!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٠

پشت این دهلیز ها زنی پا به ماه مرگ است...

 

((بار اولم نیست که مردن کسی را می بینم، اما این اواخر هر مریضی که می میرد شب کابوس می بینم! مثل بختک رویم می افتد، نمی گذارد نفس بکشم.

خواب می بینم دنیا خالی شده، دوباره بیدار می شوم. نفسی می کشم و با خودم می گویم همه اش خواب بود. اما به دور و برم که نگاه می کنم، می بینم دنیا واقعا" خالی شده.

آدم ها می آیند و می روند.همه شان کارهای مهمی دارند.همه شان عجله دارند.

اما برای من، انگار نیستند.هرچه بین شان می گردم دنیا را خالی تر می بینم!

من مانده ام و یک دنیای خالی. با آن همه عجله و کارهای مهم،آخرش می آیند بیمارستان و زیر دستِ من می میرند. و هر بار می بینم، چیزی از دنیا کم نشده.دنیا با مرگِ آن یک نفر خالی تر نشده.نمی تواند خالی تر از این بشود که هست.

مردمی که راه می روند اما نیستند، مثلِ خودِ من! نه می دانند این کارهای مهم برای چیست

نه می دانند بعد که کارشان را کردند کدام طرف را نگاه کنند.چون هیچ طرفی چیزی نیست.

بعد هم مثل یک پشه می میرند. زنی که امروز مُرد تنها بود.

حتی کسی سراغش نیامد تا جنازه اش را تحویل بگیرد.

ترسیدم!

خیلی وقت است می ترسم!))*

 

 

و شعر که بقول الهام ناراحت نمی شوم دوستش نداشته باشید!

 

بر اریبِ خیابان بچسب مردِ من

   مرگ دست بلند کرده

                            سترگ...

-آقا مستقیم؟!...

 

و تو لایِ دنده هایم

به چنگ

      به رقص

               به سوز..

و کوهها که در شکاف دهان زخمی من

جا باز می کنند....

تا تو کفش هایم را

به سمت پوچی این دستهای سیمانی* جفت کنی..

 

***

عزیزم!

روزی از شاهراهِ پوسیده ی این طناب

برای هندسه ی چشمانت

یک سبد نِی نِیِ ویران* می آورم...

و تمامِ کلاغ ها

خالی از هراس

روی تنم خانه خواهند ساخت...

روزی که بندهای کتانی ام را یکی یکی باز کنی

به چنگ

به رقص

به سوز...

 

"شبنم سمیعی-فروردین90"

 

به (...)

لحظه هایم آبستن گیجی ست اما بلند بلند میخندم تا تو راحت تر سوپ ات را له کنی!

 

الهام میزبان عزیزم  به روز است و فکر میکنم حرفهایش خلاصه ی تمام کلماتی باشد که به زبان و دندان هایم فشار می آورند و متولد نمی شوند! مخصوصا آن نصیحت آخرش!

و این هم لینک دانلود کتاب الهام  (بردن توله گرگ ها به مهد کودک)

http://samuelkaboli.com/home/?page_id=400

 

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم..*

 

 

در این پست:

عنوان پست مصرعی از شعر سیمین عزیزم

1.آرش حجازی/اندوه ماه

2و3: فروغ فرخزاد

4:حسین پناهی




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی