!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> رنجِ ما قوی تر از مشروبه !! - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠



آنکه می‌پندارد مرگ مقتدر است

خود دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است

زندگی‌ای پیدا نمی‌شود که دست کم یک لحظه

جاودان نبوده باشد...



مرگ

همیشه در فاصله‌ی همین لحظه تأخیر می‌کند...



بیهوده دستگیره‌ی دری نامرئی را

برای باز شدن تکان می‌دهد...

اما هر چه را که به دست آورده‌ای

نمی‌تواند از تو پس بگیرد. ..*

 

شازده احتجاب می دانست که حالا نوبتِ عمه هاست.و عمه ها با همان پیراهن هایِ بلند و سیاه و چشمهای سفید آمدند و نشستند...و شازده نخواست.می دانست که آنسوی سایهِ روشنِ عکس عمه ها خیلی چیزها هست.واگر بخواهد می تواند در ظلمتِ آنسوتر چیزی بیابد،چیز دندان گیری شاید،که با آن می توان فخرالنساء را از نو ساخت و یا حتی خودش را.اما وقتی
چشمها را با قلمتراش درآورده بود،وقتی عمه ها آن دور بودند،وقتی پوست تنشان را آن پیراهن های سیاه و بلند می پوشاند...و خیلی وقت بود که رها کرده بود. و باز همان
دو دیوارِ سیاه و پرگو بر گِردِ شازده کشیده شد...*

 

 

و این شعر که دلش میخواهد
چشمهایش را ببندد ،انگشت اشاره اش را بگذارد روی لبش و آرام بگوید :هیســــــــ  دخترم اینجا هیچ دردی فرکانس ندارد!!



 

سر میکوبد به پیله های دامنت

شاپری بال بریده...

که از انحنای چهلمین پله

"گاهی" ها را به توری از مویم صید میکند...

سبک می شِکَند شورِ به تلخی نشسته ی این خون

آن لحظه که "تا" می خورم

باریک

منظم

بنفش..!

لایِ نی های بلند و آفتاب خورده یِ این سایبان

سوژه هایِ ساعت ها شنی ماندن

خودسر

بی اعتماد

زیر قدمهایِ تندِ این ایوان...

رفتی که خواب های ندیده را

در خیابان های خالی از شیروانیِ شهر

قسمت کنی با وزغ هایِ آوازه خوان !

 

حالا شمعدانیِ بند زده از من عزیز ...

بوی خاک را که سایه زدی

دو خط مانده به عطری زنانه صدایم کن !

 

*

 

راست میگفت انگار ننه خانم

دالانِ پیرِ کوچه هم قوز کرده است !

از وقتی شعارنویسِ محله عاشق شد...

 

"شبنم سمیعی –7 تیرماه90- 3 نیمه شب"

 

 

شازده احتجاب لیوانش را گرفته بود دستش.شراب سرخِ سرخِ بود و درد حالا داشت ته نشین می شد چلچراغ ها آمده بودند پایین تا روی ِ میز. و وفخری،نه فخرالنساء پشت آن بلورهایِ
الوان تکه تکه شده بود.فقط چشمهایش پیدا بود.همان چشمها که توی چادرنماز قاب گرفته
بود.سیاه و زنده....

 

 

و حرف آخرِ آخر :

هرکسی می رود لابد میداند به کجا.ترس از رفتن
هنگامی لگام از تو می گسلد که تو را ببرند!*

Photo By:Shabnam Samiei

 

در این پست:

1.ویسلاوا شیمبورسکا

2.شازده احتجاب-زنده یاد هوشنگ گلشیری

3.چتر و گربه و دیوار باریک-رضا قاسمی

 

کتاب همشهری عزیزم امید خسروی منتشر شد،با
عاشقانه هایش منتظر است...

ساعت 5 عصر

نشر سخن گستر

 

"چقدر بیهوده بزرگ شدیم

آنقدر که حتی تو عروسک هایت را فروختی

عکس های کودکیت را پاره کردی

آنقدر که دیگر هیچ گاه

بادبادک های گم شده به کوچه
ما نیامدند

دیدی چه زود تمام شد

چرخ و فلکها دیگر نچرخیدند

ارتفاع کمد خانه تان کم شد...

و من دیگر بهانه های بغل کردنت
را از دست دادم!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی