!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠








نویسنده : شبنم ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ۱۳٩٠

در این چند هفته اتفاقاتی افتاد که خیلی زیاد به این جمله ی

 <<مریمِ عزیز>> فکر کنم:

 "- از عمد برای هم نمی نویسیم یا این که دیگر حرف نگفته ایی

 نداریم برای هم؟؟!"

محمدرضا صحیفی (نقاش)

 

و این شعر را تقدیم می کنم به "محمدرضا صحیفی عزیزم"

و اینهمه روزی که دلم برایش تنگ شده...

کاش بداند هنوز کسی در فکرِ او نقاشی می کشد و شعر می نویسد...

حتی اگر در سکوت و انزوا دخترانِ تابلوهایش را به بلوغ برساند...

 

 

غسل تعمید می دهی مرگ را؛

که چایِ تلخِ فراموشی ست...

و دورتر از 
اثر انگشتِ یک نامه ی قدیمی

تمامِ رنگ را؛

به دنبالِ رقصی مقدس زیر و رو می کنی...

نه که خواب،سکرِ محالی باشد،نه !

که انحنایِ پیپِ تو

در زهدانِ شب جای نمی گیرد...

حتی اگر تمامِ شهر

قتلِ عامِ خسرو و شیرین باشد

باز؛ این قطب نمایِ زانوانِ توست

که ریشه می دواند

در این جزیره ی نَظَر کرده

 

شانه هایت هنوز؛ می پرد گاهی

مثل پلکِ چشمِ من...

و این بار، اگر هیچ بزرگراهی بند نیاید

کسی برای همیشه

در توتونِ تو جا می ماند...

 

"شبنم سمیعی-شهریور90"

 

 

 

دوستانی که از شنبه های پیش عقب ماندند پیشنهاد میکنم

حتما سری به پست های قبلی بزنند.چرا که شدیدا مشتاقِ

نظراتتون هستم!

 

و در آخر:




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠

یکم:

"فکر می کنیدکه نوازش آدم هارو به هم نزدیک می کنه؟

نه..آدم هارو از هم جدا می کنه.نوازش کلافه می کنه..اعصاب

خورد کنه.فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود می آد..در

پس هر نوازشی دردی هست..درد این که نمیشه واقعا به هم رسید..."

 

 

قرص هایم را

در بستری از ستاره ها می خوابانم

که جا بمانم

در گیره هایی که عطر تنت را

از نبضِ شقیقه هایِ وُدکا خورده می نوشند...

تو گنگِ ترن ها و قهوه هایِ لب زده ی کافه؛

و
من

زیرِ فشارِ کشفِ سرنگ ها

                     و رنگِ خال خورده ی دستانم...

.

.

.

بیخیال
!

بیخیال
مردِ شرقیِ من !!

صدایِ پیش شماره هایِ انتظار

خیالِ در آمدن ندارد انگار...

 

"شبنم
سمیعی-10تیر90"

 

 

دوم:

“ما نسلی بودیم آرمان‌خواه. به رستگاری اعتقاد داشتیم. هیچ

تأسفی ندارم، از نگاهِ خالیِ نوجوانانِ فارغ از کابوس و رؤیا حیرت

 می‌کنم. تا این درجه وابستگی به مادیت، اگر هم نشانه‌ی عقل

معیشت باشد، باز حاکی از زوال است.

ما واژه‌های مقدس داشتیم: آزادی، وطن، عدالت، فرهنگ،زیبایی

 و تجلی. تکان هر برگ بر شاخه، معنای نهفته‌ای داشت.

از خودم چه بگویم؟ بگذارید زمان قضاوت کند. در گردونه‌ی

سوگ‌های طنز‌آمیز زندگی، رسیده‌ام تا اینجا، به انتظار شوخی

 هایی که در راه هستند با بود و نبودِ انسان.

متحد نیستیم. اگر حرمت‌گذار یکدیگر باشیم، می‌توانیم جهانی شویم..."

 

 

سوم:

و شعر جدیدم را که خودم شخصا خیلی خیلی دوستش
دارم را میتوانید در سایت ادبی طغیان بخوانید :

www.toghyan.com

 

مثل همیشه منتظر نقد و لنگه دمپایی های عزیز
هستم
♥♥♥

بدون شرح!

در این پست:

1. نوای اسرارآمیز / اریک امانوئل اشمیت

2.غزاله علیزاده

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠

بالاتر از سیاهی سکوت است

راست میگفتی؛

خواب هایِ من همیشه زودتر از آنکه بخواهم ببینم شان تعبیر شده اند

 خیلی زودتر از دید زدنِ تو از لابلایِ نرده های نارنجی...

و حالا تو در خوابِ من کودکت را خواب میکنی!!

معادله ی مجهولی ست ! که تو فرضا" بچه دار شده باشی و فرضا" در

خواب من کودکت را با یک جغجغه خواب کنی و من آنطرف معادله هی از

خودم جذر بگیرم...هی جذر بگیرم..و باز دلم بخواهد مثل آن 5 عصرِ پر

تشنج توی خیابان شریعتی راه بروم و پچ پچ گنجشک ها خسته ام

کند..خسته...

میدانی خسته از آن واژه هایی ست که هیچوقت معنی نمیشود...

یعنی باید تجربه اش نکنی تا بفهمی اش!

یک چیزی مثل انگشت های بی جانِ من...

مثل اینروزها که از همیشه خالی ترم...

خالی، خالی ،خالی از جنونِ آینه ها..

و هی دلم برایِ برگشتن ضعف میرود...

و زل میزنم به لاکِ قرمزِ ناخن هایم...

به اینکه این روزها چقدر بی تفاوت شده ام...شادی ،غم ،آمدنت،عطر

 تنت،رنگِ روشنِ چشمانت،راه رفتنت،روی صندلی های موریانه خورده

 نشستن ات و حالا نبودنت...

 

((یکشنبه 6 شهریور تو چهل ساله شدی...

و غم هایِ من به اندازه ی هزار سالِ نوری غربت در این شهر 

بیشتر و بیشتر...))

 

با شاملو لب هایِ بی رنگم به لرزش می افتد:

 

"که اینک

زایشِ من

از پسِ دردی چهل ساله

در نگرانی این نیمروز تفته

در دامانِ تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است

در نگرانی این لحظه یٲس

           که سایه ها دراز میشوند

و شب با قدم های کوتاه

                دره
                    را می انبارد...

ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و بخشش نبود

که این همه پیروزی حسرت است،

باز آمدنِ همه بینایی هاست

به هنگامی که

                
آفتاب

سفر را

        جاودانه

                  بار بسته است... "

 

و چقدر من از نگاههای تو خودم را میان دو لحظه از تردید و یقین جا
گذاشتم...و چقدر...نه ! نه !!

میدانی این روزها هیچ شعری احساسم را قلقلک نمیدهد...هیچ جمله

ای حالتِ صورتم را عوض نمیکند...حتی اگر توی دلشان به من فحش

 بدهند...حتی اگر بایستی جلویم...زل بزنی توی چشمهایم و سرم داد

 بکشی! بازهم شاید تنها چیزی که نصیبت شود دستی باشد که

انحنای چانه و گونه ام را پر میکند...انگار آنقدر به قول آنالی در این

"انجمادِ مبهم و گنگ" اسیر شده ام...

که باید یک نفر شانه هایم را بگیرد و محکم تکانم بدهد ! خیلی محکم !!

"فقط تکان بده محکم تر..."

 

وشعری که شاید مثلِ دلسترِ کلاسیک تو را در لحظه مسخ کند !!

 

به سلامتیِ تخمِ عقاب

شمعی تازه و

               داغیِ رگهایم...

شاید؛ حشوی بی انتها

                   که می ترسد
از چوپانِ بی گلّه...

دروغ هامان را فوت کن روی آب

که گریه می کند دستی:

لایِ دندان هایم

پر از آل بالو هایِ یخ زده...

 

*

تورِ سیاهم شبی

کبریت در خون کشید

و شعری؛خالی از واژه...

مچِ دستانم را

به خوابِ دم عصر عادت داد... 

 

"شبنم سمیعی-امرداد 90"

عصیان

Photo by:shabnam samiei

 

(اگر این پست را خواندید؛ حالا مرا تصور کنید با حال خیلی خیلی بدی

که اینروزها داشتم/دارم/خواهم داشت...و هیچکس نفهمید ! یعنی لازم

نیست بفهمد ! ما آدمها فکر می کنیم تنها چیزی که باید جدی اش

بگیریم مرگ است !)

 

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠

نه آبی، نه
شرابی

دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود

و تماشای غروب از پنجره نیز

تو با خورشید زندگی می‌کنی

من با ماه

در ما ولی فقط یک عشق زنده است



برای من، دوستی وفادار و ظریف

برای تو دختری سرزنده و شاد

اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم

توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای

دیدارها کوتاه و دیر به دیر



در شعر من فقط صدای توست که میخواند

در شعر تو روح من است که سرگردان است

آتشی برپاست که نه فراموشی

و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود

وای کاش می‌دانستی در این لحظه

لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست
دارم...*



..." برایم مشکل است از بیماریم حرف بزنم. حس می کنم
عمیقا در من جا گرفته است. مثلا اغلب اول شخص مفرد را در حرف زدنم بسیار زیاد به کار میبرم. جملاتم را اینطور شروع می کنم: من معتقدم که...در صورتی که یک مرد سالم می گوید: اعتقاد بر این است که...از طرف دیگر دوست ندارم که به من دست بزنند و این نشانه بسیار خطرناکیست...برایم اتفاق افتاده است که فکر کنم با لبخند زدن به کسی او را انتخاب کرده ام. خواسته ام که فقط او شاهد محبت من باشد. فرد سالم به همه بخند می زند. در دشت اغلب راههای خلوت و کم سرو صداتر را انتخاب میکنم. فرد سالم در جستجوی سر و صدا و تحرک است. وقتی عده ای یک نفر را در دشت کتک می زنند غریزه ام به من حکم میکند که به کمک کسی بروم که در وضعیت ضعیف تری قرار گرفته است. فرد سالم همواره به اکثریت می پیوندد...*"

 

و این شعر که سعی میکند سرسره ی نارنجی و کوتاهِ پارک را
فراموش کند !

