!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...


 

نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳

نثارِ ایمانِ رشک برانگیزِ تو

به احترامِ شب ها و روزهای گذشته در ترس و نگرانی عشق و امید

به احترامِ قلب بزرگ و صبورت

و آن تکه پیرهن سیاه که زودتر از من در اغوشت گرفت

برای خانم معظمی عزیزم

 

 

 

 

هربار شعر کوچک من

تعویذِ سرخی  از گلویِ خاموشم  بود

که به بازویت می بستم

در حباب شیشه ای چشمانت مادر

آن دنیای لبریز از ستارگانِ خیس

خوشبخت و سرشار

شبهای بسیار

میان اکلیل و بوسه و رنگ

به انتقامِ خنده هایت ،دلتنگِ خنده هایت

با تک تک سپاهیانِ دشمن رقصیدم

روی چمن های خیس

برشیار گونه ات جای سیلی و بوی خاک

دیوانه ترم میکرد مادر

وقتی ابرها آرزوهامان را با خود می بردند

و دامنت دریای لاجوردی شب بود

چون مرگی خوش

چون خنده با دهانی پر خون.

کنارت ایستادم

تا رنگین کمان

از پشت شانه هایت بیرون بیاید

کنارت ایستادم

وقتی بر پرده های بیمارستان

خورشید را آنگونه بی رحم و بزرگوار

گلدوزی میکردی.

کنارت ایستادم

وقتی میان گرگ و میش صبح

ملافه های سپید

در آسمان تیره ی تهران رقصیدند

و بر تخت

تنها صندوقی از بنفشه های عید

جا مانده بود.

 

 

#

بر شیشه های اشپزخانه

باران است

که می بارد تند و یکریز؛

چون طپش های قلب بیمارت

و انعکاس چشمهای خالی تو در آن

امید کوچکی ست ،که دیوانه ترم میکند مادر.

 

شبنم سمیعی-23 دی ماه 93







 

4 مدال رنگی