!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> قسم به مرگ ! - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

یه عطره محو که تمومِ خونه رو تیکه تیکه می بوسه

و نگرانی برایِ آلرژی ای که فرصتِ خوب گریه کردن رو از من و مامان و تو میگیره...

امروز عصر به این فکر کردم که مگر اون بُرشِ کوچیک از کیک،که روی سفیدیِ بشقاب شکلِ مردابِ گوگوش رو داشت مگه سهمِ تو نبود؟؟

پس چرا پسِش دادم به سردردی که همیشه توی زرد ترین چینِ دامنم بهم پشتِ پا میزنه...هان؟؟!

مگه لمسِ اشکهای یه مرد چقدر میتونه دردناک باشه؟

حتی صورتش وقتی سرخِ سرخ آه میکشه...

حتی دستمال مچاله ای که برداشتِ آزادِ من از تمام مجلس های ختم و سوم و چهلم شده ..

وقتی بعد از اینهمه روز...

هنوز..اون خیابونِ بلند کنجِ تنهایی های یه دخترک رو پرت میکنه تو صورتم...

من تو اون خیابونِ بلند حقارت رو حس میکنم مرد...

و نبودن و نبودن و نبودن که زیباترین و زجه آور ترین قسمتِ این کاجِ زرد شده...

مگر چقدر باید تاوان داد؟ برای دونستن؟ برای فهمیدن؟

برای سری که نیمه  شب ها روی شونه ام سنگینی میکنه...

برای عکسای محوی که توی یه باکسِ بزرگ از بتادین گم میشه...

همیشه همین جوری بوده عزیزم !

 همیشه آدما از ناتوانی سکوت میکنن...

از ناتوانی باهات قهر میکنن...

از ناتوانی ازت دووور میشن..

اونقدر که باید با هندزفری تو گوشت ساعت 5 صبح تکرار کنی:

 

تحمل کن عزیزِ دل شکسته

تحمل کن به پایِ شمعِ خاموش

تحمل کن کنارِ گریه ی من

به یادِ دلخوشی هایِ فراموش....

 

بعد اینجوری میشه که به سرت میزنه برایِ نویسنده ی کتابِ "چاهِ بابل" پیام بذاری...

-"ساعتِ 5 صبح به وقت ایران "

شاید که نه حتما غریبانه ترین جمله ای میتونه باشه که برایِ ساموئل و آناهیتا و این نویسنده ی عزیز بنویسی و ...

 واین مردِ بزرگ بهت بگه:

"مراقبِ خودت باش دختر خوب! همنوایی شبانه بد دردیه !"

و تو...

و تو...

و تو...

حس کنی چقدر نزدیکی به دختری که حتی اسمش...جنسیتش...راه رفتنش...غمگین بودنش...خندیدنش...و حتی شکستنش ...

پشت گوشیِ تلفن  از هق هق به سکسکه میفته !

 و  تصور کن حال کسی که آنطرفِ خط بود....

 

و این شعر

برایِ ناتانائیل (آزاده رضایی)

و انتظارِ غریبی که همیشه پیشِ رو دارد...

 

 

شب از زایمانِ گرگها سرمست

فلس هایِ داغِ تنت را برگشت می زند

آن دم؛

که دکمه هایِ سراسر حسرتم

به بارانی از برگ جا می افتند

و امنِ صدای کودکانه ات

آخرین گوشواره ی

این مرغِ سراسر دریا می شود...

 

نیمه است !

صبورِ کاج هایِ باران خورده !

نیمه است !

و شب در بامِ خانه ی ما؛

مادرانه انار قسمت میکند...

 

تا آخرین تارِ موی بلوندت

عروسِ چشمانِ بندری ام باشد...

 

حالا نوبت توست؛

که چشم بگذاری از این پاییزِ عریان*

که باداباده هرچه بوسه در من

از تو جام می کوبد...

 

"شبنم سمیعی-4 مهر- "

 

 

پ.ن:

حمیده هاشمی را خیلی وقت است می شناسم

از وبلاگی با تیترِ "شاید بارون بباره"

از شبی که تمام تسبیح های خانه را برای دوباره بودنِ من جمع کرد

از ترانه هایی که همیشه بوی مردی را میداد با سیگار وینستُن در کنارِ شومینه

و بوی زنی که خاکستر سیگار را می بوسید و ترانه می نوشت...

دختری که با تمام زخمهایش بیرحمانه می خندید !

حمیده را آنقدر می شناسم که بگویم در این چندسال خودش؛ خودش را ساخته

نه حمایت کسی پشت سرش بوده و نه...

حالا یکی از ترانه های خوبش به دست اجرا در آمده

دوست دارم گوش کنید و بقول مهدی موسوی حتی اگر دوست ندارید

به هنرمندش احترام بگذارید !

همین ! این هم آدرس وبلاگ حمیده :

www.15sep.blogfa.com

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی