!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> ببخش که اونقدر کوچکم که بزرگیتو ندیدم - بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

    آروم زد پشت سرم گفت:شبنم !اینقدر دور خودت نچرخ من همین جام بالای سرت .از خجالت نمیدونستم چه جوری سربلند کنم سرمو آروم گرفتم بالا نگام کرد مهربونتر از همیشه دستامو گرفت گرمتر از همیشه تازه فهمیدم تو همیشه بودی همینجا کنارمن من اما حست نکردم لمست نکردم ..توی چاه افتادم با طناب خودم تو اما بلندم کردی بدون اینکه ازم چیزی بخوای من همیشه محتاجت بودم اما فقط اون لحظه یادت میکردم که از شیرینی های زندگیم کم شده بود،یک ثانیه نمیگذشت که یادم میرفت چقدر بزرگی و کریم.همیشه صدات کردم و همیشه جوابمو دادی ازت خواستمو بهم دادی من اما اونقدر توی کارهای خودم غرق بودم که نخواستم بشنوم نخواستم بفهمم .من همیشه اشتباه کردم تو اما هیچوقت اشتباهاتم رو به رخم نکشیدی ..حسودیم میشد وقتی کسی میگفت خدا رو حس کردم امروز اما فهمیدم منم لمست کردم احساست کردم وجودتو بزرگی تو کریمی تو ...توهمیشه بودی همه جا ...ببخش که اونقدر کوچیکم که بزرگیتو ندیدم ...ببخش ...تنها ببخش.نازنین خدای من بگذار پربگیرم زیر ردای مهربانیت اگر هنوز قبولم داری به بندگی ات            شبنم سمیعی-١٢:۵٣ نیمه شب خرداد٨٩





کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی