!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

میشه این بار شما برام حرف بزنید؟؟

این هففته شما وبلاگمو به روز کنید؟؟؟

میشه این بار من ننویسم ؟؟

از هرچی فکر میکنید بیخ گلوتون مونده و رهاتون نمیکنه !

از هرچی که میدونید گفتنش حتی چیزیو عوض نمیکنه !

این یه پیشنهاده

اینروزا اونقدر حرفامو نگه داشتم و نگفتم که تازه فهمیدم یه شنونده خوب
حتی ساکت،حتی ناتوان چقدر خوبه !

دوستدارم این بار بشنوم...

این یه دستور نیست !

فقط یه خواسته است از کسی که خودشم بدجور محتاج یه شنونده است که بی
قضاوت های نادرست به حرفاش گوش بده...

اگه فکر میکنید میشه که بشه !

کامنت دونی بازه...

گوش های من هم...

بقول ویولت :بگو! دارمت....

 

((شنیده‌ام که سگ به آدم نشسته کاری ندارد. پس زانو میزنم

مقابل او و بی‌اختیار شروع میکنم حرف زدن و حسرت میخورم به

آرامش آن سگ که چنان آرام پوزه‌اش را لای دستها و تنش را رها

کرده روی خاک خنک سایه بعد از ظهر و آن جور به من نگاه میکند...

چه قدر دلم میخواهد جای تو باشم. ببین چه قدر بی‌غم و غصه

داری نگاهم میکنی؟ اصلآدلواپس هیچ چیز نیستی تو، اما من

دلواپس همه چیز هستم. همیشه دلواپسم...


همین که فکر میکنم، همین که فکر میکنم دیروز چه بود و چه

جور بود، امروز چه جور است، و فردا چه جور خواهد

بود.......همین که فکر میکنم به عذاب‌های دنیا و آخرت،


دلم میخواهد سگ می بودم و می پرسیدم چرا به دنیا آمدم؟


این حرف کفر نیست؟...این هم باید گناه باشد...سوال کفر است.))



روزگار سپری شده مردم سالخورده / محمود دولت آبادی








نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

یه عطره محو که تمومِ خونه رو تیکه تیکه می بوسه

و نگرانی برایِ آلرژی ای که فرصتِ خوب گریه کردن رو از من و مامان و تو میگیره...

امروز عصر به این فکر کردم که مگر اون بُرشِ کوچیک از کیک،که روی سفیدیِ بشقاب شکلِ مردابِ گوگوش رو داشت مگه سهمِ تو نبود؟؟

پس چرا پسِش دادم به سردردی که همیشه توی زرد ترین چینِ دامنم بهم پشتِ پا میزنه...هان؟؟!

مگه لمسِ اشکهای یه مرد چقدر میتونه دردناک باشه؟

حتی صورتش وقتی سرخِ سرخ آه میکشه...

حتی دستمال مچاله ای که برداشتِ آزادِ من از تمام مجلس های ختم و سوم و چهلم شده ..

وقتی بعد از اینهمه روز...

هنوز..اون خیابونِ بلند کنجِ تنهایی های یه دخترک رو پرت میکنه تو صورتم...

من تو اون خیابونِ بلند حقارت رو حس میکنم مرد...

و نبودن و نبودن و نبودن که زیباترین و زجه آور ترین قسمتِ این کاجِ زرد شده...

مگر چقدر باید تاوان داد؟ برای دونستن؟ برای فهمیدن؟

برای سری که نیمه  شب ها روی شونه ام سنگینی میکنه...

برای عکسای محوی که توی یه باکسِ بزرگ از بتادین گم میشه...

همیشه همین جوری بوده عزیزم !

 همیشه آدما از ناتوانی سکوت میکنن...

از ناتوانی باهات قهر میکنن...

از ناتوانی ازت دووور میشن..

اونقدر که باید با هندزفری تو گوشت ساعت 5 صبح تکرار کنی:

 

تحمل کن عزیزِ دل شکسته

تحمل کن به پایِ شمعِ خاموش

تحمل کن کنارِ گریه ی من

به یادِ دلخوشی هایِ فراموش....

 

بعد اینجوری میشه که به سرت میزنه برایِ نویسنده ی کتابِ "چاهِ بابل" پیام بذاری...

-"ساعتِ 5 صبح به وقت ایران "

شاید که نه حتما غریبانه ترین جمله ای میتونه باشه که برایِ ساموئل و آناهیتا و این نویسنده ی عزیز بنویسی و ...

 واین مردِ بزرگ بهت بگه:

"مراقبِ خودت باش دختر خوب! همنوایی شبانه بد دردیه !"

و تو...

و تو...

و تو...

حس کنی چقدر نزدیکی به دختری که حتی اسمش...جنسیتش...راه رفتنش...غمگین بودنش...خندیدنش...و حتی شکستنش ...

پشت گوشیِ تلفن  از هق هق به سکسکه میفته !

 و  تصور کن حال کسی که آنطرفِ خط بود....

 

و این شعر

برایِ ناتانائیل (آزاده رضایی)

و انتظارِ غریبی که همیشه پیشِ رو دارد...

 

 

شب از زایمانِ گرگها سرمست

فلس هایِ داغِ تنت را برگشت می زند

آن دم؛

که دکمه هایِ سراسر حسرتم

به بارانی از برگ جا می افتند

و امنِ صدای کودکانه ات

آخرین گوشواره ی

این مرغِ سراسر دریا می شود...

 

نیمه است !

صبورِ کاج هایِ باران خورده !

نیمه است !

و شب در بامِ خانه ی ما؛

مادرانه انار قسمت میکند...

 

تا آخرین تارِ موی بلوندت

عروسِ چشمانِ بندری ام باشد...

 

حالا نوبت توست؛

که چشم بگذاری از این پاییزِ عریان*

که باداباده هرچه بوسه در من

از تو جام می کوبد...

 

"شبنم سمیعی-4 مهر- "

 

 

پ.ن:

حمیده هاشمی را خیلی وقت است می شناسم

از وبلاگی با تیترِ "شاید بارون بباره"

از شبی که تمام تسبیح های خانه را برای دوباره بودنِ من جمع کرد

از ترانه هایی که همیشه بوی مردی را میداد با سیگار وینستُن در کنارِ شومینه

و بوی زنی که خاکستر سیگار را می بوسید و ترانه می نوشت...

دختری که با تمام زخمهایش بیرحمانه می خندید !

حمیده را آنقدر می شناسم که بگویم در این چندسال خودش؛ خودش را ساخته

نه حمایت کسی پشت سرش بوده و نه...

حالا یکی از ترانه های خوبش به دست اجرا در آمده

دوست دارم گوش کنید و بقول مهدی موسوی حتی اگر دوست ندارید

به هنرمندش احترام بگذارید !

همین ! این هم آدرس وبلاگ حمیده :

www.15sep.blogfa.com

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

 

این داستانِ کاملا واقعی تقدیم می شود

به اس ام اسی که ساعت 12 شبِ تیرماهِ 1389

به مقصدی فرستاده شد که اولین ایستگاه از جاده ای بود

که نتوانستم تویش با سرعت ثابت برانم...

و گارد ریل ها...وگارد ریل ها...و گارد ریل ها...

 

 

گاهی ترجیح میدهم لبخند بزنم!

لبخند بزنم و بگذارم پلک هایم روی هم لَم بدهند

لبخند بزنم تا آن سوزش عجیب تهِ گلویم قرقره نشود

تا  یادم نیاید روزهای آلبالویی!

 "خنده هایِ همیشه از سرِ غم"!

 دست های خیس و عرق کرده!

یادم نیاید پله هایی که نفس نفس زنان دوتا یکی می شد

یادم نیاد قرص های قرمزی  که در جیب کوله پشتیِ غمگینم قایم می کردم....

یادم نیاید نگاه های یواشکی از لای درِ کتابخانه....

یادم نیاید چطور از درد و غم برایت عزیز شدم...

گاهی دلم خیلی چیزها میخواهد!

خیلی چیزها که نبودنشان عادت نمی شود

روزمره نمی شود

خوابِ دمِ عصر نمی شود

گاهی دلم اما؛

زیادی می بخشد

زیادی کوتاه می آید

زیادی دوست می دارد...

زیادی! زیادی!!

اما هرچه لبخند بزنی

هرچه هندزفری را توی گوش ات محکم تر کنی

هرچه عکس صفحه موبایلت را عوض کنی

هرچی بیراهه بروی

باز یک چیزی آن تهِ ته نمی تواند خودش را گول بزند

نمی تواند خاطرات خیالی را برای خودش بلند بلند تعریف نکند

نمی تواند وقتی نگاههای پرسش گر و خنده های موذی را می بیند

سرش را پایین نیندازد و مثل یک تکه کاغذ مچاله

در مسیر جوی آب کوچه نیفتد...

حالا دوباره پاییز است و عبور سریع من از جلوی آینه

دوباره پاییز است و دیگر خبری از آن قایم باشک ها نیست

حالا دیگر دقیقه ها را سانت نمیرنم به خیال شنیدن و دیدنت....

حالا فقط...فقط...فقط

یک شبنم مانده،با کلی گیجی و وهم،با کلی حسِ برگشتن

که هنوز هم

هنوز هم

هنوز هم

با تمام پس زدن ها

با همان دو چشمی که موقع هق هق و قهقهه یکسان می بیند

یا شاید ترجیح میدهد فقط ببیند...

با همان دلواپسی ها و نگرانی ها

حاضر است دوباره برگردد،برگردد و تمام شهر را دنبال کفش های زنانه ی تو بگردد

حاضر است قول بدهد فقط و فقط برایت بخندد

از ته دل بخندد،قول بدهد سرش را لای دست هایش ندزدد...

قول بدهد بخندد ؛

حتی اگر یک چیزی

یک چیزی

یک چیزی مثل خون

ته گلویش را بسوزاند...

 

 

و یک شعرِ نسبتا قدیمی که پیش از این در سایت طغیان هم منتشر شده بود برای اینروزهایِ خودم...و خودم و خودم...

 

 

شیشه های بلندِ آی سی یو

و "تا" خوردنِ هق هق

در فاصله ی سردِ صندلی ها....

رنگواره های درد

           بر صورتِ سیلی خورده ی ملافه ها...

 

ونبضِ تو در آستانه ی تحملِ خاک...

چنگ مزن!

        چنگ مزن!

             بر ته سیگاری که در تنم جا مانده....

این رسمِ تقدسِ عقربه هاست....

 

"شبنم سمیعی"

 

 

 و این آخرِ آخر اگر اشکالی ندارد یک دقیقه سکوت به نامِ نهال...

 

 

 






کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی