!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ..... - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

 بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comتازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت  تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.
لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می‌توان کرد...
خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید.
و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش  می‌درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می‌ترسید راه برود، می‌ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد.
زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. میتواند...
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،
زمینی را مالک نشد،
مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید.
روی چمن خوابید.
کفش دوزکی را تماشا کرد.
سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی‌شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،
لذت برد و سرشار شد و بخشید،
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMامروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بودwww.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM


زندگی، درک همین اکنون است
زندگی، شوق رسیدن به همان فردایی‌ست..
که نخواهد آمد.
www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COM

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز، پُر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی...
آخرین فرصت همراهی با، امید است.

www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMزندگی شاید آن لبخندی‌ست، که دریغش کردیم.
زندگی، زمزمه‌ی پاک حیات است، میان دو سکوت.
زندگی، خاطره‌ی آمدن و رفتن ماست.
لحظه‌ی آمدن و رفتن ما، تنهایی‌ست...
من دلم می‌خواهد...
قدر این خاطره را دریابیم
www.bahar-20.com            قالب ، کد موزیک ، تصاویر زیباسازی وبلاگ ، فال      WWW.BAHAR-20.COMبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com          پاکتر از چشمه ای نور

                                     همچون زلال اشک

                یا چون زلال قطره باران به نوبهار

                        آن کوه استقامت

                        آن کوه استوار

                            وقتی به یاد روی تو می‌بود

                                                    می‌گریست

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

                    او آرزوی دیدن رویت را

                        حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

            اما برای دیدن توچشم خویش را

                آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را

                پنداشت

                   آلوده است و لایق دیدار یار نیست

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

    آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست

                    آن نام خوب بر لب لرزان او نشست

                    شاید روزی اگر

                                    چه ؟

                                        او ؟

                                             نه آه ... نمی آید

 

شعر از: حمید مصدق

"  مرگ"

روزی

  من نیز خواهم مرد

 

وصدایم را

   به ابدها خواهم برد

 

و زمینم را

  به تو خواهم بسپرد

 

و رازم را

  با تو خواهم بر شمرد

 

نازنینم

 در میان این هیاهوی زمینی

 آسمان را مبر از یاد

 که تو یک ماه ثمینی

 

شب را تا سحر بر تاب

      تا تو هم روزی، روز را ببینی

 

شاهین جانپاک







 

4 مدال رنگی