!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> من به عشقِ تو پریدم،تو بازم جاخالی دادی... - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

بالاتر از سیاهی سکوت است

راست میگفتی؛

خواب هایِ من همیشه زودتر از آنکه بخواهم ببینم شان تعبیر شده اند

 خیلی زودتر از دید زدنِ تو از لابلایِ نرده های نارنجی...

و حالا تو در خوابِ من کودکت را خواب میکنی!!

معادله ی مجهولی ست ! که تو فرضا" بچه دار شده باشی و فرضا" در

خواب من کودکت را با یک جغجغه خواب کنی و من آنطرف معادله هی از

خودم جذر بگیرم...هی جذر بگیرم..و باز دلم بخواهد مثل آن 5 عصرِ پر

تشنج توی خیابان شریعتی راه بروم و پچ پچ گنجشک ها خسته ام

کند..خسته...

میدانی خسته از آن واژه هایی ست که هیچوقت معنی نمیشود...

یعنی باید تجربه اش نکنی تا بفهمی اش!

یک چیزی مثل انگشت های بی جانِ من...

مثل اینروزها که از همیشه خالی ترم...

خالی، خالی ،خالی از جنونِ آینه ها..

و هی دلم برایِ برگشتن ضعف میرود...

و زل میزنم به لاکِ قرمزِ ناخن هایم...

به اینکه این روزها چقدر بی تفاوت شده ام...شادی ،غم ،آمدنت،عطر

 تنت،رنگِ روشنِ چشمانت،راه رفتنت،روی صندلی های موریانه خورده

 نشستن ات و حالا نبودنت...

 

((یکشنبه 6 شهریور تو چهل ساله شدی...

و غم هایِ من به اندازه ی هزار سالِ نوری غربت در این شهر 

بیشتر و بیشتر...))

 

با شاملو لب هایِ بی رنگم به لرزش می افتد:

 

"که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یٲس

           که سایه ها دراز میشوند

و شب با قدم های کوتاه

                دره
                    را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزی حسرت است،

باز آمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

                
آفتاب

سفر را

        جاودانه

                  بار بسته است... "

 

و چقدر من از نگاههای تو خودم را میان دو لحظه از تردید و یقین جا
گذاشتم...و چقدر...نه ! نه !!

میدانی این روزها هیچ شعری احساسم را قلقلک نمیدهد...هیچ جمله

ای حالتِ صورتم را عوض نمیکند...حتی اگر توی دلشان به من فحش

 بدهند...حتی اگر بایستی جلویم...زل بزنی توی چشمهایم و سرم داد

 بکشی! بازهم شاید تنها چیزی که نصیبت شود دستی باشد که

انحنای چانه و گونه ام را پر میکند...انگار آنقدر به قول آنالی در این

"انجمادِ مبهم و گنگ" اسیر شده ام...

که باید یک نفر شانه هایم را بگیرد و محکم تکانم بدهد ! خیلی محکم !!

"فقط تکان بده محکم تر..."

 

وشعری که شاید مثلِ دلسترِ کلاسیک تو را در لحظه مسخ کند !!

 

به سلامتیِ تخمِ عقاب

شمعی تازه و

               داغیِ رگهایم...

شاید؛ حشوی بی انتها

                   که می ترسد
از چوپانِ بی گلّه...

دروغ هامان را فوت کن روی آب

که گریه می کند دستی:

لایِ دندان هایم

پر از آل بالو هایِ یخ زده...

 

*

تورِ سیاهم شبی

کبریت در خون کشید

و شعری؛خالی از واژه...

مچِ دستانم را

به خوابِ دم عصر عادت داد... 

 

"شبنم سمیعی-امرداد 90"

عصیان

Photo by:shabnam samiei

 

(اگر این پست را خواندید؛ حالا مرا تصور کنید با حال خیلی خیلی بدی

که اینروزها داشتم/دارم/خواهم داشت...و هیچکس نفهمید ! یعنی لازم

نیست بفهمد ! ما آدمها فکر می کنیم تنها چیزی که باید جدی اش

بگیریم مرگ است !)

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی