!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> گاه گاهی نیز از سراتفاق زندگی میکنیم.. - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩

باران که میبارد ،من ازآن خودم نیستم..

میشوم معشوقه ی باران!

برایش میخوانم،برایش میخندم،برایش میرقصم،برایش میسرایم

وبرایش می گِریم!طوری که چشم ها نفهمند..!

باران را دوستدارم،به اندازه عطر ریحان ها..چنان که مست میشوم ..رام

 میشوم و دل میبازم ..دیگر اسیر بودنم نیستم اسیر اینهمه سیاهی 

نیستم ..ازته دل میخندم و مثله همیشه پهنه ی کاغذ میشود آغوش گرمی

برای تمام ناگفته هایم..برا ی تمام آنچه زبانم از گفتنش الکن است..دعوتید به

 یک فنجان باران ،یک دسته  ریحان!

عمیق!

عمیق نفس میکشم

عمیق تر از همیشه..

میخواهم شش هایم

پر شود از عطر باران

دستانم وسعت یابد

به هم آغوشی باران با کویر تنم

دردهایم مکدر شود

وآه هایم بخواب رود..

به شوق موسیقی باران

ضرب میگیرم

مستانه میرقصم..

اما!

از فراز اینهمه شوق وحشتی موهوم

به پیشوازلحظه ها می آید..

من می خندم!

به بلاهت این زندگانی پست..

به غرش شیران دغل باز..!

به صدای بوق کشدارو҆

خط ممتد ضربان....!

 

میخندم!

به کلاغی که تو را از درختان شهر

سراغ میگیرد..!

لحظه ای برگرد

مرا دوباره ببین

مرا دوباره بخواه

میان چک چک باران

وعطر شالیزار

میان اینهمه دیوارو҆

اینهمه تردید..

تو را به پاکی باران

مرا دوباره بخوان...

مرا

دوباره بخوان...

 

شبنم سمیعی-7/6/89

کلامی با الهام میزبان  ودلتنگی ها و کابوس سه شنبه هایش!

با نازنین آزاد و دردها و دلتنگی های مشترکمان

با کاوه  و  وسعت نگاهش

با استاد هاشمی زاده و لطف بیکرانش

و استاد جوادنوری(ادیب) و ساعت پنج صبحی که به تعبیر خودش نمازخدا قضا  شد‍!

شنیده‌ام یک جایی هست
جایی دور
که هر وقت از فراموشیِ خواب‌ها دلت گرفت
می‌توانی تمامِ ترانه‌های دخترانِ می‌خوش را
به یاد آوری
می‌توانی بی‌اشاره‌ی اسمی  

بروی به باران بگویی
دوستت می‌دارم
یک پیاله آب خُنک می‌خواهم
برای زائران خسته می‌خواهم.
دیگر بس است غمِ بی‌بامدادِ نان وُ
هَلاهلِ دلهره
دیگر بس است این همه
بی‌راه‌رفتنِ من و بی‌چرا آمدن آدمی.
من چمدانم را برداشته
دارم می‌روم.
تمام واژه‌ها را برای باد  باقی گذاشتم
تمامِ باران‌ها را به همان پیاله‌ی شکسته بخشیده‌ام
داراییِ بی‌پایانِ این همه علاقه نیز.
شنیده‌ام یک جایی هست
حدسِ هوایِ رفتنش آسان است
تو هم بیا!                       (سیدعلی صالحی)

برای طولانی شدن پستم شرمنده ام اما میدانم آن کسانی که باید بخوانند

میخوانند تا نقطه آخر!




کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی