!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱

دیشب با تمام وجود آرزو کردم

صبح وقتی بیدار می شم تو بالای سرم باشی و بگی تموم شد شبنم !

تمام این یک سال فقط یه خواب بود.یه شوخی...

اما صبح شد

و...

 

ازتخت به سردخانه از سردخانه به سنگ
از سنگ به خاک
از ما عبور کردی
انگار نه انگار که ما گوشت و استخوان بودیم
نه انگار که دیوار
از ما
عبور کردی
از سرد به سنگ
نتوانستم ببینمت
پشت درها و پارچه های بسته

نگذاشتند ببینمت
تنها بر تخت که بودی می دیدمت
خاموش
دوازده روز خاموش و دور ، دورتر از حالا
که هرگز نخواهمت دید

"منوچهر آتشی"

 

بیا بریم خونه...

:(

 








 

نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ۱۳٩۱

صبح؛ از ریش های نتراشیده ی تو شروع می شود

بر گونه های من

با چمدانی از لباس های کارگری

باز می گردی

و مرا که بی شک

-با پلک های باز-

به خواب رفته ام

می بوسی.





کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی