!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠

دیروز چقدر نزدیک بود

حتی شکلات های خرد شده و درصد تقلبی کنیاک

حتی خنده های تو زیر پتو وقتی بابا جواب آزمایشو می خوند

دیروز چقدر نزدیک بود دیدنت و بی قیدی هایِ من

میل بافتنی...چرخ خیاطی

جاده خمین -اراک

دیروز چقدر همه چیز نزدیک بود...

 

" و تواصوا بالصبر...."

 

 

 

 21 آبان نوشتم: 

پینوشتی برای خودم،برای غمگین ترین ماهیِ سیاهِ کوچولو:

 

درد یعنی به من میگفت نگرانم نباش!

 اونقدر درگیری و مشغله دارم که وقتی برای مریض شدن

و مردن برام نمی مونه...

درد یعنی بغض عقیم من و برف و بارونی که امسال همش

من رو به یاد چیزهایی که ندارم میندازه...

درد یعنی همکلاسیم می گفت میخواد درباره ضخامت خط چشم

و لباس دیشبش توی مهمونی حرف بزنه و من دلم میخواست

شازده کوچولو رو باز کنم و برسم به اونجا که میگه وقتی 

گذاشتی اهلی ات کنند باید خیلی چیزها را تحمل کنی...حتی اگر

گریه ات بگیرد !

درد یعنی گوشیِ سیاهی که همیشه بهم چسبیده...

درد یعنی تموم خیابان شریعتی رو با شنل و شال مشکی

طی کردن و حس بی وزنی درست وسط چهار راه ...

وقتی کسی مدام در سرت شیون می کشد... والتماس... والتماس...

فقط یه دقیقه ! فقط یه بار ! فقط یه نفس...فقط...

درد یعنی به من میگه تو خوشی زدی زیر دلت نمیدونی چکار کنی!!

درد یعنی شبنمی که "چشمهایشِ بزرگ علوی" را میخواند و

به تو فکر میکند کنج آن اتاقکِ سرد...

درد یعنی شبنمی که هروقت فکر میکنه باید واسه غمگینی

هاش یه شعر تازه بنویسه حس میکنه حتی شعر هم چقدر پیش

زخمهاش حقیره...

درد یعنی تهران لعنتی و تنها سوغاتی که واسمون فرستاد یه

بدنِ سردِ سردِ سرد....

درد یعنی توی خوابِ من تولدت رو جشن بگیری و برقصی و توی

بیداری ،من سرگیجه بگیرم از پارچه های سیاهِ روی دیوار و اسمی که ....

 

نمیخوام !!!

نمیخوام حتی کسی بهم بگه حالمو میفهمه...بگه درکم میکنه...

نمیخوام !!!

به قول الی "نمیخوام تمام این زخم و دردها رو کسی تجربه کنه..."

نمیخوام این خلا بزرگ رو کسی کام بگیره...

آدمها نمیتونن همدیگرو درک کنن،به قول آنه حتی اگه بخوان...

اینا رو نوشتم که بگم ؛ "رضا قاسمی " میگفت

اگه درموندگیتو با تمام وجود منتقل کنی

یک نفر به دادت میرسه...بالاخره یه نفر....

اینا رو نوشتم که بگم

دیگر هیچ چیز آرامم نمی کند...

 

و این آخرِ آخر اینکه :

هیچ چیز با وقارتر از آخرین لحظات زندگی یک انسان نیست... خوب تماشا کن...


حتی نمی‌دونم چند وقته که رفته. از خواب بیدار میشم

و می‌بینم روی تخت نیست، شاید رفته دستشویی

یا چه‌می‌دونم؟... اما یه جورایی می‌دونم که دیگه برنمی‌گرده.

اگه فقط برمی‌گشتم و جای اون رو روی تخت لمس می‌کردم

می‌فهمیدم که سرده... اما نمی‌تونم. می‌دونم که از دستش

دادم. اما دیگه نمی‌خوام از خواب بیدار شم و فکر کنم اون هنوز

اینجاست. من اینجا تکیه دادم بدون اینکه بدونم چند وقته که

تنهام. پس چطور... چطور میتونم درمان بشم؟ چطور میتونم

درمان شم بدون اینکه بتونم زمان رو حس کنم؟؟

 

 ×Christopher Nolan

حکایت بعضی آدما خیلی تلخه

عزیز من !

چرا وقتی متن رو نخوندی کامنت میذاری

شعر قسنگی بود !!؟

چرا میگی وای چه داستان هیجان انگیزی؟؟!!

من حالم بده رفیق،تو این مار گزنده رو هی نکش به قلبم!

 

 

((و ممنون از پیام های تسلیتی که به خاطر حال روحی

نامناسبم جواب داده نشد....))

 

 







 

4 مدال رنگی