!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> بوتیمار




بوتیمار

ما از او می ترسیدیم.زیرا حس می کردیم او تنهاست...


 

نویسنده : شبنم ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸

خانه ی  خاطرات کودکی ام

چند وقتی است خانه ی خاطرات کودکی هایم پر هیاهوست ، پر از اضطراب و پر از گریه های گاه و بیگاه ، در خفا یا در جمع. از روزی که پیر قصه های ما، دنیای واقعی را به سخر گرفته و در عالم خود زندگی می کند همه چیز عوض شده ،  بی قراریهای هم اتاقیهای کودکی مادرم و رنگ نگاه مادر و چقدر دلگیر است اشکهای وقت و بی وقتش در برابر زنی که هنوز مظهر غرور است و دوست داشتنی ،کاش خدا به حرمت رویش شکوفه های صورتی درختان شکوفه ی لبخند را باز برلبهای تک تک ساکنان این روزهای خانه ی خاطرات  کودکی ام بنشاند ......

 

 

دنیا

مجال برای ماندن کم است ، کاش باشیم و درست باشیم، قبل از آنکه دیگر نتوانیم مهربانی کنیم.دنیا می گذرد و ما می مانیم با جسمی در خاک و روحی در آسمان ، ترسی برای خانه ی ابدی جسم نیست ، مورها و ساکنان دیگر خاک میزبانهای خوبی هستند ، مهربان باشیم قبل از آنکه در برزخ سرگردانی را مزه مزه کنیم......







 

4 مدال رنگی