!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠



چنان تنهاییِ وحشتناکی احساس می کردم که خیالِ خودکشی به سرم زد؛ تنها چیزی که جلویم را گرفت  این بود که من در مرگ  تنهاتر از زندگی خواهم بود...

"ژان پل سارتر"

 

 پنجم بهمن که بیاید شانزده ساله می شوم

این شعر را که خیلی دوستش دارم تقدیم می کنم به تمام روزهایی که ناخواسته بزرگ شدم...به تمام روزهایی که تمام تن و روحم زخمی بود از سیگارهایی که مدتهاست خاکستر شده اند...

اما ته مانده هایشان تمام نمی شود...

 

پدر !

بگذار ساعتی بگذرد از شب

از چراغ هایِ خانه همسایه ؛

که تا زایمانِ خون

در صدفهای پیکرِ بیمارِ مادر روشن اند...

بگذار ساعتی

از کوکِ نفس گیرِ مرگ

 در قاب هایِ شامِ آخرِ افیون ...

 

آه پدر !

به کوتاهیِ دستانم

با آن همه کابوس که در پستان هایِ روشن صبح

مایه می بندد؛ نگاه کن !

به غربتمان در صفر و یک بار ؛

بوته هایِ جاده ی "دیری" را آتش زدن...

به عکس هایت

که شبیه تو نیستند

که شبیه هیچکس نیستند...

به عکس هایمان که شبیهِ پیله های هیچ کتابی

در سرنگ های خالی از هوای ناصرخسرو نیست !

به پلنگ های دل زِ آهو بریده ات نگاه کن

وقتی که ساعت ها از شب گذشته است

و آفتابِ خائنِ این سالیانِ وحش؛

پوسته ی عصیانشان را

آرام

آرام

آرام

نرم می کند؛

تا درونِ قفس های بی دیوار خوابشان ببرد !

به ایستادن من

خیره در رگه های نارنجی برف و نور

با دخترکی در آغوشِ افلیجِ لالایی ها نگاه کن!

پدر

به شانزده بار قایم کردنِ پستانک های تلخ

زیر درختِ انجیر نبوده این روزهای گیج  نگاه کن...

 

 

 

در تداومِ یک ترسِ موروثی و مبهوت از تمامِ این معادلاتِ ناممکن، سکوت کرده‌ام. می‌دانم سکوت، یک اشتباهِ تاریخی‌ست، می‌دانم سکوت، انزوایِ زندگی‌ام است، می‌دانم، و ساکت‌تر از همیشه، با نگاهی تهی، فقط  نگاه می‌کنم. آن‌سوتر نمی‌شناسندم. شاید مُرده باشم.

ولادیمیر مایا کوفسکی

 

 

 

 

 

نذرِ سلامتیت هر پیکِ آخرم !

 

به سلامتیِ " تو" که عصر چهارشنبه 27 مهرماه به پیشوازِ دستهای دیگری رفتیتا به من بفهمانی می شود به هق هق افتاد حتی توی غربت غسال خانه ای که در ازدحامِ غمگینش تو  فقط یک نفری و در سرمایِ شیشه هایش زمان معنا ندارد...

به سلامتی "ه" که زندان را از چهار بُعدِ زنانگی من دید می زد تا به طلوعی که نیست دخیل ببند...

به سلامتی" پدر" که تا ابد شانه هایش وارثِ قداست های بزرگی مثل انسانیت است که مدتهاست به دستان فراموشی بوسه داده اند...

به سلامتی "مادر" که فقط می توانم با عشق و نفرت برایش بنویسم "میم" مثلِ مادر...

به سلامتی "کاوه،کیهان ،آرش "که تمام داشته های منند پس از طوفانی عجیب !

به سلامتی "نیلوفر" که تا ابد برایم قهرمانِ قصه ای ست که در معصومیت های کودکانه گم شد...

به "سلامتی "سیمین" که بیشتر از درخت 30 ساله اش پوست لبش را به وقت بغض کوک زده و باز سرباز کرده  بغضهایی که صدایش را از آن امنِ مطمنئن در می آورند...و مادرانه خیلی چیزها را به من یاد داده که توی هیچ کتابی و با هیچ فرمولی بدست نمی آیند... :)

به سلامتی " سحر " که بدجور نگرانش هستم توی اینروزهایی که هی دردهایش را توی سکوت مچاله می کند...

به سلامتی "عمو سیامک" و  وسعت تنهایی اش با همان چشمهای سبز....سبز...

به سلامتی"ناتا"با  لواشک ها و گهواره های نوستالژیک،با انتظار معجزه ای که همیشه در دل دارد و شبی که یک نفس برایم گفت تا در امنیت صدایش خلخالِ هزار لالایی را خواب ببینم...

به سلامتی" ز" که همین چند شب پیش خوابش را دیدم  هرچند فکر می کنم دلتنگ شدن بهانه ی خوبی برای تحقیر و اشتباهِ دوباره نباشد !

به سلامتی "پریسا" که توی شهری غریب دلتنگِ  گنجه ی مرواری هایِ عشق است و من اینجا جز شعر خواندن و لرزیدن با دردهایش کاری از دستم بر نمی آید...

به سلامتی "الهام میزبان" که خدایِ سکوت های ممتد است و  هرچند همیشه عاصیش می کنم اما این چیزی از عاشقانه دوست داشتن  من نسبت به او  کم نمی کند !

به سلامتی " مژگان احمدی پور" که رویِ دستهایش غبارِ زنانگی ای ست که بوی خون می دهد. و خون صدای زخمی فاصله هاست...!!

به سلامتی" آنالی" که تا نیمه های شب دخترکانِش را خواب میکند...

با موهایی بنفش که مرا یاد استرس آنروزهای گس می اندازد !

به سلامتی "حمیده"با تمام بی قراری ها و شیطنت هایش....

به سلامتی "ر" که همیشه نگران من است با آن دوچشم سیاه و نافذِ مشکی...

به سلامتی "مارال" که عصیانش مثل  بوی الکل استخوان هایم را می سوزاند لعنتی !!

به سلامتی "فهیمه "با صدای غمگین و سکوت های میان کلام محبت... و زخمهایشکه  همه از عشق است...از عشق...عشق ...

به سلامتی "فاطمه اختصاری" و لباس های سبزی که همیشه مرا به گریه می اندازد...

به سلامتی" م.مصدق" ،مرد جنوبی ام...که صبورانه بدخلقی هایم را تحمل کرد....کاش مرا ببخشد برایِ همه چیز...

به سلامتی "دکتر موسوی" قصیده ای که تا ابد در قافیه ها زنده است و تمام نمی شود...

به سلامتی " الف" که دلم می گیرد وقتی توی آن مغازه ی لعنتی سرش را پایین می اندازد و به حرفها و شعر های من گوش می دهد...

به سلامتی "صحرا" که هق هقم را تاب نمی آورد...که بهانه گرفتن هایم را می فهمد...که آرام است آرام و مطمئن برای همیشه بودن....بودن....

به سلامتی "ویولت" که خیلی چیزها را توی من عوض کرد...

به سلامتی "عمه" و ام اس...."فرهاد" و دریا...

به سلامتی "لیلا حیدری"که معصومانه سکوت کرده و سرش را پایین انداخته تا کسی اشکهایش را نبیند...که به من گفت شبنم دنیا قفسه ! ما واسه همه تنگ ترش نکنیم !

به سلامتی "سورین" و "سوفی " ،"رومینا "و ،"زهرا "و"کلئوپاترا"

که همیشه مثلِ آخرین بوسه سرخ و آتش بارند...

به سلامتی "رامین اعلایی" معدنچی منتقد فیلم؛ که در این روزهای سخت مثل جنگ در کوچه ی بن بست  ادامه میدهد  !

به سلامتی "نانی" که زیباترین ملکه غمگین دنیاست حتی بدون مو ...

به سلامتی تمام شعرها و شاعرانِ ممنوعه که بی مجوز هم نفس می کشند...

به سلامتی تمام تخت های بیمارستان

و سنگِ مزارهایِ خاک گرفته....

به سلامتی عطر تنِ تو که اولین و آخرین معبدِ دنیاست...

به سلامتی تمام کتاب های نازنینِ توی قفسه...

به سلامتی همه آنهایی که از قلم افتادند...

که پاره های تن منند...که آرامشِ لحظه هایِ خاکستری منند...

 

ودر آخر به سلامتی باغبونی که زمستونشو بیشتر از بهار دوست داره...

 

 

 

 

شبنم – 5 بهمن 90

تولد 16 سالگی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی و کلمات کلیدی :تولد



 

نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠

اینجا فردا شب به روز میشه !







 

4 مدال رنگی