!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> زده ام فالی و فریاد رسی می آید.. - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

چشمانم را روی هم میگذارم در عطش یک قطره آرامش!

خاطرات از دست رفته دور سرم می چرخند و من هراسان به  دنبالشان میدوم...آه میکشم به حسرت گذشته ها..سرم گیج میرود از این دلتنگی مزمن..پلکم میلرزد از این کابوس تمام نشدنی..دلم عجیب در سینه ام بی تابی میکند..دلم میخواهد این هوشیاری را به حراج بگذارم و به عمق جنون سفر کنم،دوست دارم بانگ برآورم از واژه هایی که سالهاس حبس کرده ام درگلو ..واژه هایی که همسایه بغض اند ..اما!درگلویم سکوتی تلخ لانه کرد است..

به نوسان شادی و غم که فکرمیکنم باخودم میگویم:این آدمیزاد عجب موجود عجیبی است! در لحظه ای لبریز ازشوق است و در ثانیه ای لبالب از اندوه..

از کابوس می پرم ..بیقرار پلک بازمیکنم..برمیخیزم و چون مادری که فرزندش را گم کرده به دنبال دیوان حافظ می گردم.در بی نظمی وازدهام قفسه کتابها انگشتانم را بر عنوان کتابها می گردانم،رنگ سبز کتاب چون روزنه ای از امید است که برویم گشوده میشود ونگاهم را تسخیر میکند..سریع کتاب را بیرون میکشم..به آرامی نیت میکنم و دستی می برم وجودم سرشار میشود از حیرت و اشک در چشمانم حلقه میزند.گویا حافظ برای بیقراریهایم تعبیر شیرینی رقم زده  شعر را زیر لب میخوانم :                                           یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم

‏ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند

چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

به خودم که می آیم اشک هایم آرام روی گونه ام میغلتند..شعر را که میخوانم آرامش عجیبی میگیرم..دیوان حافظ را میبندم و روی قلبم میگذارم..تپش هایم گرمتر از همیشه میزند..

چشمانم را روی هم میگذارم ..اینجا زیر آسمان خدا همه چیز خوب است..نازنین خدا سپاس که بر لحظه های بیقرارم یک دنیا آرامش نقاشی کردی..سپاس                                                                                                        




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی