!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...



نویسنده : شبنم ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ بهمن ۱۳۸٩

اما،حقیقت این است که امروز به راستی تنهایم. منم و گندم زار،واین مه که دم به دم نزدیک تر می شود . که خاموش، در برابر این گندم زار به زانو در افتاده ام، با هر دانه ی گندمی که بر زمین می افتد، لحظه های زندگی ام را به یاد می آورم که آغشته به آدم ها و دور از آنان بود .کاش قاصدکی از جهان آنان پیامی ام می آورد، که تمامِ عمرم در انتظار قاصدکی بودم ...*

 

نیستم!

نه اینکه نباشم!

از بودن خسته شده ام!

میروم دنبالِ خدای پشتِ سجاده بگردم ...

هیچکس منتظرم نباشد لطفا

حالا حالا ها باید بوتیمار باشم

اما بوتیمارِ حقیقی!

 

 

 

دوباره رسیده ام به خانه ی اول

به سلول هایی که حالِ مرا می پرسند

ومن آنقدر سست و بی جانم

که تمامِ سلام ها را یکجا لقمه می کنم !

از پیچِ کوچه می رسی

و من از پشتِ شال گردنت

به آنروزها دید می زنم

باید مطمئن شوم

باید مطمئن شوم

چراغِ این خانه روشن وُ

واین خانه هنوز هم خانه است...

خودت میدانی !

آنقدر خوبی

که درخت ها از قدکشیدن می افتند

 تا من دنبالِ قرص های زیرزبانی بگردم

گفته بودی

دوچرخه ات را برایم زین میکنی

ومن هنوز منتظرم

گیج و منگ وقتی برشانه می برند تو را ...

 

 

 

"شبنم سمیعی- بهمن 89"

 




کلمات کلیدی :شعر




نویسنده : شبنم ; ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

15 سالگی یعنی نمیشود همه ی شخص های ماضی قصه را خط بزنی!

یعنی نمیشود ترس از عطرِموهای خیس ات نفس نکشد ...

یعنی نمیتوانی در بیخیالی غوطه ور شوی، آنقدر که در بوف کور به دنبال اثبات بودنش نگردی!

15 سالگی یعنی پذیرفتن همه ی باختن ها،یعنی شروع دست به دیوار گرفتن ها!

15 سالگی یعنی التماس آمیخته با پوزخند به زندگی!

یعنی آشتی دوباره با مرگ،وقتی عدد شناسنامه ات را قبول نداری ...

وقتی به خنده های دیگران حسرت میخوری ، ولی بیشتر ازهمیشه چهره ی غمگینت را به بی ارزشی این خنده ها ترجیح میدهی!

15 سالگی یعنی ترسِ مدام برای حرفا و کارهایی که شاید دست نخورده و ناتمام بمانند! یعنی نگرانی برای اتفاقی که هیچ گوینده ای هنگام خواندنش در اخبار ساعت 5 تپق نخواهد زد!

یعنی دستهای سرد

یعنی دوستانِ زیادی خوب!

یعنی دردهای سکرآور!

یعنی دفترِ ریاضیِ پرازشعر!

یعنی تا خودِ صبح بیدار ماندن و ازخواب نوشتن ...

یعنی عطرِ تندِ لاکِ صورتی!

یعنی زنانگی کال و دخترانگیِ زیادی رسیده واز شاخه افتاده.

یعنی با خودت حرف زدن، باخودت آواز خواندن، با خودت گریه کردن

با خودت قایم باشک بازی کردن!!

15 سالگی یعنی یک چیزی که نمیشود جلوی آمدنش را گرفت،یک چیزی ورای این حرف ها،یک چیزی مثلِ بوتیمار بودن،مثلِ عقاید یک ملکه ی غمگین!

5 بهمن 15 سال پیش همه چیز تمام شد، تا رنسانس دختری آغاز شود!

امروز شبنم سمیعی یعنی ترسِ آمیخته با غرور به 14 بهارِ گذشته و فرداهای مجهولِ پیش رو ...

 

وشعر..

 

امواجی از نور

گاز میزند لحظه های ترشم را

چراغ های چشمک زن

و عینک دور  بینِ من

تناقض انسان است و وحش!

سایه سایه

مرگ از تنم در میرود

در چپ ترین خواب زنانه ای

که به نفع بوسه هایت تعبیر شد

تفسیرم از فلسفه شاید

اثبات تو بود

در زل زدگی رگهای یک دست

کوبش آونگ و نوسانِ بیهوده زیستن*

و من

آخرینم که سوال میشوم

از تو

تا بغض نارنجی خیابان ها ...

 

***

 

میله را بچرخان مرد!

عجیب شبیه خدا شده ای!

 

 

شبنم سمیعی- بهمن 89

 

 




کلمات کلیدی :شعر و کلمات کلیدی :نوشته ادبی



 

4 مدال رنگی