!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳

آمدم تهران.

این شهر حتی با زرق و برق اش .مثل پولک های لباس عروسکی که چشم هایش خالی ست.حالم را بهتر می کند.دیروز توی جاده به خیلی چیزها فکر کردم.به عشق تو که صبر را به من آموخت.به من قدرت و غرور داد.و هنوز هم عشق توست که مرا شجاع تر میکند تا برای لحظه لحظه زندگیم بجنگم.و مرا هول میدهد به جلو.به آینده.به تلاش .به انسانی در جستجوی معنای ویکتور فرانکل که اینروزهایم را پر کرده.








نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳

این ها را می نویسم اینجا.که یادم بماند.که شاید بقول لونا شاد دیگر هرگز فرصت نشود بنویسم.من درباره ی اینده زیادی رویایی فکر میکنم.شبها توی دفتر سر رسد برای خودم یک برنامه ی عالی می نویسم.و زیر پلک هایم انگار ستاره ها آرام و قرارِ خوابیدن ندارند.ستاره ها.آرزوها.زندگی ایده آلی که پُرم می کند.هنر درمانگر شدن.کمک کردن به بیماران روحی و جسمی و کودکان مبتلا به معلولیت ذهنی از راه هنر.چه کاری برای من بهتر از این.که با کمک کردن و محبت کردن به دیگران ارام میشوم.و احساس غرور میکنم.یکباره در خیالم همه تابلوهای نقاشی ام به فروش می روند.یکباره خودم را می بینم که با کلی ادم بزرگ در ارتباطم و به کلی ادم زندگی می بخشم.بعد میگویم وای چقدر عالی.چه زندگی پرباری.با خودم میگویم اگر بهم بگویند تا فلان روز مهلت زندگی داری ،چقدر ارزو دارم.ممکن است صبح بلند شوم.تنبلی وترس و خجالت را کنار بگذارم و از چه جاهایی که سر در نیاورم.اما همه ی اینها جایی معنا دارد که جوانیِ من پشت صفحه ی مانیتور حرام نشود.جایی که طعم واقعی شادی و لبخند را بچشم.این خانه سیاه است.قبول کن که سیاه است.و من دیگر از زل زدن به درخت گردویمان با آن تنه ی ستبر و صبوری و سکوت بی پایانش شگفت زده نمی شوم.

انگار توی حباب کوچکی اسیرم و تو فراموش کرده ای کلید را بچرخانی تا صدای جعبه ی موزیک دار و رقص میان این حباب کوچک از نو اغاز شود.بهانه ای دیگر.

 

صدای ناله ی شهوانی ویولن

آن دم که بر پیکر آهنین شهر می پیچد

صدای خاموشیِ عربده های شبانه،در گوشِ آسمانِ تیره ی شب

دستی که گوش ها و چشم ها را از لاجورد پُر میکند

ساعنی برای رقصیدن

چشم در چشمِ خدایان

لحظه ای بی بازگشت

که وحشتِ مرگ؛صدای خنده های بلند من است،در کافه ی شهر

صدا ،صدا،صدای بهم خوردن بالهای پروانه ای بر شیشه ی اتاق

تقلایی میان نور و غبارِ صبح

سکوت

گوشت مثله مثله ی بشر

زیر چرخ دنده های زمان

جنایتی میانِ ملافه های بهم خورده

شبنم-امرداد 93




کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی