!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> دلم تنگه پرتقالِ من - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

بودنت هنوز مثل بارونه
تازه و خنک و ناز و آرومه

حتا الان از پشت این دیوار
که ساختن تا دوستت نداشته باشم

اتل و متل ، بهار بیرونه
مرغابی تو باغش می‌خونه
باغ من سرده 
همه‌ی گلاش پژمرده دونه دونه

...

 

امروز رفتم پیاده روی.با خودم.آموخته ام که نباید منتظر دیگران نشست.دیگران به فکر شادی و خوشبختی تو نیستند.هیچکس به فکر تو نیست جز خودت.هیچ درمانی برای تصویرهایی که هرشب به ذهنت هجوم می آورند نیست جز آنکه توفان وجودت را خودت آرام کنی و شعر تازه ای بنویسی.و احساس غرور و آرامش نگذارد ساعت سه صبح بخوابی.از سرخوشی !!و نقشه ها بکشی برای خودت.برای عاشق خودت بودن.برای فرار از واقعیت گزنده ی روزها،برای بی رویایی هایت.برای آنکه رسیدی به 18و دیدی زندگی چقدر ناچیز است.رسیدی به نیستی همه چیز.به لحظه ها که نت به نت می میرند تا توازن این سمفونی به هم نریزد.

پیشنهاد روز:

کتاب تربیت احساسات گوستاو فلوبر-انسان در شعر معاصر محمدمختاری بزرگ

موسیقی: پرتقال من از مرجان فرساد-زنان سرزمینم آرش فولاوند-رادیو چهرازی-رادیو روغن حبه انگور

 

راستی کارهای نقاشی روی شیشه ام را هم دارم پیش می برم به فکر نمایشگاهم.

 و شعر چشم سوم :


 

 

 

وقتی جهان؛

سینه بندِ پوسیده ای ست

که هر دم

در آرزوی کامی دیگر

بر آن چنگ زده ایم

عشق

-بچه عقابی که با تو از مغاک تا اوج سفر کرد-

قلب آهوبرگانِ دشت را

به تپیدن می اندازد.

 

قهوه ی عصر را که نوشیدی

صفحه ها را ورق بزن،ببین

که مهلتِ عشق

آخرین ارزوی یک بیمار

آخرین مرخصی یک زندانی

عکسی در کیفِ پول قدیمی

نقش گندمزاری

روی پیرهنِ بلند تو در یاد

سکوتِ کوهها و درختهاست

وقتی که قدِ من برای بوسیدن تو کوتاه است.

 

شهر را به خاطر بسپار

که بسترمان در معبر باد و باران

قصری فیروزه ای ست

و مردم

پشت شیشه های بلند

دست های مرا دیده اند

 به سان دوماهی قرمز

که بر سینه ی تو میرقصند.

 

رویا

رویا

به خورشید پناه می برم

به ماه

به لبخند

بهار

که سوار بر اتوبوس

پشت شیشه های مترو

از من دور می شوند.

 

 

و عشق

علفی کوهی ست

که از سینه ی ستبر تو در خاک می روید

فقرِ جاودانِ جهان است

که از روی ملافه ها بلند می شود

سطرها را مرتب می کند

و قهوه ای دم می کند

چشم انتظارِ روایتی دیگر.

 

شبنم سمیعی

بیست و پنجم تیرماه 93

نیمه شب

 







 

4 مدال رنگی