!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> تاملاتی میان سرگیجه - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

این ها را می نویسم اینجا.که یادم بماند.که شاید بقول لونا شاد دیگر هرگز فرصت نشود بنویسم.من درباره ی اینده زیادی رویایی فکر میکنم.شبها توی دفتر سر رسد برای خودم یک برنامه ی عالی می نویسم.و زیر پلک هایم انگار ستاره ها آرام و قرارِ خوابیدن ندارند.ستاره ها.آرزوها.زندگی ایده آلی که پُرم می کند.هنر درمانگر شدن.کمک کردن به بیماران روحی و جسمی و کودکان مبتلا به معلولیت ذهنی از راه هنر.چه کاری برای من بهتر از این.که با کمک کردن و محبت کردن به دیگران ارام میشوم.و احساس غرور میکنم.یکباره در خیالم همه تابلوهای نقاشی ام به فروش می روند.یکباره خودم را می بینم که با کلی ادم بزرگ در ارتباطم و به کلی ادم زندگی می بخشم.بعد میگویم وای چقدر عالی.چه زندگی پرباری.با خودم میگویم اگر بهم بگویند تا فلان روز مهلت زندگی داری ،چقدر ارزو دارم.ممکن است صبح بلند شوم.تنبلی وترس و خجالت را کنار بگذارم و از چه جاهایی که سر در نیاورم.اما همه ی اینها جایی معنا دارد که جوانیِ من پشت صفحه ی مانیتور حرام نشود.جایی که طعم واقعی شادی و لبخند را بچشم.این خانه سیاه است.قبول کن که سیاه است.و من دیگر از زل زدن به درخت گردویمان با آن تنه ی ستبر و صبوری و سکوت بی پایانش شگفت زده نمی شوم.

انگار توی حباب کوچکی اسیرم و تو فراموش کرده ای کلید را بچرخانی تا صدای جعبه ی موزیک دار و رقص میان این حباب کوچک از نو اغاز شود.بهانه ای دیگر.

 

صدای ناله ی شهوانی ویولن

آن دم که بر پیکر آهنین شهر می پیچد

صدای خاموشیِ عربده های شبانه،در گوشِ آسمانِ تیره ی شب

دستی که گوش ها و چشم ها را از لاجورد پُر میکند

ساعنی برای رقصیدن

چشم در چشمِ خدایان

لحظه ای بی بازگشت

که وحشتِ مرگ؛صدای خنده های بلند من است،در کافه ی شهر

صدا ،صدا،صدای بهم خوردن بالهای پروانه ای بر شیشه ی اتاق

تقلایی میان نور و غبارِ صبح

سکوت

گوشت مثله مثله ی بشر

زیر چرخ دنده های زمان

جنایتی میانِ ملافه های بهم خورده

شبنم-امرداد 93




کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی