!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

حالا چند سالی ست به جای اینکه در گرمای سرظهر تابستان که به طرز تهوع آوری از آن نفرت دارم  دمپایی های کوچک و قرمزم را بپوشم و بروم توی کوچه، می نشینم پای کامپیوتر و کتاب ها وآهنگ ها و شعرهایم....،حالا وقتی پرده ی اتاق از سیلی باد می رقصد،دلم می لرزد و بیاد می آورم که چطور دامنم را پای آن درخت شاه  توت پهن می کردم،تا پسر همسایه از آن بالا دانه های سرخ را به دامنم بیندازد...بیاد می آورم که وقتی توت ها روی خاک می افتادند چشمانم چطور پر از اشک می شد و بغض گلویم را می گرفت تا با تمام کودکانه هایم بدوم سمت خانه و هق هق کنان به یکباره تمام دامنم را رها کنم...

بعد،بعد،بعد دلم برای خودم می سوزد ! وفتی با آن پاهای خاکی و زخمی مجبور بودم روزی 3بار لباس هایم را عوض کنم! و چقدر از خودم خجالت می کشیدم !

وقتی از فرت تنهایی مجبور بودم سر ظهر خواب همسایه ها را بهم بزنم تا بچه هایشان با ناز و کرشمه ی شاهزاده گونه ای! تن به بازی کردن با من بدهند...دلم می سوزد برای خودم که برای اینکه دل دختر همسایه نشکند پایم را از عمد میگذاشتم روی خط کشی های لی لی بازی که او با خوشحالی و غرور بگوید :دیدی باختی !! بیا اینور!

و حالا هنوز هم که هنوز است توی زندگی واقعی که کم از بازی ندارد  و شده ام مهره ی شطرنج اش ! خیلی وقت ها از عمد پایم را روی خیلی خط کشی ها میگذارم تا ببازم ! تا ببازم و با خوشحالی و غرور بگویند:دیدی باخت !!

حالا روزها از آنوقت ها می گذرد،از آن روز که همراه بابا،با خوشحالی دوچرخه ی قرمزم را با آن چرخ های کوچک کمکی این طرف و آنطرف می کردم و تا مدت ها دلم نمی خواست چرخ های کمکی اش را در بیاورم....همانطور که حالا دلم نمیخواست به یکباره بی تو در این هبوط جا بمانم...بی هیچ گهواره امنی...بی هیچ نیمه شب های تا سحر شعر گفتن و دیوانه وار عاشق بودنی...دلم نمیخواست...دلم قرار ندشت/ قرار ندارد،وقتی مثل ماهی روی خاک بال بال میزنم ...

 

مرگ در رگهای تو چون خفاشی معلق بود  و من بی خبر از همه جا موهایم را روی گل های ریزِ دامن ات رها میکردم،آخر من که یادم نمیرود وقتی دست و پایت را مثل یک نعش سر بریده گرفته بودند و از پله ها تو را پایین می آورند ...وقتی با آن جوراب شلواری صورتی خودت را مثل یک طفل به دستشان سپرده بودی تا پای نارس و افلیجت را از یاد ببری...تو که پر از خلخال بودی بگو...به من بگو چرا به یکباره مرا در زیرزمین نمور و پر از بغض و تنهایی رها کردی؟؟ بوی نفت را دوستدارم اما نه بی تو،اینجا، زیر تیرچوبی های موریانه خورده ...مادربزرگ برایت نذر کرده بود...که خوب بمانی! که مرا خیره خیره نگاه نکنی و به به یکباره لب های پر شتابت خالی از سمفونی پرواز نشود و حنجره ات کم بیاورد...

مادربزرگ نذر کرده بود اما پارچ آبی که داشتم از آنسوی دالان برایت می آوردم به یکباره از دستم رها شد و شکست...شکست عزیزم ! میدانی شکستن یعنی چه ؟؟ یعنی هیچکدام از آن شعله زردها و آش هایی که نذر خوب ماندن تو بودند سر سوزنی اثر نداشتند...

وای،وای،وای...که باید پرده ها را کنار بزنم و سرم تیر بکشد از بوی کاهگلی های نم خورده...از آن شبِ لعنتی و گریه های بی بهانه ی چندر روز قبلش...از مشت هایی که به آمبولانس کوبیده می شد...از صدای قرآنی که با نگاه خیره ی "م" به حیاط داشت مغزم را منفجر می کرد...

از دستمال کاغذی های رنگی که روی قالی ها پخش شده بودند...از چیزی که اوج منگی در گوشم سوت می کشید...

 

و حالا پس از آنهمه هنوز سر انگشتانِ تو بهار نارنجِ خوابهای من است ،آن لحظه که می لغزدو می تراود از عشق،آن دم که خیابان های بارانی شهر از جیرو جیر چرخ های ویلچرت به سرفه می افتند...من از شمعدانی ها و پیچک ها برایت شناور می مانم در حوضِ کوچکِ خانه ..چونان سرگیجه های مستی ...بالا و پایین می روم از حجم نداشتن،و پلک هایم به بیهوشی میکشند...موهایم را که بافه ای میکنی از سکرِ دردهایِ آماس بسته ،در تردید بود و نبود به عصیان میکشم تمامِ ناتمام ِتشنج هایم را..."و به یکباره به جای خون خاطراتی تبدار در رگ هایم می چرخند!"     شبنم-خرداد90                                                                                                                                                                      




کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته و کلمات کلیدی :نوشته ادبی




نویسنده : شبنم ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٠

مستان هراسیدند

و هشیاران سفر کردند

بیم عقوبت با غمِ غربت مقابل شد..*

 

یک جا خوانده بودم که جلال آل احمد پس از مرگ نیما می نویسد

این آخری ها چهره ی نیما خیلی آرام بود و فریادش را تنها می شد در شعرهایش شنید...حالا خیلی وقت است که سر داغ و بزرگ نیما روی پای عالیه نیست.خیلی وقت است که جلال و سیمین...

اما کاش هنوز یک نفر مثل جلال آل احمد باشد که بتواند فریاد مرا در شعرهایم بشنود...

 

رنگ پریده

به دستانِ تو می بازم

        هوهویی که به رقص است

                            میانِ سماعِ دودکش ها...

وقتی دوان

در کمرگاهِ شالِ مشکیم

روی جاکلیدی

                گم می شوم

اینروزها نورگیر

تنها لای قهوه ی اسپرسو مرگ می خوابد

 

مراقبِ فرهادم باش

وقتی کبود برمی گردد از دریا....

"شبنم سمیعی فرودین1390"

 

هر شب عینکم رو که بر میدارم توی آینه به خودم نگاه می کنم،به پای چشمام دست می کشم و سعی می کنم اینهمه خستگی رو توی پوست ورم کرده ام جا بدم.

سعی می کنم کِشی که از لای موهام در میارم رو با همه ی تردیدها و افکارِ سرکشم قسمت کنم.عادت کردم،عادت کردی،عادت کردیم ! به پاک کردنِ همیشگیِ صورت مساله؛ به فرار از دود سنگین سیگار وقتی از بی خواب ترین شب ها بر می گردیم...

شهوت سکرآوری که روی سرامیک های شَتَک خورده از اشک و خون لحظه لحظه، مثل یه بره جون داد، فقط خواست با چشمای نیمه بازش یه رسالت رو تموم کنه:

کسی نیست

کسی نبوده

کسی نمی آید

من این را از مویه های مادرم آموختم*

 

 واین شعر که یادآور آدمهایی ست که عقب عقب راه می روند!

 

مادری دیدم

فرزند بسته بر کمر

عطر بنزین گدایی وُ لایه لایه های غروب را

در دستانِ یک بلیط گره می زد...

استمرار بر ماضیِ این خطوطِ بریده از هم

پاره پاره

         و تن سوخته

دندان هایش را بر لذت یک شکلات می فشرد

تا راهروهای پر از جیغ و عربده

محتاج لکه ای خون باشند وُ قطره ای لباس سفید !

نوری از رخوت مهتابی ها

بنگ بوسه می زد شقیقه های مرا...

 

بگذار این رقص

در رژهای براق و شکسته بی پایان شود

این رقص

این خواب

این تنِ عرق کرده از حجمِ سکوت...

 

"شبنم سمیعی-18اردیبهشت1390"

 

پ.ن1: وقتی گذاشتی یک نفر اهلی ات کند یعنی باید خیلی چیزها را قبول کنی

حتی اگر گریه ات بگیرد...

 

در این پست:

1.نادر نادرپور

2.سید علی صالحی

3.شازده کوچولو

 

 

 




کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :شعر



 

4 مدال رنگی