ها و شیطنت هایش....

به سلامتی "ر" که همیشه نگران من است با آن دوچشم سیاه و نافذِ مشکی...

به سلامتی "مارال" که عصیانش مثل  بوی الکل استخوان هایم را می سوزاند لعنتی !!

به سلامتی "فهیمه "با صدای غمگین و سکوت های میان کلام محبت... و زخمهایشکه  همه از عشق است...از عشق...عشق ...

به سلامتی "فاطمه اختصاری" و لباس های سبزی که همیشه مرا به گریه می اندازد...

به سلامتی" م.مصدق" ،مرد جنوبی ام...که صبورانه بدخلقی هایم را تحمل کرد....کاش مرا ببخشد برایِ همه چیز...

به سلامتی "دکتر موسوی" قصیده ای که تا ابد در قافیه ها زنده است و تمام نمی شود...

به سلامتی " الف" که دلم می گیرد وقتی توی آن مغازه ی لعنتی سرش را پایین می اندازد و به حرفها و شعر های من گوش می دهد...

به سلامتی "صحرا" که هق هقم را تاب نمی آورد...که بهانه گرفتن هایم را می فهمد...که آرام است آرام و مطمئن برای همیشه بودن....بودن....

به سلامتی "ویولت" که خیلی چیزها را توی من عوض کرد...

به سلامتی "عمه" و ام اس...."فرهاد" و دریا...

به سلامتی "لیلا حیدری"که معصومانه سکوت کرده و سرش را پایین انداخته تا کسی اشکهایش را نبیند...که به من گفت شبنم دنیا قفسه ! ما واسه همه تنگ ترش نکنیم !

به سلامتی "سورین" و "سوفی " ،"رومینا "و ،"زهرا "و"کلئوپاترا"

که همیشه مثلِ آخرین بوسه سرخ و آتش بارند...

به سلامتی "رامین اعلایی" معدنچی منتقد فیلم؛ که در این روزهای سخت مثل جنگ در کوچه ی بن بست  ادامه میدهد  !

به سلامتی "نانی" که زیباترین ملکه غمگین دنیاست حتی بدون مو ...

به سلامتی تمام شعرها و شاعرانِ ممنوعه که بی مجوز هم نفس می کشند...

به سلامتی تمام تخت های بیمارستان

و سنگِ مزارهایِ خاک گرفته....

به سلامتی عطر تنِ تو که اولین و آخرین معبدِ دنیاست...

به سلامتی تمام کتاب های نازنینِ توی قفسه...

به سلامتی همه آنهایی که از قلم افتادند...

که پاره های تن منند...که آرامشِ لحظه هایِ خاکستری منند...

 

ودر آخر به سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره...

 

 

 

 

شبنم – 5 بهمن 90

تولد 16 سالگی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :تولد



 

4 مدال رنگی