 

نگران؟!

نه ... نمی شوم از بویِ ادکلن پیر مرد

حتی از نفست

که بالا می رود از تعفّن و "نا"

خیابان تیربارش را برداشته و تو

 پرچم میزنی

در موهایِ شرابیِ زنان شهر...

دور می شوم

نزدیک می شوی...

انگار دکمه ی پیراهنت

سالهاست عطسه می کند...

لب کج نمی کنم

نظربند لایِ کتاب نگذار

من فقط خواب یک باجه ی تلفن دیدم...

 

"شبنم سمیعی-2 امرداد 90"

حیاط خانه ی ما تنهاست !

PHOTO BY:SHABNAM SAMIEI

 

در این پست :

1. آنا آخماتووا

2.میرا /کریستوفر فرانک

اگر هنوز پست قبل را نخوانده اید
پیشنهاد میکنم ماوس را پایین بکشید و بخوانید

و اینکه بازم فکر میکنم باید یگم که این وبلاگ هر هفته شنبه
ها به روز می شود !!

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠

مامان تو یخچال نیست

تو قفسه ها نیست

تو سطل آشغال نیست !

مامان زیرِ میز نبود

پشت مبل نبود !

تو جیب کتت نبود...

تو جیبِ کتت این کاغذه بود...*

 

چرا همه اش از مسیرهای کج؟ پر از پیچ و سربالا؟ نفس گیر...نفس

بر...چرا همه اش از مسیرهای نشد؟ نخواهد شد...مسیرهای ناتوان از

 شدن...مسیرهای نرسیدن؟ چرا؟ شاید میترسم...شاید میترسم؟ شاید

 خوشم به همین رفتن؟ چقدر بدم می آید از تهِ هرچیز؛از انتها...از آخر،از

ایستادن در لبه ی فساد؛مثل میوه ای در انتهایِ تابستان...مثل ایستگاه

آخر اتوبوس؛یا قطار؛اینجا یا هرکجا.

مثل این ریه ها و قلب که ایستاده اند در لبه ی فساد. و من ناتوان از

مهار کردنِ وضع...سیگار را شروع کرده ام دوباره از ده روز پیش...روز اول

 سه تا،بعد پنج تا،بعد شش تا. روز بعد باقیمانده ی پاکت را کشیدم و

شرمنده شدم از شکستِ خویش.حالا باز روز از نو ترکِ سیگار از نو.

 همه ی هستی ام دردآلودِ همین مسائل کوچک است؛چیزهایی که هر

 آدمی باید به سادگی از پسِ شان بربیاید.سهم نداند انگار لمحه ای

آسایش؛مگر به خواب یا به عالمِ مرگ.عشق هم سهمش برای ما

شناست میانِ ماهیانِ تاریکِ اعماق؛به ساعاتی که دریا هیچ نیست مگر

همه هولِ هستی !!

 

و شعر که گاهی چندان هم که می
گویند ؛محکومِ سر به راهی نیست !!

لیوانِ
ترک خورده ات

هنوز
طعمِ انار دارد...

بوی
خون هایی که بند نیامدند

                        و ته مانده ی
سرانگشتانی؛

که نذر
شلیک بودند...

در
تمامِ پرده ها

دو تکه
نان

سوخته
ی خاک و آغشته ی کافور

تاب می
خورند روی صندلی...

تا
گربه ها روی پنجه ی زنانگی بدوند

      بی تو

اینجا

کاش
بدانی؛ موش ها هم در آرامش می میرند...

 

شبنم سمیعی – 16 امرداد 90

 

 و
خبر مهم  اینکه این وبلاگ از این پس هر
هفته شنبه ها به روز می شود

شعرهای زیادی هست که باید برای سلاخی آماده
شوند !!

پس یادتان نرود که اول هفته ها شدیدا منتظرم...

 

گنبدانه هایِ قبیله ی تو خوب میدانند ؛

انحنایی که از خون دانه های زهدانِ من

با خط کشی هایِ خیابان

تن به تن می ریزد...

سالهاست از پسِ این آکواریومِ شفاف

گلویِ کراوات هایِ خوش طعم تو را بریده است !!

در این پست:

1.دیالوگِ فیلم
کاغذ بی خط-ناصر تقوایی

2.رضا قاسمی- وردی که بره ها می خوانند

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی