!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩

برگشتم ..برگشتم و نوشتم تا پرده ها را کنار بزنیم و عبور صبح را به نظاره بنشینیم ..هرچند خورشید  دور است و تاریکی فراوان اما هوای روشنایی هست..نوشتم برای همه آنهایی که سکوتم را با تمام فریادی که درآن موج میزند میفهمند ..نوشتم با کلماتی که سطر سطر سپیده میبافند.. حتی با خودکار سیاه!  یک سکانس شعر کاملا رنگی دسترنج همه روزهای سیاه و سفید!

یک استکان چای آورده بود

همپای ترنم باران

یک مشت ׳پرآورده بود

آغشته به خون

روسری دریا به سر..

وتنش که از شراب ناب سرشته بود..

قطره قطره میچکید از لای انگشتانش

بیقراری!

از پرواز چلچله ها خبرآورده بود

وازعبور نسیم بر رخ آینه

چشمانش سیاهی رفت

ودستانش لرزید

میان تشنج و التهاب ..

به خود آمدم!

استکان شکسته بود..

یک جرعه نسیم

برتن یخ زده اش میرقصید..

 

یک مشت ׳پرآورده بود ..آغشته به خون

یک آسمان پرواز

یک پنجره رهایی!                                شبنم سمیعی - 16امرداد1389    3:30نیمه شب

پینوشت1:از همه دوستانی که در پست قبل همراهیم کردن به اندازه یک بغل ستاره ی از شب گریخته! سپاسگزارم..

پپینوشت 2:به خاطر حجم زیاد جنون شاعرانه بنده وخط خطی های فراوان در سکوت این چند وقت وبلاگ از این به بعد سریعتر به روز میشه ..و ممنون میشم شعرامونقد کنید نه فقط تعریف و تمجید!

" معلوم نیست این قهقه‌ی کدام کباده‌کشِ کور است
که نمی‌گذارد حتی باد هق‌هقِ خاموشِ زنانِ سرزمین مرا بشنود...

حیف که شاعرم!"

عطر ریحان




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩

پیشکش به روح ساناز بهشتی و آزیتا میزبان که ادبیات داغدار آنهاست..                                                                                                   

حرفهایم در هجای کلمات می ماسیدند،وتو سکوت میکردی به اندازه یک سطر بلند ،لب احساسم که ترک بر میداشت   تو تنها میخندیدی!میخندیدی به من واین دل بیقرارو بی درمان.. میخندیدی به بلاهت این زندگانی  پست که به تو فرق شادی و غم را نشان نداد...میخندیدی به دنیایی که برایت حکم قفس داشت ..میخندیدی و سودای پرواز را در سر می پروراندی...

تو میرفتی و خود را به جریان سرنوشت می سپردی ومن در رویاهای شیرین قدم میزدم...

و تو باز میخندیدی!خنده هایت عرش را به لرزه در آورد..در لحظه ای آسمان در آغوشت کشید و خداوند تنت را بوسید ...

تو رفتی و صدای خنده هایت برای همیشه در گلوی خاک خشکید ...بخواب! به پرواز آی !آرام باش!حتی دریا هم می میرد روزی.. ازموج نگاه تو نوشتن قلم را هم به گریه وامیدارد چه رسد به من ..صد بار سیاه کردم و باز نوشتم تا بدانی این دنیا بر مدار اندوه میچرخد وقتی تو نیستی... شبنم سمیعی-امرداد89

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پـــیلـــه ابــریشمـش پــروانــه مرده است
در تُــنــگ، دیـگــر شـور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهــی دلتنگ، خوشبخـتانه مرده است
یــــک عـــمــر زیـــر پــا لگـــد کــــردنــــد او را
اکنون که مــی‌گیرند روی شانه، مرده است
گـــنجشـکها! از شـــانـــه‌هـــایــم بــرنخیـزید
روزی درختـــی زیــــر ایــن ویرانه مرده است
دیـگــــر نخـــواهد شد کســـی مهمان آتش
آن شــمع را خاموش کن! پروانه مرده است

             شعر از فاضل نظری

پینوشت:دیگرحتی قلم هم مترجم خوبی برای دلتنگی هایمان نمیشوداین روزها..




کلمات کلیدی :دوستان از دست رفته




نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩

چشمانم را روی هم میگذارم در عطش یک قطره آرامش!

خاطرات از دست رفته دور سرم می چرخند و من هراسان به  دنبالشان میدوم...آه میکشم به حسرت گذشته ها..سرم گیج میرود از این دلتنگی مزمن..پلکم میلرزد از این کابوس تمام نشدنی..دلم عجیب در سینه ام بی تابی میکند..دلم میخواهد این هوشیاری را به حراج بگذارم و به عمق جنون سفر کنم،دوست دارم بانگ برآورم از واژه هایی که سالهاس حبس کرده ام درگلو ..واژه هایی که همسایه بغض اند ..اما!درگلویم سکوتی تلخ لانه کرد است..

به نوسان شادی و غم که فکرمیکنم باخودم میگویم:این آدمیزاد عجب موجود عجیبی است! در لحظه ای لبریز ازشوق است و در ثانیه ای لبالب از اندوه..

از کابوس می پرم ..بیقرار پلک بازمیکنم..برمیخیزم و چون مادری که فرزندش را گم کرده به دنبال دیوان حافظ می گردم.در بی نظمی وازدهام قفسه کتابها انگشتانم را بر عنوان کتابها می گردانم،رنگ سبز کتاب چون روزنه ای از امید است که برویم گشوده میشود ونگاهم را تسخیر میکند..سریع کتاب را بیرون میکشم..به آرامی نیت میکنم و دستی می برم وجودم سرشار میشود از حیرت و اشک در چشمانم حلقه میزند.گویا حافظ برای بیقراریهایم تعبیر شیرینی رقم زده  شعر را زیر لب میخوانم :                                           یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‏ء احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نئی از سر غیب

باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سر زنشها گر کند خار مغیلان غم

‏ای دل ار سیل فنابنیاد هستی بر کند

چون ترا نوح است کشتی‏بان ز طوفان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار

تابود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

به خودم که می آیم اشک هایم آرام روی گونه ام میغلتند..شعر را که میخوانم آرامش عجیبی میگیرم..دیوان حافظ را میبندم و روی قلبم میگذارم..تپش هایم گرمتر از همیشه میزند..

چشمانم را روی هم میگذارم ..اینجا زیر آسمان خدا همه چیز خوب است..نازنین خدا سپاس که بر لحظه های بیقرارم یک دنیا آرامش نقاشی کردی..سپاس                                                                                                        




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی